مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت شصت و یک :
-نترس بیبی. بابای من انقدرام توی ذهن من خوب نیست. بگو دیگه! دوست دارم بدونم.
آهی کشید و گفت:
-اون وقتا همه جوون بودن. مادر حامدم سنش کم بود و خوش بر و رو بود. بین خودمون راحت بود. نه اینکه لباس باز بپوشه و هفتاد قلم آرایش کنه و بخواد دلبری کنه ها! نه. ولی بین خودمون شوخی و بگو بخند میکرد و نمیذاشت خنده از لب کسی بره. برعکس زیبا، مادرت داشت روز به روز افسردهتر و گوشهگیرتر میشد.
لطفا صبر کنید...

A-a
0چه خوب رایگان کارشناس مامایی شدن برای خودشون 😁عالی وزیبا ممنون👌👏👏👏🌸