پارت شصت و یک :

-نترس بی‌بی. بابای من انقدرام توی ذهن من خوب نیست. بگو دیگه! دوست دارم بدونم.
آهی کشید و گفت:
-اون وقتا همه جوون بودن. مادر حامدم سنش کم بود و خوش بر و رو بود. بین خودمون راحت بود. نه این‌که لباس باز بپوشه و هفتاد قلم آرایش کنه و بخواد دلبری کنه ها! نه. ولی بین خودمون شوخی و بگو بخند می‌کرد و نمی‌ذاشت خنده از لب کسی بره. برعکس زیبا، مادرت داشت روز به روز افسرده‌تر و گوشه‌گیرتر می‌شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    چه خوب رایگان کارشناس مامایی شدن برای خودشون 😁عالی وزیبا ممنون👌👏👏👏🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!