مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت شصت و ششم :
-تقسیم کار کردیم. البته یه روزایی من حال ندارم تاجی جور منو میکشه، یه روزایی هم تاجی حال نداره من جور اونو میکشم.
چند دقیقهای به سکوت گذشت تا بیبی هم به ما ملحق شد. نگاهی بهشون کردم و گفتم:
-میشه به منم آشپزی یاد بدید؟
مادرجون با اخم گفت:
-پس فریبا چه غلطی میکرده که تو هنوز آشپزی بلد نیستی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
-خب مامان همیشه میگفت تو درس بخون، شغ
لطفا صبر کنید...

A-a
0چه خوب شد اومد پیش مادر بزرگاش ی نفس راحت میکشه از دست باباش .عالی بود خسته نباشید👌👏💐🌸