مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هشتاد :
تاجیک نگاهی به من کرد:
-خب مگه چیه؟
مادرجون نزدیک شد و گفت:
-چی شده لیدا؟ این چه وضعیه؟!
با دست آزادش یقۀ تاجیک رو گرفت و گفت:
-تو زدیش بچه؟
خودم رو جلو انداختم و دستش رو گرفتم:
-ای وای مادرجون! نه ایشون نزده. ایشون همکلاسی منه، بهم کمک کرد رفتم بیمارستان و بعدشم منو رسوند، الآنم داش...
مادرجون ضربۀ محکمی به شونهم زد و گفت:
-نفس بگیر بچه! بگو ببینم چه بلایی
لطفا صبر کنید...
