میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت هجده :
با زنگ در به خودم آمدم. یونس بود. با کلافگی بد وبیراهی نثار بیدروپیکری ساختمان کردم. خیلی وقت بود که آیفونها همگی خراب شده بودند. زنگ می خوردند. گوشیها کار می کرد اما آیفون کار اصلی را انجام نمیداد، دکمهی باز کردن در کار نمیکرد. اول خواستم لباس بپوشم و پایین بروم اما خیلی زود منصرف شدم. در آیفون گفتم کنار پنجره بیاید. صدای خندهاش و آنچه که گفت حالم رابهتر کرد:
- راپونزل می
لطفا صبر کنید...

ستاره
1عالی بود. جمله ها قشنگن و موضوعش هم متفاوت و جالبه