پارت چهل و نهم :

در وهله‌ی اول و هنگام ورود به آن جا همه جا تاریک شد و سوز و سرمای عجیبی دور تن او پیچید.

پس از چندی، تاریکی کمتر شده و بادی شدید شروع به وزیدن گرفت.

بارمان همانطور که میلرزید چشمانش را بست و آغوشش را برای مرگ گشود.

اما ناگهان صدایی زنانه در فضای آن جا طنین انداخت.

- سردار معروف دره‌ی ماساراها بلاخره اومدی! خیلی وقت بود منتظرت بودم!

بارمان با حیرت چش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    همیشه خوبی بر بدی پیروز میشه اینا امیدوارم موفق شن ممنون عالیه

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    نور همیشه بر تاریکی پیروز میشه💖💖🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!