میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست :
با صدای نی دوباره به زمان حال برگشتم. آنقدر گیج بودم که این بار متوجه باریکهی نور نشدم. هوشیاریام وقتی کامل شد که سوزنی مرا فراگرفت. قطره اشکی آرام از گوشهی چشمم پایین غلتید. دهانم را باز کردم تا صدا بزنم اما جز نفسهای مداوم و خشک، صدایی از گلویم خارج نشد. سنگی را بلند کردم و سعی کردم آن را به دیوارهی چاه بزنم. معلوم شد آنقدرها که امیدوار بودم، جان ندارم و هر لحظه بیشتر از قبÙ
لطفا صبر کنید...

ستاره
1خیلی خوشحالم که بلاخره کسی پیدا شد که نجاتش بده🥹لحظه های خیلی سختی براش بود