لیست کلیه پارتهای رمان میراث هلیوس(جلد دوم) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 41
الینا سوتی بلند کشید و کف بلندی زد. - ایول استاد چه خفن بود، اما مگه نگفتین از جادو نباید استفاده کنیم؟ - این جادو نبود الینا یه وسیلهی فوق پیشرفته است که توسط ماهرترین طراحان ما ساخته شده! همگی با هیجان درون چادر رفتند تا این اثر خاص را از نزدیک ببینند. به محض ورود هوش ازسر همگی پری...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 42
علفهای بزرگ اطراف تکان خورده وصدای ناخوشایندی در فضا بلند شد. به یک باره همه سرشان را سمت صدا چرخاندند و از دیدن چیزی که از میان علفها بیرون میآمد شوکه شدند. حیوانی شبیه گرگ که اندازهی آن ده برابر گرگ معمولی بود و شش پا و یک دم بلند داشت. - خدای من این دیگه چه کوفتیه... آتریسا حرف...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 43
همگی به دستور آتریسا شروع به دویدن کردند. کم کم تاریکی رنگ باخته و روشنایی نامحسوسی همه جا را در برگرفته بود. کیلومترها بود که همگی به دستور آتریسا در حال دویدن بودند و اجازه هیچ گونه توقفی نداشتند. همان طور که همگی با سرعت در حال فرار بودند، صدای سم حیوانات غول آسا نیز نزدیکتر میشد. ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 44
همیشه فکر میکرد استادش چرا باید این گونه بیاحساس و سرد باشد، و اکنون پاسخش را یافته بود. برهام دستش را دور شانهی رونیکا انداخت و زیر گوشش پچ زد: - خودتو ناراحت نکن، اینا همش حرفه چون معلوم نیست دقیقا چه اتفاقی افتاده. الینا گرهی بین ابروهایش انداخت و با غیظ گفت: - هی شنیدما چی گفتی...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 45
هنوز حرف برهام تمام نشده بود که آتریسا سراسیمه به آن جا رسید. - بچهها انگار یه خبراییه چون تیر و کمانم داره نور... با دیدن بقیهی اشیا که همگی میدرخشیدند حرفش در دهان ماسید. بلافاصله بر خود مسلط شد و شروع به جمع کردن وسایل کرد. - زود باشید جمع کنید باید از این جا دور بشیم، این اشیا ب...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 46
فصل نهم هنوز حرف الینا تمام نشده بود که دیوار کنارشان لرزید و صدایی شبیه فرو ریختن چیزی در فضا پخش شد. همگی شوکه به سمت دیوار نگریستند و با دهان باز به چیزی که در حال وقوع بود خیره شدند. بخشی از دیوار نزدیکشان شبیه یک در شد و همزمان با گشوده شدنش گرد و خاک مهیبی در همه جا بلند شد. ب...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 47
پس از کمی مکث ادامه داد. - و من زخمی شدم. با عجله و متعجب سینهاش را نگاه کرد تا جای زخم را ببیند اما چیزی نیافت. شوکه بقیه را نگاه کرد و منتظر یک توضبح منطقی ماند. اما هیچ صدایی از کسی برنخواست. انگار که هیچ کس دلش نمیخواست آن لحظهها را دوباره یادآوری کند. مرد غریبه پیش دستی ...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 48
هزاران سال پیش درهی ماساراها بارمان همانطور که خواهرش را پشت خود میکشید با عصبانیت به مرد روبرو که حسابی مست شده بود خیره شد. - چطور جرئت کردی به خواهر من دست بزنی؟ مرد قهقههی بلندی سر داد و با لحنی منزجر کننده نگاهی به خواهر بارمان که مانند بید میلرزید و صدای هق هقش فضا را پر کرده ...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 49
در وهلهی اول و هنگام ورود به آن جا همه جا تاریک شد و سوز و سرمای عجیبی دور تن او پیچید. پس از چندی، تاریکی کمتر شده و بادی شدید شروع به وزیدن گرفت. بارمان همانطور که میلرزید چشمانش را بست و آغوشش را برای مرگ گشود. اما ناگهان صدایی زنانه در فضای آن جا طنین انداخت. - سردار معروف درهی ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 50
هیچ کس متوجه منظور او نشد، در نتیجه بارمان مجبور شد دوباره با جزئیات بیشتری توضیح دهد. - شما از دو تا سرزمین متفاوت رد شدید و این جایی که من سالها زندگی کردم سومین سرزمینه که هیچ راه از بیرون وجود نداشت که شما بتونید واردش بشید. ابروهای رونیکا بالا پرید و با حیرت گفت: - آره درسته ما وقت...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 51
آتریسا زیر لب زمزمه کرد: - میدونستم. این بار بارمان حسابی شوکه شد و سرش را به نشانهی تاسف تکان داد: - باورم نمیشه سر زندگیت همچین قمار بزرگی انجام داده باشی! تو تمام پلهای پشت سرت رو خراب کردی. آتریسا هیچ نگفت. پس از لحظاتی، بارمان سکوت را شکست و در حالی که چانهاش را دست میکشید ...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 52
- اره راست میگی شبیه بازاره این جا. پس از این که همگی دور آتشی که بارمان روشن کرده بود جمع شدند، آتریسا نان و میوههایی را که از کلبهی بارمان برداشته بود بین همه تقسیم کرد. پس از این که همگی کامل سیر شدند الینا با صدای بلند گفت: - به نظرتون الان تو سارمید چه خبره؟ خانوادههامون چیکار ...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 53
از شنیدن این حرف ابروهای رونیکا بالا پرید و شدیدا متاثر شد. -باورم نمیشه انقدر اذیت شده باشی، واقعا متاسفم. اما بهت قول میدم هیچ شخصی تو این جمع باهات اینطوری رفتار نکنه. قبل از این که این بحث دوباره ادامه پیدا کند آتریسا کیفش را برداشت و دستور حرکت داد. - بهتره راه بیفتیم و زیاد معطل نشیم ب...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 54
بارمان با دیدن این صحنه با عجله گوی را درون جایش قرار داد و چند بار آن را جا به جا کرد. - لعنتی، چرا عمل نمیکنه! الینا و سورن شروع به حمله کردند و با جادوهای مخصوص خود به ارواح حمله کردند. اما یکی از آنان الینا را غافلکیر کرد و از پشت نزدیکش شد و دهان زشتش را زیر گوش او گذاشت، سپس شروع به...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 55
برهام نزدیکش شد و او را سفت در آغوش کشید. - نگران نباش، من میبرمت. برای پریدن کافیه انرژی خودت رو رها کنی و خودت رو مثل یه پرنده حس کنی. اون وقت انرژی درونیت خودش تو رو کنترل میکنه. _نمیشه تلپورت کنیم پایین؟ _نه نمیشه، چون وقتی جایی رو قبلت ندیده باشی نمیتونی اونجا تلپورت کنی! ما هم تا ح...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 56
فصل یازده آتریسا گیج و منگ چشمانش را گشود و اطراف را نگریست. - چه اتفاقی برامون افتاده؟ ما نزدیک سارمید هستیم! الینا از شنیدن این حرف با خوشحالی از جا برخاست و گفت: - وای خدای من همه چیز بلاخره تموم شد، ما برگشتیم به خونه. همه از روی زمین برخاستند و نزدیک برهام و رونیکا شدند. ...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 57
- به نظرم حق با سورنه، نمیشه که دست روی دست بزاریم و همین جوری مثل یه مشت بزدل این جا پنهان بشیم. آتریسا بلاخره نرم شد و در جواب سخن بارمان گفت: - من فقط نگران بچهها هستم، اونا دست من امانتن و من دلم نمیخواد اتفاقی براشون بیفته. ناگهان الینا از جا برخاست و نزدیک آنها شد. - من یه فکر...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 58
چیزی که میدید جسد یک پسربچهی کوچک از نژاد سورن بود که روی زمین افتاده و شاهرگش پاره شده بود. با هق هق صورتش را برگرداند و با دستهایش چشمانش را پوشاند. برهام به سرعت سمت رونیکا دوید و او را در آغوش کشید. - شیش... نترس من این جام. - فکر کردم مادربزرگمه برهام... اما یه بچهی معصوم و بیگ...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 59
رونیکا گیج و منگ برگشت و لب زد: - اون مررد... اما صدای سایهی مرگ کلامش را قطع کرد. - کی بهتر از تو فریبرز، اتفاقا داشتم به تو فکر میکردم. برهام به تندی گفت: - فریبرز؟؟ این همون مرد نیست که ستاره رو کشت؟ رنگ نگاه رونیکا از شوک به خشم تغییر پیدا کرد. خشم و نفرت تمام وجودش را ف...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان میراث هلیوس(جلد دوم) - پارت 60
فریبرز هنوز در شوک بود که نیروی پرقدرت رونیکا به پاهایش برخورد کرد. اما او با زیرکی حمله را دفع کرد و با نیشخندی کف دو دستش را گشود. - انگار باید جور دیگهای ادبت کنم. با این حرف چشمانش را بست و ورد عجیبی زیر لب زمزمه کرد. ناگهان رگههای سیاهی که شبیه مار بودند از زیر پای فریبرز رشد کر...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
