پارت پنجاه و هشتم :

چیزی که میدید جسد یک پسربچه‌ی کوچک از نژاد سورن بود که روی زمین افتاده و شاهرگش پاره شده بود.

با هق هق صورتش را برگرداند و با دستهایش چشمانش را پوشاند.

برهام به سرعت سمت رونیکا دوید و او را در آغوش کشید.

- شیش... نترس من این جام.

- فکر کردم مادربزرگمه برهام... اما یه بچه‌ی معصوم و بیگناهه.

آتریسا به سرعت بالای سر بچه ظاهر شد تا اگر میتواند کمکش کند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سلام خسته نباشید ممنونم بابت نویسنده این رمان اصلا انتظار نداشتم ک بانو سارینا اون شخص جاسوس باشه

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم💖😘مرسی که نظرت رو نوشتی 🙏 امیدوارم از خوندنش لذت برده باشی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️