پارت شصت :

فریبرز هنوز در شوک بود که نیروی پرقدرت رونیکا به پاهایش برخورد کرد.
اما او با زیرکی حمله را دفع کرد و با نیشخندی کف دو دستش را گشود.

- انگار باید جور دیگه‌ای ادبت کنم.

با این حرف چشمانش را بست و ورد عجیبی زیر لب زمزمه کرد.

ناگهان رگه‌های سیاهی که شبیه مار بودند از زیر پای فریبرز رشد کرده و تبدیل به هزاران مار زهراگین شدند.

با اشاره‌ی دست فریبرز همه‌ی م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    آفرین دختر هزار افرین بهت گل کاشتی رونیکا چقدر عالی بود خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍😍نظراتت همیشه بهم انرژی میده😘😘😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!