پارت شصت و ششم :

-تقسیم کار کردیم. البته یه روزایی من حال ندارم تاجی جور من‌و می‌کشه، یه روزایی هم تاجی حال نداره من جور اون‌و می‌کشم.
چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت تا بی‌بی هم به ما ملحق شد. نگاهی بهشون کردم و گفتم:
-می‌شه به منم آشپزی یاد بدید؟
مادرجون با اخم گفت:
-پس فریبا چه غلطی می‌کرده که تو هنوز آشپزی بلد نیستی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
-خب مامان همیشه می‌گفت تو درس بخون، شغ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    چه خوب شد اومد پیش مادر بزرگاش ی نفس راحت میکشه از دست باباش .عالی بود خسته نباشید👌👏💐🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!