پارت سوم :

یونس از جیبش گوشی بیرون آورد. چراغ قوه آن را روشن کرد و نور آن را به صورتم انداخت. فکر هوشمندانه‌ و دل‌گرم کننده‌ای بود. او در تاریکی عمق چاه، نمی‌توانست مرا تشخیص دهد، نور را تکان داد، تا دقیقا صورتم را ببیند. اما من در روشنایی روز و در جایی که ایستاده بود، به راحتی می‌توانستم حالات صورتش را تشخیص دهم. وقتی که چشمان باز مرا دید، از برق اضطرابی که در نگاهش جستن کرد، به وحشت افتادم. آیا این هم سراب بود! آیا نباید خوشحال می‌شد؟! باعجله نور گوشی را خاموش کرد و یک قدم به عقب برداشت. دوباره از نظر ناپدید شد.
به طرز ترسناکی خالی بودم. امیدی که تا لحظه‌ای قبل در وجودم زندگی می‌بخشید مثل یک شعله‌ی شمع خاموش شده بود. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. چه کار داشت می‌کرد؟! چه در سرش می‌گذشت؟! هیچ چیز از این پایین معلوم نبود. چشم‌هایم را آرام بستم .دلم نمی‌خواست از هوش بروم، هرچند از هوش رفتن در میان آن درد، خود نعمت بود.
زمان را کاملا از دست داده بودم. نمی‌توانستم تخمین بزنم چقدر گذشته است. زمان به کندی می‌گذشت. کلافه شده بودم. درد به حد معینی رسیده بود، نه بیش‌تر می‌شد و نه کاهش پیدا می‌کرد. دوباره همان سایه سیاه رنگ بلند بر چاه افتاد. این بار از دیدن آن ذوق نکردم. یک حس خلا داشتم. دلم شور می‌زد و کاملاً منگ بودم. نمی‌دانستم باید امیدوار باشم یا نه؛ اما با یونس و دیدن وسایل در دستش کمی جا خوردم. احساس کردم شاید واقعا خیال کردم و او برای کمک آمده است. بالای چاه نشست و آرام گفت:
-امیر صدامو می‌شنوی؟ خیلی سختش کردی داداش؟ کاش این قدر عذابم نمی‌دادی. ظاهراً تا آخرش دست از عذاب دادن برنمی‌داری.
حس عجیبی در وجودم شروع به جریان کرد. از کدام آخر حرف می‌زد. چرا صدایش این‌قدر بغض داشت؟ از کدام عذاب دادن سخن به میان می‌آورد؟ آیا مرگ مرا باور کرده بود؟ حرف‌هایش کاملاً ضد و نقیض به نظر می‌رسید. جوری بود که انگار به استقبال مرگ من رفته است یا بدتر از آن انتظار مرگ مرا می‌کشیده است.
چرا؟ ما تا همین چند دقیقه قبل داشتیم باهم حرف می‌زدیم. رفاقت می‌کردیم. حتی در همین جمله مرا برادر خطاب کرده بود. پس چرا باید آرزوی مرگم را داشته باشد؟ دلم می‌خواست همه چیز را بپرسم اما بیش‌تر از آن دلم می‌خواست از ته این چاه لعنتی بیرون بیایم. انگار این دخمه تاریک، گوری بود که برای من کنده باشند. انگار صدها سال پیش عده‌ای تصمیم گرفتند چاهی بکنند؛ نه برای آب، بلکه برای مدفون کردن من. صدای یونس دوباره افکارم را از هم گسست:
-تو همیشه از من بهتر بودی. من همیشه از این متنفر بودم. بهت دروغ نمی‌گم. من همیشه خیلی دوستت داشتم. تو همون برادری بودی، که من همیشه می‌خواستم. اما همیشه یه جای کار بدجوری می‌لنگید. من توی یه خانواده‌ی مرفه بزرگ شدم. هیچ وقت نشد بهت بگم من حتی به اون بهزیستی که تو توی اون بزرگ شدی هم حسودیم می‌شد. هیچ کس ازت توقع نداشت برای خودت کسی بشی. همیشه آزاد بودی. راحت بودی، خوشحال بودی. درست برخلاف من. برای همین بود که همیشه دوست داشتم کنارت باشم. از تو انرژی می‌گرفتم. تو چیزی بودی که من جرئت بودنش رو نداشتم. البته که همیشه از من خوشتیپ‌ترهم بودی.
این جای جمله را خندید. از آن خنده‌های همیشگی مخصوص به خودش. می‌دانستم آن‌قدر می‌خندد که به سرفه بیفتد اما به آن‌‌جا نکشید. احتمالاً تلخی شرایط‌‌‌مان کارگر افتاد. بغض عمیقش را فروخورد و ادامه داد:
-همیشه دخترها دنبال پول وشرایط من بودن، اما هر کسی که تو رو خواست، به خاطر خودت خواست. این خیلی بده مگه نه؟ این‌که همیشه یه نفر کنارت باشه که از تو بهتره. می‌دونی من توی دانشگاه مکانیک می‌خونم اما تو داری مکانیکی کار می‌کنی و احمقانه‌ست که من هیچ سر رشته‌ای از این کار ندارم. پدرم یه کارخونه‌ی ماشین سازی داره و من به طرز احمقانه‌ای هر روز به این فکر می‌کردم که اگه یه ذره از تبحر تو رو داشتم، اوضاع خیلی بهتر می‌شد. حتی اگه مجبور می‌شدم مثل تو یه مغازه‌ی کوچیک مکانیکی رو اداره کنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • خوبه دوست دارم ادامه

    0

    رمان رو بخونم مرسی

    ۱ سال پیش
  • خوبه دوست دارم ادامه

    0

    رمان رو بخونم مرسی

    ۱ سال پیش
  • خوبه دوست دارم ادامه

    0

    رمان رو بخونم مرسی

    ۱ سال پیش
  • موهانا همت

    0

    تااینجا که هیجان انگیزه بایدجلوتررفت تاببینیم کسل کننده میشه یاهمینطورجذابه؟

    ۱ سال پیش
  • افشاری

    1

    فعلن ک دارم میخونم

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    2

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • مریم

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مریم

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • یاسمن

    2

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • رویا

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • رویا

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مریم

    2

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • A

    1

    A

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!