مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت شصت و هشتم :
مادرجون نگاهی به ساعت کرد و گفت:
-لیدا مادر ساعت چند باید فرودگاه باشیم؟
نگاهی به یادداشت توی گوشیم انداختم و گفتم:
-ساعت دو و نیم-سه!
از جاش بلند شد و گفت:
-تا من میرم ظرفا رو بشورم، توأم ارّۀ دو رو پیدا کن و بذار تو دستگاه. به اول فیلم که رسید استپ کن تا من بیام.
بیبی هم از جاش بلند شد و گفت:
-خب پس منم برم خوردنی و تنقلات بیارم که با فیلم میچسبه.
مادرجون چپ
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0چقدر خوب ک مادرانی خوشگلی ک پا به سن میذارم رو اینطوری با انرژی نشون میدید