پارت شصت و هشتم :

مادرجون نگاهی به ساعت کرد و گفت:
-لیدا مادر ساعت چند باید فرودگاه باشیم؟
نگاهی به یادداشت توی گوشیم انداختم و گفتم:
-ساعت دو و نیم-سه!
از جاش بلند شد و گفت:
-تا من می‌رم ظرفا رو بشورم، توأم ارّۀ دو رو پیدا کن و بذار تو دستگاه. به اول فیلم که رسید استپ کن تا من بیام.
بی‌بی هم از جاش بلند شد و گفت:
-خب پس منم برم خوردنی و تنقلات بیارم که با فیلم می‌چسبه.
مادرجون چپ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    چقدر خوب ک مادرانی خوشگلی ک پا به سن میذارم رو اینطوری با انرژی نشون میدید

    ۱ سال پیش
کپی شد!