پارت چهل و نهم :
در وهلهی اول و هنگام ورود به آن جا همه جا تاریک شد و سوز و سرمای عجیبی دور تن او پیچید.
پس از چندی، تاریکی کمتر شده و بادی شدید شروع به وزیدن گرفت.
بارمان همانطور که میلرزید چشمانش را بست و آغوشش را برای مرگ گشود.
اما ناگهان صدایی زنانه در فضای آن جا طنین انداخت.
- سردار معروف درهی ماساراها بلاخره اومدی! خیلی وقت بود منتظرت بودم!
بارمان با حیرت چش

لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0همیشه خوبی بر بدی پیروز میشه اینا امیدوارم موفق شن ممنون عالیه