میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت نوزده :
خونسرد نگاهم کرد و با دست اشاره کرد بنشینم:
-خودش بهم زنگ زد و گفت دعواتون شده. خیلی ناراحت بود، زن نگهدار نیستیها امیر.
اینبار به شوخیاش نخندیدم. رفتار مهسا برایم قابل توجیه نبود. به یونس زنگ زده بود که چه بشود؟! مرا سنگ روی یخ کند. ناخودآگاه دستانم مشت شد وعصبانیتی داغ زیر پوستم دوید. از میان دندان گفتم:
- خیلی بیجا کرده به تو زنگ زده، خیلی بیجا کرده این حرف رو زده.
لطفا صبر کنید...

?
1آخییییییی