مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هفتاد و هشتم :
روبهروم روی پاش نشست. نگاه نگرانش رو به چشمای پر از اشکم دوخت و گفت:
-چیزیت نشه؟
خندهم گرفت. با صدایی که به سختی بیرون میاومد گفتم:
-نه.
دهن باز کرد چیزی بگه که صدای آژیر آمبولانس توی فضا پیچید. با عجله به سمت آمبولانس رفت و با نگرانی گفت:
-آقا کجا موندین؟
آمبولانس نگهداشت و تکنسین آمبولانس فورا پیاده شد و به سمتم اومد. دستم رو از روی سرم برداشت و مقنعهم رو کمی
لطفا صبر کنید...
