دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه سودای تقدیر از سوگند عزیزی

رمان سودای تقدیر

  • زبان فارسی
  • 823 👁
  • 10 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان سودای تقدیر

هیراد مرد نابینایی است که در کودکی اتفاق ناگواری را پشت سر گذاشته است. او قصد دارد از مردی که مسبب نابودی خانواده‌اش شده است، انتقام بگیرد و وقتی دستش را خالی می‌بیند، به ناچار تصمیم می‌گیرد برای رسیدن به هدفش از نفس شایان استفاده کند. دختری که غافل از همه چیز، داوطلبانه طعمه می‌شود تا تقاص گناه پدرش را پس بدهد. نفس و هیراد باهم ازدواج می‌کنند اما هیراد درگیر چالش بزرگتری می‌شود. مرد مرموزی بر سر راهش قرار می‌گیرد که همیشه در سایه قرار دارد. نه چهره‌اش را دیده‌ و نه صدای واقعی‌اش را شنیده‌ است اما خیلی خوب از تمام اهداف و برنامه‌های هیراد خبر دارد و ماجرا وقتی ترسناک می‌شود که آن مرد سعی می‌کند همه چیز را برای نابودی‌اش به کار بگیرد.

قسمتی از متن رمان سودای تقدیر

" رویا سلیمانی" کسی که آن مهمانی را ترتیب داده بود، تنها زنی بود که درمیان آن همه مرد به قدرت رسیده بود و شهرت و موفقیت شرکت به نامش بر کسی پوشیده نبود.
اما جالب تر آن بود که او با آن مردک بی شرف آشنایی دیرینه داشت و این همان رازی بود که باید از آن سر در می آورد. چرا باید رویا با شایان که از رقبای سرسخت هم بودند، تا این حد صمیمی باشد که حتی به پیشرفت همدیگر هم کمک کنند؟!
" سلمان شایان " مردی که تا پای جان قسم خورده بود نابودش کند و آن عظمت و آبروی با شکوهش را درهم بشکند.
آن شب در آن مهمانی اورا نشناخته بود. اما هیراد همه چیز را به خاطر داشت!
چهره اش را... چشمان سیاهش که در گذشته تنها یک بار به او خیره شده بود... و آن صدای لعنتی اش که همچون ناقوس مرگ در گوشش می پیچید و می پیچید!
آن شب با دیدن آن مرد چنان حالش وخیم شده بود که اگر چند لحظه دیگر در آن مهمانی مانده بود، هیچ کس نمی توانست جلوی خرد شدن استخوان های کُهتَر و بی مایه اش را زیر دستان پرقدرت هیراد بگیرد!
به همین دلیل به سرعت از آن مهمانی بیرون زده بود و برخلاف نقشه اش نتوانسته بود خودی به او نشان دهد. همان جا بود که آرزو کرده بود کاش هیچ وقت دیگر چهره آن مرد را نبیند و خدا چه زود آرزویش را برآورده کرده بود!
درست یک ساعت بعد تصادف شدیدی کرد و این فاجعه برایش رقم خورد و مجبور شد تمام نقشه هایش را دو سال دیگر عقب بیاندازد.
بعد از آن تصادف، چشمانش را باز کرده بود و فروغ تابنده مردمک هایش را نیافته بود. به هوش آمده بود و زنده نشده بود. تنها دوباره مرده بود!
آن لحظه یک اعجاز رخ داده بود در تاریخی که از گذشته تا کنون با او سر جنگ داشت... مرده ای دوباره مرده بود و مردی باز هم شکست خورده بود!
از آن لحظه به بعد، خودش را در اتاق حبس کرده و به هیچ کس اجازه ورود نداده بود. شرکت که سهل است... حتی زندگی را تعطیل کرده بود.
دنیای تاریک شده چشمانش و دست و پایی که در گچ مانده بود، جهنم را در وجودش شعله ور تر کرده بود. جهنمی که از ده سالگی اش به پا شده بود و هرلحظه سوزان تر می شد.
درست سه روز بود که لب به غذا نزده بود و گریه ها و اعتراض های پروین و هلیا هم کاری از پیش نبرده بود.
آن روز امید به زور وارد اتاقش شده بود و هرچه از دهانش درآمده بود، به او گفته بود. برای اولین بار بر سر برادرش داد زده بود. از غصه های هلیا و موهای سپید شده ی پروین گفته بود. از خودش گفته بود که همچون بیماران سرطانی درد می کشد وقتی او را درآن حال می بیند.
گفته بود فکر نمی کردم هیرادی که پانزده سال در تمام سختی ها و مشکلات محکم ایستاده و از خواهر و مادرش مراقبت کرده بود، آنقدر ضعیف باشد. هیرادی که از همان ده سالگی کار می کرد و درس می خواند!
آنقدر گفت و گفت که سرانجام خودش خسته شد و بی جان گوشه ای افتاد. کمی در سکوت گذشت که ناگهان صدای هق هقی در فضای اتاق پیچید. صدایی که برای اولین بار در آن سه روز تلنگری به او زد و حتی مردمک های بی فروغش را لرزاند.
شنیدن آوای گریه ی امید در آن لحظه، آنقدر سخت بود که حاضر بود تمام دارایی هایش را فدا کند تا دیگر اشکی در چشمان برادرش ننشیند.
اما چه حیف بود که نمی توانست مثل کودکی هایشان برادرش را به آغوش بکشد. چقدر حیف بود که نه جایی را می دید و نه حتی دست و پای سالمی داشت برای رفتن به سمتش و در بر گرفتنش!
خوب به یاد داشت آخرین حرف امید را قبل از رفتنش:
_ هیراد... به روح عمو قسم اگه بخوای به این وضع ادامه بدی دیگه حتی صدامم نمیشنوی! به جون مادرم... به جون خودت که عزیزترین کسمی میرم دیگه پامم تو این اتاق نمیذارم. تا فردا گوش به زنگ میمونم تا صدای شاد زن عمو رو بشنوم که به خودت اومدی و شروع کردی به غذا خوردن... وَاِلله…
دیگر چیزی نگفته بود و کمی بعد هیراد صدای بسته شدن در را شنیده بود.
آن روز تا شب فکر کرده و فکر کرده بود. به گذشته ای که امید دوباره به یادش انداخته بود.
به پسری که روزها مدرسه می رفت و عصرها بنایی می کرد. شب ها را تا نیمه بیدار می ماند و درس می خواند و بعد هم از فرط خستگی روی کتاب هایش بیهوش می شد.
پسر ده ساله ای که زیر بار مشکلات نفس کم آورده بود اما کمر خم نمی کرد تا مادر و خواهر بزرگترش در آسایش باشند.
پروین آن زمان هم خیاطی می کرد و هم نویسندگی. حتی قبل تر ها که پدرش و هامون زنده بودند هم، به نویسندگی علاقه داشت اما بعد از مرگ آن ها به صورت یک شغل جدی دنبالش می کرد.
هیراد دوست نداشت مادرش کار کند. با آن سن کمش، به غرور و غیرتش برخورده بود که مادرش روزها بدوزد و شب ها بنویسد.
اما پروین با مهربانی دستی به سرش می کشید و قربان صدقه اش می رفت. بعد هم به کار خودش ادامه می داد!
امید آن روزها هم تنهایش نگذاشته بود و حتی بدون آنکه مادرش بداند، بعضی از روزها همراهش می شد و در بنایی کمکش می کرد.
آن شب هیراد با خود فکر کرده بود نمی تواند بمیرد قبل از آنکه آن موجود کثیف را به سزای عملش نرساند. به همین دلیل دوباره به زندگی روی آورده بود. با همان چشمانی که دیگر نمی دید.
دو ماه گذشت تا توانست دوباره به شرکت خود برگردد و کارش را از سر بگیرد. امید دست راستش بود. تمام تصمیماتش را با او درمیان می گذاشت و او هم اجرا میکرد.
با آن چشمان خموش و بی سو، همه چیز و حتی زندگی سخت تر شده بود... خیلی سخت تر... اما باز هم شدنی بود... و او با این حیات صعب و غامض بیگانه نبود... خو گرفته بود با آن... از خیلی وقت پیش!
در آن دوسال، سه بار زیر تیغ جراحی رفته بود تا شاید باز هم بتواند ببیند. اما هربار که چشمانش را باز کرده بود، تاریکی نصیبش شده و نا امید تر گشته بود. طوری که بعد از آخرین جراحی، خیلی محکم گفته بود دیگر نمی خواهد تا آخر عمر ببیند و پروین بعد از این سراغ درمانش نرود.
صدای تقه ای که به در خورد، از اعماق افکار نابه سامانش بیرون کشیده شد. با صدایی سرد پاسخ داد:
_ بیا تو...
امید در اتاق را باز کرد و داخل شد. هیراد سکوت و خیره گی اش را حس کرد و فهمید چه در افکارش می گذرد:
_ بگو!
امید پس از مکثی بی مقدمه پرسید:
_ از کاری که میخوای بکنی مطمئنی؟
_ کدوم کار؟
_هیراد…
_ ...
_ داداش... من نگرانم!
هیراد پوزخند بی صدایی زد:
_ نگران چی؟
_ نگران خودت... نگران کاری که شروع کردی... تو این آدمو خوب میشناسی؛ اگه بشناستت...
_ نترس... اونقدر حافظش قوی نیست...
امید کلافه صدایش کرد.
_ هیراد... هیفده سال گذشته!
_ آره هیفده سال گذشت... سختم گذشت. یک سال تموم نشستم نقشه کشیدمو برنامه ریختم تا برسم به این نقطه شروع... که تهش بفهمم چرا؟ چرا اون اتفاق افتاد؟ چرا زندگیمون تباه شد؟ خودت میدونی اگه اون تصادف لعنتی نبود، الان به هدفم رسیده بودم... کور شدم ولی هیچ وقت پا پس نمیکشم... اون پرونده لعنتی رو دوباره خودم باز میکنم و این دفعه تا تهش میرم... حتی اگه به قیمت جونم تموم شه!
امید آهی کشید و به او خیره شد. می دانست که نمی تواند جلویش را بگیرد اما قسم خورده بود همیشه همراه و مراقبش باشد. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
_ این انتقام ممکنه خودتم بسوزونه!
هیراد پوزخندی زد:
_ مشکل تو اینه که فکر میکنی من دنبال انتقامم... نه داداش... من فقط میخوام حق خودمو خونوادمو پس بگیرم!
امید بازدمش را بیرون داد و از روی تخت بلند شد. خواست به سمت در برود که هیراد صدایش کرد. به سمتش برگشت و منتظر ماند.
_ پروین چیزی درمورد شایان نمیدونه...
امید سرش را تکان داد:
_ حواسم هست...
از اتاق خارج شد.
کمی بعد صدای اصرار های پروین برای ماندن بلند شده بود و امید که قصد داشت شب را در خانه پدری اش بخوابد، دلتنگی و بی قراری مادرش را بهانه کرد و با خداحافظی کوتاهی از خانه بیرون رفت.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان سودای تقدیر

هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!