نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجم :
مامان با ترسی که در چشمهایش لانه کرده بود نگاهم کرد. اما هر چیزی که شد، فردای آن روز من با کولهپشتی خوشحال و خندان به مدرسه رفتم.
اما وقتی که برگشتم، دو مرد غریبه از خانه بیرون زدند و درحالیکه قهقهه و خنده به سر داده بودند، از لذتی که داشتند ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

زهرا
1🥺🥺 چقدر دلم براش سوخت