پارت هفتاد و هشتم :

روبه‌روم روی پاش نشست. نگاه نگرانش رو به چشمای پر از اشکم دوخت و گفت:
-چیزیت نشه؟
خنده‌م گرفت. با صدایی که به سختی بیرون می‌اومد گفتم:
-نه.
دهن باز کرد چیزی بگه که صدای آژیر آمبولانس توی فضا پیچید. با عجله به سمت آمبولانس رفت و با نگرانی گفت:
-آقا کجا موندین؟
آمبولانس نگه‌داشت و تکنسین آمبولانس فورا پیاده شد و به سمتم اومد. دستم رو از روی سرم برداشت و مقنعه‌م رو کمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️