رمان با سقوط دست های ما
- به قلم زینب ایلخانی
- ⏱️۱۷ ساعت و ۹ دقیقه
- 100.1K 👁
- 440 ❤️
- 373 💬
مهم نیست در چه سنى کجا چه طور اشتباه یا درست اولین بار عاشق شده باشید ! همین واژه "اولین "که ضمیمه عشق شود چنان این صفت و موصوف را مقدس میکند که دیگر در همه عمرت چیزى قادر نیست ابهت این حس را دست بگیرد! عشق اول! با همه سادگى و کودکی اش قلبش را سرتاسر به او میبخشد این عشق بزرگش میکند و تاوان این بزرگ شدن براى شیداى ِ"با سقوط دست هاى ما" چه چیز میتواند باشد جز...؟! با ما در این داستان جنجالی با سبک متفاوت کاملا رئال همراه باشید تا عشق را در زندگی معمولی ها هم لمس کنید آنان که نه اسطوره اند! نه ارباب! و نه حتى کسى که آرزوى خیلى ها باشند معمولی ها هم عاشق میشوند دوست میدارند و دوست داشته میشوند زینب ایلخانى اینبار براى خلق اثر" با سقوط دستهای ما" سراغ معمولی ها رفته است و شاید جذابیت بیشتر این رمان به همین امر باشد.
با صداي بابايي باز از دل روياهايم بيرون آمدم
_دخترم؟ خانومي؟ خوابيدي؟
چشم هايم را آرام گشودم. لبخند زد و يك ليوان آب ميوه تازه مقابلم گرفت و قرصم را در دهانم گذاشت.
يك جرعه خوردم اما گلويم بيشتر درد گرفت. ناليدم
_ بسه همين قدر
اخم كرد و با حوصله صبر كرد تا جرعه جرعه آب ميوه ام را تا انتها بخورم. پشت دستش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت:
_ تب نداري ديگه ، پاشو يك دوش بگير تا يكم استراحت كني يك سوپ خوشمزه واسه شام آماده ميشه.
خودم را لوس كردم و دستش را گرفتم گونه ام را روي دستش گذاشتم
_ ميشه دوش نگيرم؟ بخوابم تا خود صبح . شما هم خسته اي شام نميخواد.
آرام آرام نوازشم كرد.
_ بايد زود خوب شي دخترى
چه قدر دلم ميخواست مثل هميشه همه سر دلم را سير تا پياز برايش تعريف كنم.
اما اينبار حتي جرات تصورش را هم نداشتم
ميدانستم پا گذاشتن روي خط قرمزهاي پدر خوانده ام، عواقب جدي خواهد داشت!
***
رو به روى آينه آموزشگاه، با وسواس خاصي مشغول مرتب كردن موهاي نامرتبم بودم.
ميدانستم بدون باد گرم سشوار، صاف كردن اين موهاي نيمه مجعد محال است. باحرص به كمك انگشتانم كمي سر و سامان شان دادم و مقنعه ام را جلو كشيدم. يك ژست خانمانه خرج صورتم كردم، كه با جيغ آيدا من هم از ترس جيغ كشيدم و يك ديوانه نثارش كرد.
_ اوه اوه چه خبره دختر بابات؟! سر و گوشت جنبيدن گرفته ها دو ساعته تو نختم كه جلو آينه اي! زود و تند و سريع بگو چه خبره؟
كلافه پوفي كشيدم و به لب هاي خشك و بي رنگم جلوي آينه خيره شدم، هرچه قدر سعي كردم به كمك آب دهانم براق شان كنم بي فايده بود. با حالتی متضرع گفتم:
_ آيدا ؟!رژ داري؟
دست به كمر زد، چند قدم نزديكم شد چشم هايش را ريز كرد
_ دارم! ولي تا ندونم واسه كي داري خرجش ميكني نميدم
سمت آب خوري رفتم، بعد از شستن دست هايم، مشغول تكاندن خاك مانتويم شدم .
_ نخواستم ، گدا!
بي توجه به من جلوي آينه رفت و از داخل كوله اش يك رژ صورتي خوشرنگ بيرون آورد و به لب هايش زد. در حالي كه لب هايش را با عشوه به هم ميماليد، رژ لب را رو به رويم گرفت.
_ شيدا بترس از خشم اژدها
رژ را از دستش قاپ زدم و با ذوق خرج لب هايم كردم.
_ اژدها عمه اته
_ والا عمه من نبود كه سر جريان كيوان كم مونده بود خون راه بندازه.
با ياد آوري اش هم منقلب میشدم. رژ را به سينه اش كوبيدم و كوله ام را روي دوشم انداختم و از دست شويي خارج شدم. دنبالم دويد و كوله ام را كشيد و عاجزانه شروع به خواهش كرد.
_ شيدا!
جوابش را ندادم. بيشتر دستم را كشيد
_ شيدا جان من وايسا!
بابا، خره! من به خاطر خودت ميگم. بابات اين دفعه هر سه تامون رو ميكشه!
با حرص گفتم:
_ كيوان مرد! مرد!
_ پس چته اگه عشق اون در به در وسط نيست
كوله ام را در راهرو محكم زمين كوبيدم.
_ عشق؟! من كي عاشق اون بچه سوسول بودم؟! كيوان يك اشتباه به مدت يك ماه توي زندگي من بود، تموم شد و رفت
آيدا خم شد و كوله ام را برداشت و جلو تر از من راه افتاد.
_ ميترسم تموم نشده باشه! ميترسم پرونده باباش ادامه داشته باشه و هنوز تصميم داشته باشه از احساس پاك دختر آقاي وكيل، واسه اهداف شومش استفاده كنه.
دوباره از خودم با ياد آوري اش تا حد مرگ متنفر شدم.اما نميدانم چرا ته قلبم هنوز حرف هاي روز آخر كيوان را باور داشتم
« شيدا ! من كاري به بابام و بابات ندارم، من وقتي آيدا تو رو بهم معرفي كرد حتي نميدونستم دختر بهمنش باشي، من هميشه تنها بودم، نه مادر داشتم نه خواهر نه هيچ دوستي، تو دوست دختر خالم و بهترين دوست مني »
به قدم هايم سرعت بخشيدم
_ آيدا؟!
وقتي برگشت چشم هايش تر بود
_ بله؟
دستم را روي شانه هايش گذاشتم.
_ بابام اون روزها خيلي عصباني بود، واسش توضيح دادم كه تو مقصر نبودي، ولي تو هنوز ناراحتي؟
با تلنگر به پيشاني ام زد.
_ نه منگول!
من ناراحت توام. من از اون شوهر خاله آشغالم و نقشه هاش ميترسم. راستش خودم هم به كيوان اعتماد ندارم
لپش را كشيدم و گفتم:
_ بابا كيواني در كار نيست! اون فقط يك دوست بود
الان ميدوني چند ماهه اصلا خبري ازش ندارم؟! آيدا! اگه ببينيش ميترسم تو هم عاشقش شي. راستش از اونجا كه تو قيافت فشنه و برنز كردي و مثل من خاك آلو و خوابالو و خنگولو نيستي ميترسم بورش بزني!
بيني سربالايش را با حالت غرور بالا كشيد و با حالت آرتيستي چنگي ميان موهايش زد و گفت:
_ حالا اين جيگر من كي هست؟!
مشتي به بازويش زدم و گفتم:
مرسا
0آخرش نباید اینقدر تلخ میشد جا داشت بهتر بشه داستان
۲ هفته پیشRoxana
1قلم خانم ایلخانی خداست 🩵
۲ ماه پیشفاطمه
1رمانهای خانم ایلخانی فوق العادس
۵ ماه پیشزهرا
0واقعا خیلی قشنگ مینویسن. باز هم از رمانهای ایشون چیزی سراغ دارید؟
۲ ماه پیشزهرا
1خیلی قشنگ بود. بمیرم برای شیدا. من با رمان این مرد امشب میمیردت به اوج رسیدم نویسنده جان. با خوندن این رمانت معنی عشق واقعی رو فهمیدم. بهزاد رو دوست داشتم. با همه کله شقی هاش دوستش داشتم. تو رو خدااااااااا تو رو به همه مقدساتت قسم میدم باز هم بنویسی. ازت خواهش میکنم بازم آثارت رو با ما به اشتراک ب
۲ ماه پیششاهرخ
1خیلی خیلی خیلی زیبابود.واقعاارزش خواندن ووقت گذاشتن وحتی بی خوابی کشیدن داره
۲ ماه پیششیدا
1رمان قشنگی بود ولی اینکه همش با خودش رویا پردازی میکرد خسته کننده بود و الکی طولانی شد وقتی شیدا پدر مثل بهادر داشت که بهش عشق می ورزید چرا باید همچین اشتباهی کنه برای عاشق شدن که با یک کلمه محبت آمیز از طرف بهزاد دلشو ببازه و بهزادی که همش شکاک بود پیشنهاد میکنم رمان هیچ کسان پادشاه رو بخورند
۳ ماه پیشZvbb
2بعد رمان اسطوره این رمان بهترین بود
۳ ماه پیشمحبوبه
1عالی و قشنگ بود...اینکه آخرش غمگینه میتونه به خواننده تلنگر بزنه که قدر فرشته های دوربرمون رو بدونیم...علاوه بر ماهیت داستان استعداد نویسنده رو داخل جملات دیدم
۴ ماه پیشZeynab
1آخه رمان به این قشنگی چرا باید تلخ تموم شه
۴ ماه پیشقلم عالی و قوی
1رمان تلخ بود اما عالی بود میشه خیلی ازش درس گرفت واقعا گناه ، تصمیم های عجولانه و واحساسی و غیر عقلانی و ترس و عدم مشورت گرفتن از افراد عاقل و دانا چیزی جز خاکستر باقی نمیذاره مگر اینکه خدا رحم کنه و فرصت دوباره بده
۴ ماه پیشیاسی
1خیلی عالی وقلم قوی داشت.ممنون
۵ ماه پیشMorrena
1واقعا متاسفم واسه نویسنده ای که بخواد تو داستانش به یک ملیت و قوم توهین کنه همین . . .
۵ ماه پیشفروغ
0عالی بود ..دوسش داشتم .تلخ اما واقعی حکایت عاشقان دنیا
۵ ماه پیششیرین
1خیلی رمان قشنگی بود من بیشتر از ۴ بار خوندمش و فقط گریه کردم باهاش انقدر قلمش زیباست ک خودم انگار با شیدا زندگی میکردم خودمو تصور میکردم لطفا هر *** دنبال رمان قشنگیه اینو از دست نده فقط میتونم بگم یک شاهکاره و انقدر زیبا نوشته شده ک خودتون دارید زندگیش میکنید انگار لطفا از دستش ندید
۵ ماه پیش
Hanie
0بیشتر از ده بار این رمانو خوندم هربارم کلی گریه کردم واقعا قلم توانایی دارن خانوم ایلخانی