پارت پنجاه و هشتم :

چیزی که میدید جسد یک پسربچه‌ی کوچک از نژاد سورن بود که روی زمین افتاده و شاهرگش پاره شده بود.

با هق هق صورتش را برگرداند و با دستهایش چشمانش را پوشاند.

برهام به سرعت سمت رونیکا دوید و او را در آغوش کشید.

- شیش... نترس من این جام.

- فکر کردم مادربزرگمه برهام... اما یه بچه‌ی معصوم و بیگناهه.

آتریسا به سرعت بالای سر بچه ظاهر شد تا اگر میتواند کمکش کند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سلام خسته نباشید ممنونم بابت نویسنده این رمان اصلا انتظار نداشتم ک بانو سارینا اون شخص جاسوس باشه

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم💖😘مرسی که نظرت رو نوشتی 🙏 امیدوارم از خوندنش لذت برده باشی

    ۲ سال پیش
کپی شد!