میراث هلیوس(جلد دوم) به قلم نگار بنی هاشمی
پارت دوم :
دقایقی بعد همهی آنها نزدیک دروازهی سارمید ظاهر شدند.
رونیکا به محض ظاهر شدن حالش بهم خورده و روی دو زانو سقوط کرد.
بلافاصله برهام زیر بغلش را گرفته و او را روی سکوی سنگی که نزدیکشان بود نشاند.
با محبت دستان رونیکا را درون دستان بزرگ و مردانهاش جای داد و نگران پرسید:
_ حالت خوبه؟ چند تا نفس عمیق بکش تا حالت بهتر بشه. چون اولین بارت بود این جوری شدی، کم کم عادت میکنی.
همین که رونیکا کمی حالش بهتر شد، گیج و منگ پرسید:
_ چه اتفاقی افتاد یهو؟ ما چجوری اینجا ظاهر شدیم؟
_ بهش میگن نقل و انتقال یا تلپورت، به جایی که میخوای بری فکر میکنی بعدش به اون جا منتقل میشی.
از شنیدن این حرف چشمان درشت و مشکی رونیکا گشاد شده و با حیرت پرسید:
_ چی؟ خدای من...
الینا میان حرفشان آمده و با عجله گفت:
_ باید خاله رو زود ببرم درمانگاه قبل از این که لکهی سیاه بزرگتر بشه!
همین که رونیکا خواست بگوید من هم میآیم، آن دو ناپدید شدند.
رونیکا با بهت به جای خالی آنان خیره شد و زمزمه کرد:
_ نمیدونم چرا هنوزم نمیتونم باور کنم، انگارداخل یه خواب غوطه ور هستم که قرار نیست تموم بشه!
برهام که طاقت دیدن حزن او را نداشت با دستانش صورت زیبای رونیکا را قاب کرد:
_ میدونم چقدر برات سخته، اینکه یهو زندگیت زیر و رو بشه و همهی چیزهایی که فکر میکردی تو قصههاست تبدیل به واقعیت بشه. ولی قول میدم از پسش بر میای، ما کنارتیم.
رونیکا لحظاتی بدون هیچ حرفی به چهرهی برهام خیره شد، دلش میخواست باور کند ولی همه چیز برایش گنگ و مبهم بود. آینده برایش در حالهای از ابهام قرار داشت.
بعد از دقایقی نه چندان طولانی رونیکا تکانی خورده و متوجه شرایطی که در آن قرار داشت شد. با دلخوری خود را کمی عقب کشیده و نگاه از برهام گرفت.
برهام که دوست نداشت بیشتر از این بینشان شکرآب شود، به سرعت دستانش را عقب کشید و برای تغییر شرایط گفت:
_ بهتره بریم اینجا موندن درست نیست.
بی هیچ حرفی دست رونیکا را گرفته و در کسری از ثانیه از آن جا غیب شدند.
رونیکا از تخت پایین آمده و نگاهش را در اطراف چرخاند.
یادآوری اتفاقات دیشب برایش سنگین بود. زخمی شدن مادربزرگش، نقل مکانشان به اینجا، زیر و رو شدن زندگیشان برایش تلخ و گزنده بود.
او اکنون در اتاقی جدید و مکانی خاص قرار داشت. برای رهایی از افکار اذیت کننده به سمت پنجره رفته و آن را گشود.
به محض دیدن منظرهی روبرویش چنان شوکه شده و حیرت زده گشت که ناخوداگاه با خود واگویه کرد:
_ واااای خدای من...
پنجره به درهای عظیم و بی انتها باز میشد که تمام اطراف دره با خانههایی مارپیچی پوشیده شده بود. خانههایی که نمیشد تشخیص داد شبیه درخت هستند یا برج چرا که خانهها با درختها درآمیخته و در هم تنیده شده بودند.
در مرکز دره رودی عظیم قرار داشت که چندین پل با فاصلههای منظم از همدیگر روی رود تعبیه شده بودند.
اما از همه عجیبتر موجوداتی بودند که در میان سنگفرشهای دره در حال رفت و آمد بودند.
رونیکا چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد تا از بیدار بودنش مطمئن شود. حتی روی دستش را نیشگون گرفت تا به خود بیاید، اما هیچ چیزی تغییر نکرد.
او شوکه به آن موجودات عجیب و غیر عادی خیره شد. موجوداتی شبیه آدم ولی با گیسوان بلند و رنگی، موجوداتی که بال داشتند و حتی بعضی از آنها پرواز میکردند، افرادی بسیار بزرگ که هیچ شباهتی به آدمیزاد نداشتند...
همه و همه برای رونیکا غیرقابل باور بودند.
در همین حین تقهای به در وارد شده و بعد از چند لحظه در باز شد.
همین که رونیکا چشم چرخاند موجودی ریزه میزه را معلق در هوا دید. چیزی شبیه پریهای کارتونها با دو بال بلورین! وحشت زده قدمی به عقب برداشته و مات و مبهوت به آن موجود خیره شد.
پری کوچک که متوجه ترس رونیکا شده بود با عجله گفت:
_ اوه سرورم انگار شما رو ترسوندم، منو عفو کنید، من خدمتکار شما هستم اومده بودم بینم چیزی لازم دارید یانه؟
رونیکا با چشمانی گرد شده با خود زمزمه کرد:
_ امکان نداره تو واقعی باشی؟!
پری کوچک لبخندی زده و کمی به سمت رونیکا پرواز کرد:
_ ما واقعی هستیم همه بهمون پری میگن اما پریها گونههای مختلفی دارن. ماها از نژاد پریهای گلریز هستیم، از گلها تغذیه میکنیم و نسبت به بقیهی پریها کوچیکتر هستیم.
رونیکا کمی جلو آمده و در حالی که با هیجان به او خیره شده بود:
_ خدای من، تو شگفت انگیزی!
با این حرف پری چرخی اطراف رونیکا زده و همراه با خندهی زیبایی در برابر رونیکا تعظیم کرد.
رونیکا در حالی که با تحسین پری را مینگریست پرسید:
_ میتونی الینا رو خبر کنی بیاد پیشم؟
_ البته سرورم.
با این حرف تعظیمی کرده و بلافاصله غیب شد.
چند دقیقه بعد الینا سراسیمه وارد اتاق شده و به سمت رونیکا دویده و او را در آغوش کشید:
_ میدونستم بلاخره منو میبخشی.
با این حرف خود را لوس کرده و سرش را روی شانهی رونیکا مالید.
رونیکا با حرص الینا را از خود جدا کرده و گرهی بین ابروهایش انداخت:
_ من نبخشیدمت الینا، اما احتیاج دارم یکی بهم توضیح بده که اینجا کجاست و چه خبره! شب خسته اومدم خوابیدم اما صبح بیدار شدم دیدم وسط یه درهی عجیب و موجوداتی عجیبترهستم.
الینا مانند بچهها لب و لوچهاش را آویزان کرده و بالاجبار گفت:
_ به یه شرطی میگم؟
رونیکا که در سکوت به الینا خیره شد. این سکوت ظاهرا نشانهی رضایت او بود، پس الینا جرات گرفته و شرطش را گفت:
_ شرطم اینه بعد جواب دادن به سوالاتت به حرفهام گوش کنی.
رونیکا چند ثانیه به او خیره شد و در نهایت کمی نرم شده و سرش را به نشانهی مثبت تکان داد.
رونیکا با ذوقی کودکانه شروع به توضیح داد:
_ اینجایی که ما هستیم شهر سارمیده، موجوداتی که توش زندگی میکنن گونههایی غیر از انسان هستن که هر کدوم قدرتهای خاصی دارن، تو و مادربزرگت اولین انسانهایی هستید که پا تو این شهر گذاشتن!
برای چند لحظه بینشان سکوت شد، انگار که الینا منتظر بود تا رونیکا ابتدا این حرفها را هضم کند تا او بتواند بقیهی سخنانش را ادامه بدهد:
_ و اما مهمترین بخش این اتفاقات تویی!
ابروهای رونیکا از تعجب بالا پریده و صورتش از تعجب خشک شد:
_ من؟!
الینا که مردد بود این بخش را چگونه به رونیکا بگوید با مکثی کوتاه ادامه داد:
_ آره تو.. راس..تش، ایممم، نمیدونم چطوری بگم، ببین تو کتابهای باستانی ما اومده یه روزی که تاریکی قدرتمند میشه و جهان رو میخواد تسخیر کنه وارث نور و روشنایی ظهور میکنه و این دنیا رو نجات میده!
رونیکا با چشمانی گشاد شده با صدای بلند گفت:
_ نگو که فکر کردید اون شخص منم؟!!
_ متاسفانه یا خوشبختانه آره اون شخص تویی! البته تو تنها نیستی برهام هم هست.
رونیکا خندهی هیستیریکی زده و بعد دیوانه وار دستش را میان موهایش فرو برد:
_ چی میگی تو؟ من..برها..م..! همتون دیونه شدید!
بعد از این جمله از جا برخاسته و در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد:
_ من و مامان بزرگ باید از این جا بریم، شما عقلتون رو از دست دادید!... آره آره ما همین امروز از این جا میر...
الینا به سرعت میان حرفش پریده و گفت:
_ چی میگی رونیکا؟ کجا بری؟ مگه دیشب رو فراموش کردی؟ اگه نگران خودت نیستی لااقل به فکر خاله سارا باش! ندیدی دیشب چه اتفاقی افتاد، شما شناسایی شدید هر کجای این دنیا برید اونها میان سراغتون! باور کن هیچ جا امنتر از این جا نیست!
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مایا
0عالیه این رمان😍
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی🌸🫂
۱ سال پیشعالم
1به نظر من رمان خیلی عالی و جالبی میاد و من خیلی دوست دارم آن را ادامه بدم
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی که نظرت رو برام نوشتی😍🫂
۱ سال پیشآرام
0جلد دوم انگار از وسطاش شروع شده لب دریاچه چیشد؟یدفعه توی خونه اومد
۱ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم نه از وسطاش نیست دوستاش نجاتش دادن حالا رونیکا قهر کرده و برگشته خونش اگه بخونی بری جلو متوجه میشی❤️
۱ سال پیشفاطمه
0بی نظیر
۱ سال پیشمانیا
0عالیه
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم❤️🥰
۱ سال پیشmaya
0عالی بود
۲ سال پیشفاطمه
0این رمان عالییییی
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی که نظرت رو برام مینویسی❤️☺️🌻
۲ سال پیشYasna
0عالی رمان محشریه فقط پارتها کمی کوتاه
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
سلام عزیزم ممنون بابت پیام قشنگت، پارتها به مرور زیادتر شده ☺️
۲ سال پیشلیلی
0عالی
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنون🥰
۲ سال پیشمهدیه
0عالی
۲ سال پیشدخی تنها
0رمان عالی بود
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
مرسی😍😍😍
۲ سال پیشفاطمه
0فصل دوم میراث هلیوس نمیاد بالا میشه بزارینش لطفا
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
یعنی هیچ کدوم از پارتها براتون باز نمیشه؟
۲ سال پیشزهرا
0پارتها باز نمیشه
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
حتما به پشتیبانی پیام بدید احتمالا مشکل از اپلیکیشنه
۲ سال پیشFrishta
0عالی
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنون💖
۲ سال پیشحسن
0خیلی خوبه
۲ سال پیش
نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان
ممنون🙏🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سندس
0من دارم از گوگل میخونم اشکالی نداره؟؟؟