میراث هلیوس(جلد دوم) به قلم نگار بنی هاشمی
پارت یک :
الینا بی قرار، طول تراس را طی کرده و دوباره جلوی در ایستاد.
برای چندمین بار دوباره تقهای به در زده و منتظر ماند. ولی باز کسی در را باز نکرد. کلافه پوفی بلند کشید و با صدای بلند فریاد زد:
_ باز کن رونیکا، خواهش میکنم ازت بهم یه فرصت بده تا از خودم دفاع کنم. تو باید به حرفهام گوش کنی بعد اگه نخواستی منو نبخش.
باز چیزی اتفاق نیفتاد، رونیکا سرسختتر از این حرفها بود. برهام که تا آن لحظه در سکوت کنار الینا ایستاده بود، دستش را روی شانهی او قرار داد و گفت:
_ باید بهش زمان بدی الینا، اون به زمان نیاز داره تا بتونه همهی این اتفاقات رو هضم کنه.
الینا که مطمئن بود رونیکا پشت در به حرفهای آنها گوش میدهد، بلند به طوری که او بشنود جواب داد:
_ چه زمانی برهام، ما مگه زمان داریم؟ این جا لو رفته هر لحظه ممکنه به این جا حمله بشه! درسته دور تا دور تحت نظر انجمنه اما لجبازی رونیکا ممکنه برامون گرون تموم بشه!
بعد از این حرف نگاهی به در انداخته و برای تحریک رونیکا ادامه داد:
_ حالا که در رو باز نمیکنی مجبورم به روش خودم در رو باز کنم!
چند ثانیه از حرف الینا نگذشته بود که رونیکا با خشونت در را گشود و با عصبانیت فریاد زد:
_ چی میخوای از جونم؟ چرا راحتم نمیزاری؟ نکنه الانم میخواستی با جادو در رو باز کنی؟!
الینا از این که نقشهاش گرفته بود نخودی خندید و بدون این که منتظر اجازهی رونیکا باشد وارد عمارت شد. برهام هم مردد نگاهش را بین رونیکا و الینا چرخاند، سپس او نیز با تردید وارد شد.
رونیکا که از وقاحت آنها حسابی عصبانی شده بود، در را محکم بهم کوبید و غرغرکنان گفت:
_ چی میخواین از جونم؟ دروغهاتون بس نبود که الانم جلوی خونهام بست نشستید و آرامش رو ازم گرفتید؟
الینا که بلاخره فرصت حرف زدن پیدا کرده بود، فرصت را غنیمت شمرد و با عجله گفت:
_ ببین هر چی بگی حق داری، اما از خر شیطون بیا پایین رونیکا. ما باید هر چه سریعتر این جا رو ترک کنیم، موقعیت تو لو رفته هر لحظه ممکنه به این جا حمله بشه! دیدی که آرشام داشت باهات چیکار میکرد؟
رونیکا که از شنیدن نام آرشام داغش تازه شده بود هر دو دستش را با عصبانیت حائل سرش کرد و چشمانش را با حرص بست:
_ آره آره یادمه مگه میشه یادم بره که تمام آدمهای اطرافم همشون یه مشت دروغگو از آب دراومدن!
الینا که طاقت دیدن حال خراب رونیکا را نداشت جلو رفت و خواست او را در آغوش بگیرد، اما همین که دستش به تن رونیکا برخورد کرد، او با عصبانیت دست او را پس زد و با خشم فریاد زد:
_ به من دست نزن، همین الان هم از این جا برو نصف شبی اعصاب منو خراب نکن.
سارا که با صدای داد و فریاد بچهها از آشپزخانه خارج شده بود، با نگرانی میان دعوای آنها دوید:
_ شماها چتون شده؟ از پریروز که اومدین با هم حرف نمیزنید، چرا هیچکس چیزی به من نمیگه؟ آرشام چیکار کرده؟ این مرد کیه؟
رونیکا که دیگر از بحث و مشاجره خسته شده بود همان جا کنار ورودی روی پله نشست و سرش را در میان دستانش گرفت.
الینا نیز از فرصت استفاده کرد و به سمت سارا رفت:
_ قربونت بشم خاله جون به خدا همه چیز و بهت میگم فقط به این نوهات بگو از خر شیطون بیاد پایین. شما این جا، جاتون امن نیست اول باید بریم یه جای امن.
سارا که از حرفهای الینا گیج شده بود نگاهی به رونیکا انداخت:
_ رونیکا جریان چیه؟ میشه یه چیزی بگی؟
رونیکا که دیگر از بحث خسته شده بود با کلافگی رو به سارا کرد:
_ مادر بزرگ لطفا ما رو تنها بزارید من بعدا همه چیز رو بهتون میگم.
سارا نگاهی به جمع انداخت و مستاصل دوباره به آشپزخانه برگشت.
الینا بار دیگر شروع کرد:
_ به خاطر خاله کوتاه بیا رونیکا جونتون تو خطره! انجمن در حال آماده باش قرار گرفته، درسته اطراف خونه محافظ گذاشتیم اما باید اینجا رو هر چه سریعتر ترک کنیم.
برهام که تا حد امکان سعی میکرد وارد بحث آنها نشود دیگر دلش طاقت نیاورد:
_ رونیکا من بهت حق میدم که از ما دلخور بشی و نخوای ما رو ببخشی اما الینا راست میگه هر چه سریع تر باید بریم.
رونیکا نگاهی غمگین به برهام انداخت و با کنایه گفت:
_ همهی اونایی که بهشون اعتماد داشتم رو، تو یه شب از دست دادم ،آرشام شده آدم بده ،الینا اونی نبوده که نشون میداده و تو...
صدای شکسته شدن چیزی درون آشپزخانه و پشت سرش جیغ سارا حرف رونیکا را نصفه گذاشت.
هر سه هراسان نگاهی به هم انداخته و سراسیمه به آشپزخانه دویدند.
از دیدن فردی تماما سیاه پوش که با چهرهی کریه کنار پنجرهی شکسته ایستاده بود، خون در رگهای رونیکا منجمد شد.
مرد سیاه پوش که مردمک چشمانش به قرمزی میزد، نیشخند هولناکی زده و گفت:
_کارتون تمومه؟ شما احمقها قراره به درک واصل بشید.
بعد از این جمله با سرعت زیادی نیروی سیاه رنگی از چوب دستی خود به سمت سارا پرتاب کرد که باعث فریاد رونیکا شد:
_ مادربزرگ...
در همین حین برهام با زیرکی زیاد سمت سارا جهید و درحالی که با قدرت نوری سمت آن مرد پرتاب میکرد سارا را در آغوش کشیده و غیب شد.
در همین حین مرد سیاه پوش جا خالی داده و به گوشهای دیگر جهید. نگاهی به رونیکا انداخت و زبانش را به حالت چندش آوری روی لبش کشید، سپس با حالتی مشمئزکننده گفت:
_ تو رو زنده میخوام.
رونیکا هراسان قدمی به عقب برداشت و با صدایی که لرزش در آن مشهود بود زمزمه کرد:
_ جلو نیا وگرنه بد میبینی.
همین که مرد خواست به سمت رونیکا یورش ببرد، الینا فرز و چابک وردی عجیب را فریاد زده و با کف دستش نیرویی نامرئی به سمت او پرتاب کرد.
با برخورد نیروی الینا به آن مرد بلافاصله هیکل کثیفش پخش زمین شده و خونی سیاه رنگ از بدنش جاری گشت.
رونیکا که مات و مبهوت به این اتفاقها خیره شده بود، لحظهای بعد به خود آمده و به دنبال سارا نگاهش را در اطراف چرخاند.
بلافاصله سارا و برهام در گوشهی دیگری از آشپزخانه ظاهر گشتند.
رونیکا با گریه سمت آنها دوید و سارا را در آغوش کشید. سارا که از دیدن این وقایع شوکه شده بود هیچ واکنشی نشان نداد. دیدن این صحنهها برایش به قدری غیر باور بود که انگار در نوعی بهت و خلسه فرو رفته بود.
به محض این که رونیکا از آغوش سارا جدا شد متوجه خون در بازوی سارا گشت. شیون کنان به سمت برهام چرخید و ناله کرد:
_ برهام این خون چی..یه، مادر..بزرگم چش شده؟ بگو که حالش خوبه؟ وای خدای من...
نتوانست جملهاش را تمام کند چرا که با صدای بلند به هق هق افتاد.
همین که برهام خاست چیزی بگوید فربد ناگهان درون آشپزخانه ظاهر گشت و نفس زنان فریاد زد:
_ الینا همین الان منتقلشون کن، بهمون حمله شده تا نیروی کمکی برسه طول میکشه، سریع همهتون از این جا برید.
همهی آنها با ورود فربد تازه متوجه صدای زد و خوردی که از بیرون به گوش میرسید شدند.
الینا که کاملا هوشیار بود سری تکان داده و رو به پدرش گفت:
_ باشه فقط لطفا مراقب خودت و مامان باش.
فربد مهربانانه نگاهی به او کرد و بعد از آشپزخانه خارج شد.
بعد از این گفتگو قبل ازاین که رونیکا واکنشی بدهد، برهام و الینا آنها را در آغوش کشیده و به سرعت نور ناپدید شدند.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز مرسی که پایبند به اصول هستید کاش همه مثل شما باشم نه اگه هزینه رو پرداخت کنید یا با سکه مطالعه کنید هیچ اشکالی ندارد💗🌷
۸ ماه پیشمائده
0رمان متفاوتی هستش امیدوارم پایان خوبی داشته باشه
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی از لطفت 🙏❤️🥹
۱ سال پیشستاره
0محشره رمان خیلی خوبیه
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی ستاره جان☺️❤️
۱ سال پیشM
0من به شخصه عاشق رومانم
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ای جانم❤️
۱ سال پیشمایا
1رمان بینظریه کاش رایگان بود
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از نظرت سکهای کردمش که همه بتونن بخونن❤️
۱ سال پیشسید علی
0خیلی خوب بود امیدوارم بقیه رمان هم به خوبی جلد اولش باشه
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
خیلی ممنون از لطفتون هر وقت جلد دوم رو خوندید نظرتون رو حتما بنویسید🙏نظرات شما به پیشرفت کارم کمک میکنه
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
خیلی ممنون از لطفتون هر وقت جلد دوم رو خوندید نظرتون رو حتما بنویسید🙏نظرات شما به پیشرفت کارم کمک میکنه
۱ سال پیشزهرا
0این رمان خیلی جذاب هستش ولی من نمی دونم که چطور می تونم آفلاین بخونمش حتی سکه هم دارم اما نمی دونم که چه طور باید بدمش تا برام آفلاین بشه و خواهش میکنم که بگویید چه طور رمان رو آفلاین بخونم
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی ممنون از نظرت، اگه سکه داشته باشی میتونی هر پارت رو با سکه بخونی
۱ سال پیشمائده
0خیلی خوبود بقیه رو کجا پیداکنم
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم ادامهاش همینجاست پارتها رو بری بالا میبینی❤️
۱ سال پیشعالییییی
0لقببب
۱ سال پیشفاطمه
0عالیه
۱ سال پیشفاطمه
0عالیه
۱ سال پیشفاطمه
0عالیه
۱ سال پیشمایا
0عالی 😘
۲ سال پیشمایا
0عالی بود
۲ سال پیشعاطفه
0عالییی
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنونم🤩
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سلام رمانت خیلی قشنگ
0اما من فقط جداول در دنیای رمان خوندم جلددوم میتونم از گوگل سرچ کنم حرام ک نیست ممنون میشم جواب بدین؟؟