دوست داشتی؟
رمان با سقوط دست های ما اثر زینب ایلخانی

رمان با سقوط دست های ما

  • زبان فارسی
  • 109.1K 👁
  • 483 ❤️
  • 442 💬

خلاصه رمان :

مهم نیست در چه سنى کجا چه طور اشتباه یا درست اولین بار عاشق شده باشید ! همین واژه "اولین "که ضمیمه عشق شود چنان این صفت و موصوف را مقدس میکند که دیگر در همه عمرت چیزى قادر نیست ابهت این حس را دست بگیرد! عشق اول! با همه سادگى و کودکی اش قلبش را سرتاسر به او میبخشد این عشق بزرگش میکند و تاوان این بزرگ شدن براى شیداى ِ"با سقوط دست هاى ما" چه چیز میتواند باشد جز...؟! با ما در این داستان جنجالی با سبک متفاوت کاملا رئال همراه باشید تا عشق را در زندگی معمولی ها هم لمس کنید آنان که نه اسطوره اند! نه ارباب! و نه حتى کسى که آرزوى خیلى ها باشند معمولی ها هم عاشق میشوند دوست میدارند و دوست داشته میشوند زینب ایلخانى اینبار براى خلق اثر" با سقوط دستهای ما" سراغ معمولی ها رفته است و شاید جذابیت بیشتر این رمان به همین امر باشد.

قسمتی از متن رمان با سقوط دست های ما

چه قدر از اين كه مورچه خطابم كرده بود دلم خرسند بود؛ انگار چندين صفحه عاشقانه خرجم كرده باشد، با همين يك سوال و يك صفت تازه!
با صداي بابايي باز از دل روياهايم بيرون آمدم
_دخترم؟ خانومي؟ خوابيدي؟
چشم هايم را آرام گشودم. لبخند زد و يك ليوان آب ميوه تازه مقابلم گرفت و قرصم را در دهانم گذاشت.
يك جرعه خوردم اما گلويم بيشتر درد گرفت. ناليدم
_ بسه همين قدر
اخم كرد و با حوصله صبر كرد تا جرعه جرعه آب ميوه ام را تا انتها بخورم. پشت دستش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت:
_ تب نداري ديگه ، پاشو يك دوش بگير تا يكم استراحت كني يك سوپ خوشمزه واسه شام آماده مي‌شه.
خودم را لوس كردم و دستش را گرفتم گونه ام را روي دستش گذاشتم
_ ميشه دوش نگيرم؟ بخوابم تا خود صبح . شما هم خسته اي شام نمي‌خواد.
آرام آرام نوازشم كرد.
_ بايد زود خوب شي دخترى
چه قدر دلم مي‌خواست مثل هميشه همه سر دلم را سير تا پياز برايش تعريف كنم.
اما اينبار حتي جرات تصورش را هم نداشتم
مي‌دانستم پا گذاشتن روي خط قرمزهاي پدر خوانده ام، عواقب جدي خواهد داشت!
***
رو به روى آينه آموزشگاه، با وسواس خاصي مشغول مرتب كردن موهاي نامرتبم بودم.
ميدانستم بدون باد گرم سشوار، صاف كردن اين موهاي نيمه مجعد محال است. باحرص به كمك انگشتانم كمي سر و سامان شان دادم و مقنعه ام را جلو كشيدم. يك ژست خانمانه خرج صورتم كردم، كه با جيغ آيدا من هم از ترس جيغ كشيدم و يك ديوانه نثارش كرد.
_ اوه اوه چه خبره دختر بابات؟! سر و گوشت جنبيدن گرفته ها دو ساعته تو نختم كه جلو آينه اي! زود و تند و سريع بگو چه خبره؟
كلافه پوفي كشيدم و به لب هاي خشك و بي رنگم جلوي آينه خيره شدم، هرچه قدر سعي كردم به كمك آب دهانم براق شان كنم بي فايده بود. با حالتی متضرع گفتم:
_ آيدا ؟!رژ داري؟
دست به كمر زد، چند قدم نزديكم شد چشم هايش را ريز كرد
_ دارم! ولي تا ندونم واسه كي داري خرجش ميكني نميدم
سمت آب خوري رفتم، بعد از شستن دست هايم، مشغول تكاندن خاك مانتويم شدم .
_ نخواستم ، گدا!
بي توجه به من جلوي آينه رفت و از داخل كوله اش يك رژ صورتي خوشرنگ بيرون آورد و به لب هايش زد. در حالي كه لب هايش را با عشوه به هم مي‌ماليد، رژ لب را رو به رويم گرفت.
_ شيدا بترس از خشم اژدها
رژ را از دستش قاپ زدم و با ذوق خرج لب هايم كردم.
_ اژدها عمه اته
_ والا عمه من نبود كه سر جريان كيوان كم مونده بود خون راه بندازه.
با ياد آوري اش هم منقلب می‌شدم. رژ را به سينه اش كوبيدم و كوله ام را روي دوشم انداختم و از دست شويي خارج شدم. دنبالم دويد و كوله ام را كشيد و عاجزانه شروع به خواهش كرد.
_ شيدا!
جوابش را ندادم. بيشتر دستم را كشيد
_ شيدا جان من وايسا!
بابا، خره! من به خاطر خودت ميگم. بابات اين دفعه هر سه تامون رو ميكشه!
با حرص گفتم:
_ كيوان مرد! مرد!
_ پس چته اگه عشق اون در به در وسط نيست
كوله ام را در راهرو محكم زمين كوبيدم.
_ عشق؟! من كي عاشق اون بچه سوسول بودم؟! كيوان يك اشتباه به مدت يك ماه توي زندگي من بود، تموم شد و رفت
آيدا خم شد و كوله ام را برداشت و جلو تر از من راه افتاد.
_ مي‌ترسم تموم نشده باشه! مي‌ترسم پرونده باباش ادامه داشته باشه و هنوز تصميم داشته باشه از احساس پاك دختر آقاي وكيل، واسه اهداف شومش استفاده كنه.
دوباره از خودم با ياد آوري اش تا حد مرگ متنفر شدم.اما نمي‌دانم چرا ته قلبم هنوز حرف هاي روز آخر كيوان را باور داشتم
« شيدا ! من كاري به بابام و بابات ندارم، من وقتي آيدا تو رو بهم معرفي كرد حتي نميدونستم دختر بهمنش باشي، من هميشه تنها بودم، نه مادر داشتم نه خواهر نه هيچ دوستي، تو دوست دختر خالم و بهترين دوست مني »
به قدم هايم سرعت بخشيدم
_ آيدا؟!
وقتي برگشت چشم هايش تر بود
_ بله؟
دستم را روي شانه هايش گذاشتم.
_ بابام اون روزها خيلي عصباني بود، واسش توضيح دادم كه تو مقصر نبودي، ولي تو هنوز ناراحتي؟
با تلنگر به پيشاني ام زد.
_ نه منگول!
من ناراحت توام. من از اون شوهر خاله آشغالم و نقشه هاش مي‌ترسم. راستش خودم هم به كيوان اعتماد ندارم
لپش را كشيدم و گفتم:
_ بابا كيواني در كار نيست! اون فقط يك دوست بود
الان مي‌دوني چند ماهه اصلا خبري ازش ندارم؟! آيدا! اگه ببينيش مي‌ترسم تو هم عاشقش شي. راستش از اونجا كه تو قيافت فشنه و برنز كردي و مثل من خاك آلو و خوابالو و خنگولو نيستي مي‌ترسم بورش بزني!
بيني سربالايش را با حالت غرور بالا كشيد و با حالت آرتيستي چنگي ميان موهايش زد و گفت:
_ حالا اين جيگر من كي هست؟!
مشتي به بازويش زدم و گفتم:


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 484 رای
5 ★
78%
4 ★
20%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان با سقوط دست های ما

  • Khadijeh

    0

    بسیار زیبا نگارش شده بود ..داستانی واقعی از دل جامعه

    ۲ هفته پیش
  • Honi

    0

    رمان به شدت خوبی بود فقط کاش با این همه اتفاقات به اون درجه پختگی نسبت به هم می رسیدند و میتونستند درکنار هم از بزرگ شدنشون لذت ببرند برای شیدا واقعا کاش شلیل شم:))

    ۳ هفته پیش
  • آنا

    0

    خیلیی خووب بود😭😭 اگه کسی مشابه این رمان سراغ داره خوشحال میشم معرفی کنه😍

    ۳ هفته پیش
  • Hani

    1

    واقعا حسابش از دستم در رفته که چندبار این رمان رو خوندم هربارم مثل بار اول لذت میبرم و البته غمگین میشم همه ی رمان های خانوم ایلخانی عالی اند واقعا جای این رمان توی کتاب خونه ام خالیه ماش چاپ میشد

    ۲ ماه پیش
  • Setareh

    0

    تصور اینکه حتی ی درصد زندگی واقعی اینقدر تلخ باشه قلب آدمو به درد میاره کاش حداقل ی خوشی کوتاه مدت داشتن تا اینقدر حسرت نمیشد🥲💔

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود عالی

    ۳ ماه پیش
  • هدیه زهرا

    3

    عالییی بود🥲😍😍😍غمگین بود 😥😭ولی ارزش خوندن داشت❤️🥲🥲بهادر ولی گناه داشت کاش همه بابا ها انقد مهربون می بودن😥😥بهزارگد و شیدا هم عالییی بودن❤️❤️ و اینکه زینب الیخانی یه نویسنده عالی هست امیدوارم کتاب هاش چاپ بشه چند تا از رمان هاش رو خوندم عالی بود شما هم حنما بخونین💗🤩🤩 ممنون از سازنده 😊

    ۴ ماه پیش
  • هدیه زهرا

    2

    عالییییی بود خیلیییی خوب بود واقعا لذت بردم 😉😊😊 اخرش غمگین بود😥😭ولی ارزش خوندن دارههههههه😝😝😍😍 و اینکه زینب الیخانی خیلیییی رمان های خوبه داره چند تا از رمان هاشو خوندم عالیییی بود حتما بخونین🥰 دست سازنده درد نکنه رمان های قسنگ دیگه هم برامون بزار🤩☺️

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    0

    چرااخرش اینجوری تموم شد دق کردم از بس گریه کردم واسه عشق نافرجامشون😭

    ۴ ماه پیش
  • تینا

    2

    فوق العاده بود.اما اخرش ناراحت کننده بود.اخ شیدای من....رمانهای ایلخانی عالیه حتما بخونید

    ۴ ماه پیش
  • ارمان

    1

    نباید آخرش اینجور میشد

    ۵ ماه پیش
  • Yurisa

    2

    خیلی قشنگ و غمگین بود:((

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    خیلی قشنگ بود برا اولین بار بخاطر خواندن پایان رمان گریه کردم

    ۵ ماه پیش
  • فریده بانو

    1

    خیلی متنش عالی بود و کلمات بجا استفاده شده بود. اما تلخی آخرش قلبم رو بدرد آورد. زندگی اتفاقا غیر قابل باور زیادی داره مثل شیدایی شیدای این رمان

    ۵ ماه پیش
  • رویا

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۵ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️