دوست داشتی؟
رمان زاده تاریکی اثر ldkh

رمان زاده تاريكي

  • به قلم ldkh
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۳۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 83.7K 👁
  • 465 ❤️
  • 228 💬

خلاصه رمان تخیلی زاده تاريكي

داستان يه دختر، دختري كه میره توي دنيايي كه حتي توي تخيلشم نيست، به خواست خودش نميره. اون رو با زور و اجبار به دنیایی که از نظر انسان ها خیالی ست، بردند و پاي دخترک، به دنیای اسرار امیز، باز شد. دنيايي كه اتفاقات خوب و بدي رو براش به نمايش مي ذاره و سختي هاي زيادي رو بهش تحميل مي كنه و اون رو تبديل به زاده تاريكي مي كنه، زاده اي كه در اخر...

قسمتی از متن رمان زاده تاريكي

سرش رو تكون داد و داخل چادر رفت. سلنا با قدرداني نگام كرد و گفت :
ــ خيلي ازت ممنونم كه نگفتي، وگرنه اين جولياي بي جنبه تا اخرش روي اعصابم راه مي رفت.
دستش رو گرفتم و گفتم :
ــ قابلي نداشت، ولي ترس تو هم بي مورد بود!
سرش رو پايين انداخت كه موهاي بلوندش صوتش رو پوشوند. دوباره سرش رو بالا اوردو گفت :
ــ اخه نمي دونم چرا... خيلي از جن مي ترسم!ميشه به كسي نگي؟
من خنديدم و گفتم :
ــ معلومه كه نميگم... چه دليلي داره كه برم بگم؟
سلنا نفس آسوده اي كشيد و گفت:
ــ اخه خيلي ها توي دبيرستان اذيتم مي كردن، ديگه نمي خوام براي دانشگاهم همچين اتفاقي بيافته.
بهش لبخند زدم.مي تونستم دركش كنم ، چون منم وقتي توي دبيرستان بودم به خاطر اينكه پدر و مادرم مرده بودند خيلي مسخره ام مي كردن، ولي من جلوشون در ميومدم و نمي ذاشتم بيشتر از اين توي زندگيم فضولي كنن، ولي سلنا اين روحيه جنگيدن رو نداشت، به خاطر همين هم از ترس هاش رو به هیچکس نمي گفت.
باهم داخل چادر رفتیم و نشستيم. رو به كتي گفتم :
ــ چي مي گفتين؟
اليس: داشتيم درباره چيزاي تخيلي صحبت مي كرديم.
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :
ــ منظورت چيزاي مزخرفه ديگه؟
اليس: به نظرت جن مزخرفه؟
گوشيم رو از توي جيبم دراوردم و همين طور كه داشتم جيميلم رو چك مي كردم، گفتم:
ــ از نظر من آره، وقتي چيزي رو باچشمات نديدي يعني چيز بي خوديه.
جوليا: شايد خون اشام و گرگينه ها واقعيت نداشته باشن، ولي فرشته ها، شياطين و اجنه قطعا واقعيت دارن.
ناليدم:
ــ خداي من... تو واقعا ساده اي جوليا!
جوليا: ولي اجنه ها وجود دارن اين رو بهت ثابت مي كنم!
پوفي كشيدم و گوشيم رو توي جيبم گذاشتم. حاضر بودم از درخت به پایین پرت بشم تا بتونم ثابت كنم همچين موجودات ماورائي وجود نداشتن، ندارن و نخواهند داشت! منتها نميدونم چرا انسان ها اينقدر اي كيو شون پايينه كه اين چرنديات رو باور مي كنن، به هر حال نميشه كاري كرد.
رو به بچه ها گفتم :
ــ بچه ها پاشين بريم بيرون يه عكسي چيزي بگيریم، ناسلامتي اومديم جنگل ها!
همه موافقت كردن.همه ی بچه ها به جزء سلنا بیرون رفتن، بهش نگاه كردم؛ توي چشم هاي درشت قهوه ايش ترس رو می شد حس كرد. رو بهش گفتم :
ــ از چي مي ترسي؟ اينا چيزي جزء مزخرفات نبودن، بي خود ذهنت رو درگير اين چيزا نكن.
سلنا با چشمايي كه توش ترس موج مي زد خيره به چشمام گفت:
ــ هر كاري مي كنم ولي نميشه، ناخود آگاه ذهنم ميره طرفشون.
توي دلم به ترسو بودنش اعتراف كردم. رو بهش مطمئن گفتم :
ــ نگران نباش فقط همراه من راه بيا همين، اين كه ديگه ترسي نداره؟
سلنا مشتش رو به بازوم زد و گفت :
ــ ديگه اينقدر ها هم ترسو نيستم!
ــ پس پاشو بريم كه الان دوباره ميافتن روي سرمون!
با هم ديگه توي جنگل رفتیم، صداي پرنده ها فضا رو قشنگ تر مي كرد، مخصوصاً با بودن برگاي زرد و قرمز زير پامون و له شدنشون فضا رويايي تر مي شد. هميشه از له شدن برگ ها حس خوبي داشتم، نمي دونم چرا هم لذت بخش بود هم احساس مي كردم كه دارم دشمنام رو زير پام خوردشون مي كنم، كه خيلي بيشتر باعث لذت مي شد!باصداي سلنا از فكر برگ ها بيرون اومدم :
ــ هي اونجا رو چه قشنگه!بريم يه عكس بگيريم.
به صحنه رو به روم نگاه كردم، واقعاً زيبا بود!گوشيم رو از توي جيبم در اوردم و توي دوربين رفتم. به سلنا گفتم :
ــ بدو بريم يه سلفي بگيريم.
باهم راه افتاديم، بالاي يه سنگ خيلي بزرگ رفتیم. با دستامون كمر هم ديگه رو گرفتیم.
ــ تا سه مي شمرم
ــ باشه... فقط ارتيميس يه وقت نيافتيم؟
باخنده گفتم :
ــ فوقش كارمون می کشه به بيمارستان.
با دستش يه نيشگون ازم گرفت.
ــ اووچ!چيكار مي كني؟اخ.. دردم گرفت!
سلنا: تا تو باشي من رو اذيت نكني!حالا بشمر.
نه مثل اينكه اينقدر هام کم رو نبود!
ــ 1...2...3!
ــ‌ چيليك!
عكس گرفته شد. باهم پايين اومدیم كه سر و كله اون سه تا پيدا شد.
كتي: شما كجا بودين؟
سلنا:
ــ داشتيم باهم سلفي مي گرفتيم، مشكليه؟
اليس: خب با ما مي اومدين ديگه!
دست به سينه گفتم :
ــ اونجوري كه شما گازش رو گرفتين، كانگورو هم به پاتون نمي رسيد، چه برسه به ما!
جوليا: خيلي خب حداقل الان بگيريم.
كتي: بريم اونجا، خيلي قشنگه!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زاده تاريكي
  • شباهنگ

    2

    خسته نباشید میگم به نویسنده ولی متاسفانه این رمان رو نپسندیدم. منطق روایی داخلش رعایت نشده و چیزی که خیلی تو ذوقم میزد بی نمک بودن شوخی ها و خنده های الکی بود. نتونستم بیشتر از دو فصل ادامه بدم. متشکرم.

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    میشه لطفا بگی اسم جلد دومش چیه واز کجا میتونم بخونم

    ۲ ماه پیش
  • shiva

    1

    خیلی قشنگ بود فقط یه چندتا سوال و ابهام برام پیش اومده، مثلا همسر هافمن به ارتیمیس گفته بود تکه گردنبند رو ببره برای هافمن ولی چرا بهش نداد با اینکه تو همون جنگل اواتار با هافمن روبه رو شد بهش چیزی نگفت حتی، واینکه نبردش با عنکبوت آکرا سخت تراز نبردش با یه الهه بود در صورتی که الهه قوی تره

    ۲ ماه پیش
  • ?لعیا لیالستان?

    2

    جلدهای دیگش روهم بخونید خیلی رمان قشنگیه هرچی بگم کم گفتم💞🐣❤️

    ۸ ماه پیش
  • Saina

    1

    اسم جلد های دیگش چیه؟

    ۳ ماه پیش
  • رویا

    1

    خیلی عالی بود 🥹 ولی پایان غم انگیز داشت🥺💔

    ۴ ماه پیش
  • علی

    2

    با این که هنوز رمان تموم نکردم ولی خیلی جاها ضعف داره برا مثال خیلی جا شخصیت اصلی میتونست شخصیت منفی داستان شکس بده یا حداقل باهاش مبارزه کنه یا برعکس خیلی جاها شخصیت منفی میتونست شخصیت اصلی بکشه ولی به یه تهدید تو خالی کفایت میکرد

    ۶ ماه پیش
  • Paria

    0

    از نیروهای خودش استفاده نمی کرد نه ازنیروی گرگ شدنش و نه از نیروی تاریکیش اصلا معلوم نشد از کجا این نیروی تاریکی رو داره معلوم نشد چرا گلوریا رو داخل گردنبند زندانی کردن و علتش چی بوده توی مرحله آخر هم با اینکه دن یک الهه بود ولی خیلی راحت شکستش داد

    ۶ ماه پیش
  • پریا

    2

    رمان قشنگی بود تخیل خوبی هم پشتش بود اما قلم نویسنده چون که کار اولشون بوده خیلی قوی نبود خیلی چیزا نتیجه اش مشخص نشد مثلا از غار غول ها معجون شفابخش برداشت اما ازش هیچ جایی استفاده نشد یا مثلا روح مادر جازمین شیشه ای که دخترهای مایک دنبالش بودن رو به آرتیمیس داد که به جازمین بده اما هیچ وقت نداد

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    0

    همش میگفت ک فقط اتریس میتونه از زمین ادم بیاره اونم یه سال یه بار انرژیشو پیدا میکنه،ولی دنیل از زمین اومده بود، یا تو پایتخت سرزمین شیاطین مسابقه برای زمینی ها گذاشته بودن

    ۶ ماه پیش
  • راحله

    1

    میدونی رمان خعلی خعلی قشنگ بود و واقعا تخیل خیلی بالایی این رمان میخواست ولی خعلی جاها انتظار داشتم ،مثلا از گرگ شدن خودش استفاده کنه استفاده نکرد پس میتونست اصلا به نکته گرگ بودن اشاره نمیکرد ،و اینکه توقع داشتم این شخص ک کل سرزمین رو نجات داد شاهزاده سرزمین الف باشه ملکه الف ها مبهم موند

    ۷ ماه پیش
  • مینو

    2

    ممنون از نویسنده که رویاپردازی قوی داره داستان خیلی تناقض گویی داشت بعضی جاها باهم جور در نمیومد انگار نویسنده یادش رفته بود مثلا در مورداون گردنبند چی گفته وخیلی نقش ها مثل گرگ شدن و...بیفایده مطرح شده بود داستان طوری رویاپردازی وسکانس ها طوری چیده میشذ که انتظار یه داستان خیلی پیچیده راداشتم

    ۷ ماه پیش
  • الیکا

    0

    رمان عالی بود اولای رمان میشد حدس زد چه اتفاغی می اوفته اما وقتی به اخراش رسیدم گفتم احتمالن شیشه عمر مایک رومیشکنه و تموم میشه ولی بعد که خوندم اشکم در اومد واقعن عالی تموم کردی

    ۷ ماه پیش
  • لعیا

    1

    من چهارساله دارم رمان میخونمو ۲ ساله که دارم رمان های ماورایی میخونم میتونم بگم بعدازرمان های خانم آمنه آبدار یکی از بهترین رمان های فانتزی هست البته اوایلش روکه خوندم منصرف شدم ازاینکه ادامه بدم ولی وقتی نظرات روخوندم بازم ادامه دادم بایدبگم واقعانویسنده خیلی زحمت کشیده که۳۶۰۰صفحه نوشت ممنون💞

    ۸ ماه پیش
  • nazanin

    2

    رمان بسیار جذاب ودوست داشتنی ای برام بود به عنوان یه خواننده فقط اوایل رمان بنظرم جالب نبود اما هرچی جلو تر رفت محکم تر وجذاب تر شد رمان عاشق روحیه قوی ارتیمس بودم💛💛💛

    ۹ ماه پیش
  • آرا

    0

    واقعا عالی و متفاوت بود نویسنده عزیزم امیدوارم بقیه رمان هاتون هم همینقدر عالی باشه☺️❤️ امیدوارم در همه چیز عالی و موفق باشید 😚❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • الی

    3

    خیلی چرت بود 😐 بیشتر برا ۱۲ ۱۳ سالهاا مناسبه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!