پارت بیست :

با صدای نی دوباره به زمان حال برگشتم. آنقدر گیج بودم که این بار متوجه باریکه‌ی نور نشدم. هوشیاری‌ام وقتی کامل شد که سوزنی مرا فرا‌گرفت. قطره اشکی آرام از گوشه‌ی ‌چشمم‌ پایین غلتید. دهانم را باز کردم تا صدا بزنم اما جز نفس‌های مداوم و خشک، صدایی از گلویم خارج نشد. سنگی را بلند کردم و سعی کردم آن را به دیواره‌ی چاه بزنم. معلوم شد آن‌قدرها که امیدوار بودم، جان ندارم و هر لحظه بیشتر از قبÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    خیلی خوشحالم که بلاخره کسی پیدا شد که نجاتش بده🥹لحظه های خیلی سختی براش بود

    ۲ سال پیش
  • نسرین

    1

    عالی خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️