پارت هجده :

با زنگ در به خودم آمدم. یونس بود. با کلافگی بد وبیراهی نثار بی‌دروپیکری ساختمان کردم. خیلی وقت بود که آیفون‌ها همگی خراب شده بودند. زنگ می خوردند. گوشی‌ها کار می کرد اما آیفون کار اصلی را انجام نمی‌داد، دکمه‌ی باز کردن در کار نمی‌کرد. اول خواستم لباس بپوشم و پایین بروم اما خیلی زود منصرف شدم. در آیفون گفتم کنار پنجره بیاید. صدای خنده‌اش و آن‌چه که گفت حالم رابهتر کرد:
- راپونزل می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    عالی بود. جمله ها قشنگن و موضوعش هم متفاوت و جالبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️