مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هفتاد و ششم :
ساعت هفت صبح بود که رسیدم دانشگاه. اولین کلاسم ساعت هشت و نیم برگزار میشد. حدودا یک ساعت وقت اضافه داشتم. قصد داشتم برم کتابخونه و چندتا کتاب بگیرم. وارد دانشگاه شدم و به سمت کتابخونه حرکت کردم. تقریبا وسطای راه بودم که یکی بلند اسمم رو صدا زد. به طرف صدا برگشتم و دیدم شهریار داره مثل برق به طرفم میدوئه. بلندترین تن صدایی که توی تمام زندگیم شنیده بودم مال شهریار بود.
به من که رسید نف
لطفا صبر کنید...

A-a
0چی گفت؟🥴🥴ممنون زیبا بود