پارت سوم :


دست‌هایم را مشت کردم و ناخن‌هایم در گوشت کف دستم فرو رفت.
صدای کوبش قلبم، مثل طبل توی گوشم می‌پیچید و نفسم از یادآوری آخرین خاطره بند آمده بود؛ همان وقتی که آن‌قدر کتکم زد که با سر به دیوار کوبیده شدم و صدا در خانه ساکت پیچید.
ـ در باز شد.
نفس‌نفس‌زنان و با سری خم‌شده ایستادم. «آرام باش ژاکلین... آرام باش. فرار کردی. تو از اون زندگی لعنتی و شکنجه‌وار فرار کردی. الان وقت ساختن خودته. باید انجامش بدی. چاره‌ای نیست.»
چند نفس عمیق پشت‌ سر هم کشیدم، سرم را بالا آوردم و شانه‌هایم را کمی تکان دادم تا خودم را جمع‌وجور کنم.
اتاق نیمه‌تاریکی روبه‌رویم بود، اما هرچه دقت کردم، نه میز و نه لامپی بالای آن دیدم. مجرمی که پشت به من منتظر نشسته باشد هم نبود.
با تردید نگاهی به مامور انداختم. نگاه منتظر و ساکتش باعث شد یک قدم مرددانه داخل شوم.
بلافاصله بعد از ورودمان، در پشت سرمان با صدای بوم سنگینی بسته شد و تاریکی اتاق شدت گرفت.
سرمای نمناک فضا مو به تنم راست کرد. پرونده را به سینه چسباندم و قدمی آهسته برداشتم.
سرم ناگهان و بی‌اختیار به سمت چپ برگشت. موهایم روی صورتم افتاد و...
چیزی دیدم که باورش سخت بود.
قفس بزرگی تا سقف کشیده شده بود. چندین زنجیر از دیوار و سقف آویزان بود، اما قسمت تکان‌دهنده آنجا بود:
داخل تاریکی غلیظ قفس، مردی با قفل و زنجیر بسته شده بود.
دست‌هایش به زنجیرها وصل و آویزان، سرش پایین و بی‌حرکت.
برای لحظه‌ای فکر کردم مرده است. از وحشت، چشمانم بیش از حد معمول باز شده بود.
اما وحشت واقعی وقتی رخ داد که سرش را آهسته بالا آورد. لبخند پهن، زخمی و معوجی که روی لبش نشست، به وحشتی بیمارگونه شبیه بود. زمزمه کرد:
ـ خوش اومدی، ژاکلین بلو...
رعب در تمام اندامم لرزید. نفسم در سینه حبس شد و قطره عرق از شقیقه‌ام چکید. انگار اضطرابم را حس کرده باشد، سرش را کج کرد و با خنده گفت:
ـ چی شد کوچولو؟ بیا جلوتر... بذار ببینمت.
نمی‌دانم چرا پاهایم بدون اجازه حرکت کردند و درست مقابل قفسش ایستادند.
صدای قلبم آن‌قدر بلند بود که مطمئن بودم او هم می‌شنود.
کمی خودش را جلو کشید و صدای زنجیرها بلند در اتاق پیچید. روی تنش تتوهای زیادی بود و با وجود این شرایط سخت، اندام عضلانی‌اش هنوز محکم و ورزیده مانده بود.
به چشمانم خیره شد، آن‌قدر عمیق که حس کردم تا اعماق وجودم را می‌کاود. انگار وقتی به نتیجه رسید، خنده‌ای دیوانه‌وار سر داد.
و همان لحظه بود که با تمام وجود فهمیدم چرا اسمش را «سایکو» گذاشتند.
فصل دوم
روانی در قفس
پلک محکمی زدم و زمزمه کردم:
-سلام.
فصل دوم
روانی در قفس
پلک محکمی زدم و زمزمه کردم:
-سلام.
جوری پوزخند زد که انگار کار احمقانه‌ای کردم و کمی خودش را جلو کشید. با حرکت او، زنجیرها به صدا درآمدند. مأمور دست روی شانه‌ام انداخت، مرا کمی عقب کشید و آهسته کنار گوشم گفت:
-باید خیلی مراقب باشی.
آب دهانم را دوباره قورت دادم و زمزمه کردم:
-از پسش برمیام.
قدمی به جلو برداشتم و گفتم:
-من ژاکلین...
-بلو.
با صدای مخوفی فامیلی‌ام را به زبان آورد. سرش را دوباره کج کرد و با چشمانش که انگار قعر جهنم بود، به من خیره شد. موهای تنم ناخودآگاه سیخ شد و در دل گفتم:
-ترسناک کلمه‌ی کمیه برای این بشر.
دوباره با صدای آرام و شمرده‌ای، درحالی‌که سرش را بالا گرفت و کشی به گلویش داد، گفت:
-بــلــو.
جوری گفت انگار نجوا می‌کرد و می‌کشید. دست انداخت از گوشه‌ی تاریک قفس، چیزی را بالا آورد و درحالی‌که آن یکی دستش را روی آن می‌کشید، گفت:
-می‌دونی اسمش چیه؟
سرم را به نشانه‌ی ندانستن تکان دادم. درحالی‌که نوازشش می‌کرد، گفت:
-گنجشک آبی.
با تعجب سرکی کشیدم و فکر کردم توهم می‌زند، اما با شنیدن صدای جیک‌جیک یک پرنده، آن هم در دل یک سلول زندانی فوق‌خطرناک، از وحشت چشم‌هایم گشاد شد و گفتم:
-چ... چی؟
مشتش را باز کرد و گفت:
-نترس. فقط یه پرندست. درست مثل تو!
یاد زمان کودکی‌ام افتادم که همیشه توی پنجره می‌ایستادم، دست‌هایم را باز می‌کردم و وقتی باد شدید می‌وزید، چشم‌هایم را می‌بستم و با لبخند زمزمه می‌کردم:
-من یه پرنده‌ام، یه پرنده که با پروازش از این‌جا فرار می‌کنه.
تکانی به سرم دادم و گفتم:
-چطور ممکنه که یه پرنده توی قفس تو باشه؟
آن پرنده را با یک حرکت توی هوا به پرواز درآورد و برخلاف تصورم که انتظار داشتم فرار کند، رفت و روی شانه‌ی آن روانی نشست. سرش را کمی پایین آورد و لبخند کش‌داری زد و گفت:
-به من عادت داره! دست‌آموزمه.
از جمله‌اش اصلاً احساس خوبی بهم دست نداد و زمزمه کردم:
-اون‌جا جای خوبی برای یه پرنده‌ی بی‌گناه نیست.
-هیچ‌کس بی‌گناه نیست، خانم وکیل.
و خنده‌ی کریهی روی لب زد. نمی‌دانم چرا با شنیدن این حرفش احساس کردم فروپاشی روانی بهم دست داد و چند قدم عقب رفتم و درحالی‌که تندتند سرم را تکان می‌دادم، گفتم:
-می‌خوام از این‌جا برم.
قهقهه‌ای زد و سرش را به عقب پرتاب کرد. صدای خنده‌هایش حالم را بد می‌کرد و لبم را گزیدم و ناخودآگاه عقب‌عقب می‌رفتم. از فشاری که دندان‌هایم به گوشت لبم وارد کرد، پاره شد و طعم شور خون را احساس کردم.
-کجا پرنده‌ی کوچولو؟ تازه داریم با هم آشنا می‌شیم!
درحالی‌که با سرعت به سمت خروجی می‌رفتم، قهقهه‌ای زد و گفت:
-تو بیشتر از بقیه دووم آوردی. همیشه توی پنج دقیقه‌ی اول در می‌رن، اما تو ده دقیقه‌ست که این‌جا توی این سلول موندی.
درحالی‌که زیر لب تندتند زمزمه می‌کردم:
-من پرنده‌ام، پر می‌زنم، می‌رم بالا، خیلی بالا، جایی که بدی‌ها دستشون به من نمی‌رسه. من پرنده‌ام، حتی اگه قفس باشه، حتی اگه هوا کم باشه، پرنده‌ها راهشون رو پیدا می‌کنن. با بال‌های نامرئی، پرواز می‌کنم.
این شعری بود که مادرم همیشه قبل از خواب کنار گوشم زمزمه می‌کرد تا از ترس‌ها و وحشت‌های شبانه‌ام فرار کنم. حالا... این ترس حس کابوس‌های کودکی‌ام را داشت که مرا ترسیده و بی‌پناه می‌کرد.
دست‌هایم را بالا آوردم و شانه‌هایم را مالیدم و زمزمه کردم:
-چه فضای خفقان‌آور و وحشتناکی. چقدر انرژی منفی از اون آدم می‌بارید.
صدای مأمور پشت سرم بلند شد:
-خانم بلو، خانم بلو؟
از حرکت ایستادم، به سمتش چرخیدم و گفتم:
-چی شده؟
درحالی‌که نفس‌نفس‌زنان خودش را بهم رساند، گفت:
-می‌خواید استعفا بدید؟
کمی فکر کردم و وقتی فهمیدم هیچ چاره‌ای جز ماندن در این زندان لعنتی ندارم، سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
-نه، می‌مونم. من از پس این پرونده برمیام.
-پس بهتره که من اتاق کارتون رو بهتون نشون بدم.
سرم را تکان دادم و بی‌هیچ حرفی دنبالش به راه افتادم...
سرم را تکان دادم و بی‌هیچ حرفی دنبالش به راه افتادم. از پله‌ها بالا رفتیم و به بالاترین طبقه‌ی زندان، با پله‌ها حرکت کردیم! طبقه‌ی آخر، طبقه‌ی اداری و آفیس کارکنان بود.
آخرین اتاق که شماره‌ی دویست و پنجاه و شش را نشان می‌داد، به نظر اتاق من می‌رسید.
نفسم را از سینه بیرون دادم و خیالم راحت شد که خلوت‌ترین قسمت این زندان به من تعلق گرفت. کلید را توی قفل انداخت و گفت:
-از این پس این‌جا زندگی می‌کنین و همین‌جا هم می‌خوابید.
در اتاق را باز کرد و این بار شانس، خودش به من این فرصت را داد که از بوی نم طبقات پایین فرار کنم و توی این اتاق به نسبت بی‌بو پناه بگیرم.
در را کامل باز کرد و با دیدن یک اتاق کار رویایی، چشم‌هایم از ذوق درخشید. ساده و کمی خلوت بود، اما تمام چیزی بود که توی کل زندگی‌ام می‌خواستم. وارد اتاق شدم و او هم پشت سر من وارد شد و گفت:
-تصمیم گرفتیم با توجه به شغل شما و نیازهاتون، یک دکور از وسیله‌هایی بچینیم که ممکنه نیازتون باشه.
یک اتاق مستطیلی‌شکل بود که ته اتاق، یعنی سمت چپ، یک پنجره‌ی بزرگ با میله‌های محافظت‌شده داشت که رو به صخره و دریای طغیان‌زده بود.
میز چسبیده به دیوار و رو به همین پنجره بود. یک میز تحریر کلاسیک زیبا و قهوه‌ای‌رنگ. یک کتابخانه‌ی مستطیلی باریک و بلند کنار میز و یک صندلی اداری راحت.
یک پنل دیواری برای پرونده‌ها و عکس‌هایی که نیاز بود به دیوار بزنم و همین‌طور یک تخت که با زنجیر به دیوار چسبیده بود و در مواقعی که لازم نبود، آن تخت فلزی را می‌شد جمع کرد و به دیوار چسباند.
وسایل گرمایش و سرمایشی، کامپیوتر و هر چیزی که نیاز بود در این اتاق مهیا شده است. با خوشحالی سری تکان دادم و گفتم:
-این دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام. خیلی ممنونم.
سری تکان داد و همان‌طور که عقب می‌کشید، دست به دستگیره‌ی در انداخت و قبل از این‌که برود، با صدای آرامی گفت:
-به نجواهای درون دیوارها، شب‌ها گوش نسپرید.
با اخم‌هایی درهم پرسیدم:
-چرا؟
با جدیت تمام گفت:
-چون نمی‌ذارن بخوابی.
با تعجب نگاهش کردم. فرصت سؤال دیگری نداد، در را بست و مرا با این اتاق خلوت و ساکت تنها گذاشت.
بی‌خیال شانه‌ای بالا انداختم و پشت میز نشستم و با ذوق دستم را جلو بردم و چراغ مطالعه را روشن کردم. نور نیمه‌زرد و سفیدی داشت و چشم را اذیت نمی‌کرد.
کیفم را باز کردم و تمام وسایل را سر جای موردنظر گذاشتم. یک کشو و میز آرایش و کمد لباس چسبیده به دیوارِ درِ ورودی، یعنی روبه‌روی تخت گذاشته بودند.
تقریباً از هر چیزی بی‌نیاز شده بودم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    1

    باحال بود خیلی قشنگ جزئیات رو بیان می کنی حدیث جون و این باعث میشه بعضی از مواقع حس کنم که من هم اونجام پارت خوب باحالی بود دمت گرم💙💙💙💙

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزم 😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • مانیا

    2

    سبک رمان دوست دارم ولی بین پارت ۲و۳ پرش هست اون ۱۰ دقیقه ای که پیش سایکو بود و لحظه ورودش و دیدار با سایکو در پارت ها دیده نشده یعنی پرش داشته نویسنده عزیز لطفاً پیگیری کنید با تشکر 🌹

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ای وای😐💔 الان میشه چک کنین ببینین درست شد ؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزم درستش کردم یه چک میکنین بینیین اوکی شد؟

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    4

    انگار یک پارت بین پارت ۳ و ۲ جا مونده

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🤍🩵🧡💚🤎🩷💛💙🩶❤️💜

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️