پارت هفتاد و ششم :

ساعت هفت صبح بود که رسیدم دانشگاه. اولین کلاسم ساعت هشت و نیم برگزار می‌شد. حدودا یک ساعت وقت اضافه داشتم. قصد داشتم برم کتابخونه و چندتا کتاب بگیرم. وارد دانشگاه شدم و به سمت کتابخونه حرکت کردم. تقریبا وسطای راه بودم که یکی بلند اسمم رو صدا زد. به طرف صدا برگشتم و دیدم شهریار داره مثل برق به طرفم می‌دوئه. بلندترین تن صدایی که توی تمام زندگیم شنیده بودم مال شهریار بود.
به من که رسید نف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    چی گفت؟🥴🥴ممنون زیبا بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!