لیست کلیه پارتهای رمان مهجوری : پارت های 21 تا 35
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان مهجوری - پارت 21
نگاهش که به نبود کسی در شالیزار رسید، یک دستش را به سینهاش چسباند و نفسی که تازه کرد، روی نوک پاهایش بلند شد و سر برای یافتن جاوید چرخاند. نگاهش جست و جو گرانه چرخید ولی احدی را ندید. یعنی جاوید قبل از رسیدن او رفته بود؟ ولی آن وقت حداقل میان راه میدیدتش، مگر اینکه پیشتر از اینها رفته باشد. پا...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 22
*** صبح روز بعد بود و میشکا که پس از جمع کردن سفرهی صبحانه، پشت سر جاوید با سبدی در دست از پلهها پایین میآمد.کنار برادرش ایستاد و نگاهی به نیمرخ او انداخت.از روز گذشته متوجه شده بود او حرفی دارد ولی به زبان نمیآورد، خواهرش بود و تک به تک عادتهایش را میشناخت، میدانست هر وقت جاوید سنگینی حرف...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 23
استیون که هیچ انتظار دیدن میشکا را نداشت، خیرهی چشمانِ او که کمکم رنگ غضب و تنفر میگرفتند ماند.چقدر دلش برای او تنگ شده بود که حتی توان نداشت چشم از رخِ او بگیرد.آخرین دیدارشان برمیگشت به دمِ انبارِ برنج و بعد هم اسلحه کشی و مابقی اتفاقات.از آن روز به بعد، او را حتی از دور هم ندیده بود که حال...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 24
کلامش آتش شد و به جان فرمانده افتاد. کف دستانش را به لبهی میز فشرد و به سرعت سر پا شد.هیچ از میشکا خوشش نمیآمد، در واقع اصلا از هیچ یک از اهالی روستا خوشش نمیآمد.هر چند که حسش به مردم روستا کاملا دو طرفه بود، آنها هم دل خوشی از بیگانگان نداشتند و حیف که زورشان نمیرسید وگرنه حتی ثانیهای هم ح...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 25
قدمهای رو به جلوی فرمانده را تا دم ورود او به اتاق تماشا کرد و سپس همزمان با محو شدن قامت او از روی چشمانش، دوباره نفسی عمیق و آسوده کشید.قلبش تا آخرین توان در حال تپیدن بود و هر آن ممکن بود از سینهاش به بیرون بجهد.با تک به تک کلمات فرمانده منتظر بود بشنود که او متوجه هم صبحتیاش با میشکا شده و...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 26
روشنایی روز به ظهر رسیده بود و خورشیدی که طبق معمول اکثر روزها،بازیاش گرفته بود و هرازگاهی پشت ابریی قایم میشد و دوباره بیرون میآمد، گویی داشت با روستا قایم باشک بازی میکرد و ترمه بود که زیر این روشنایی، با بقچهای که به بغل زده بود وارد محوطهی خانه میشد. نگاهی به اطراف انداخت و میشکا را که...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 27
استیون، تیز، سر سمتی که صدا را شنیده بود چرخاند و گرهی به ابروانش انداخت.گیج از اینکه آن صدا متعلق به که بوده و اصلا برای چه جیغ زده، قدمی روی زمین گل آلود جنگل رو به جلو برداشت و خطاب به آنتونی گفت: -تو هم شنیدی؟ آنتونی آرهای گفت و نیم قدمی سمت استیون برداشت. هر دو صدای آن جیغ را شنیده بودند و ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 28
ضربه همان و گیج رفتن سر ویلیام همان.حصار انگشتانش دور مچ دستان میشکا شل شد و به ثانیه نکشید که دنیا مقابل چشمانش به سیاهی رفت و دمی بعد هم به پهلو روی زمین افتاد.میشکا، گیج از اتفاقِ افتاده، از آنجایی که ترس اجازه نداده بود هنوز متوجه حضور استیون و آنتونی شود، دستان مرتعشش را آرام پایین آورد و نگ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 29
مرده باشد؟ چه کسی با یک ضربهی کوچک میمرد ولی با این حال گفتهی آنتونی باعث نگرانیاش شد که انگشتش را زیر بینی ویلیام گرفت. برخورد گرمای نفسش را که متوجه شد، نفس آسودهای کشید و حینی که دوباره ضربهای به صورت او میزد جواب داد: -زندهست. ادامهی حرفش رو به ویلیامِ هنوز بیهوش بود. -چشماتو باز کن ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 30
ویلیام و استیون و آنتونی که مقابلش ایستادند، نگاهی به سر تا پای ویلیام انداخت و سپس با اخمی روی چهرهاش، خطاب به او پرسید: -چه اتفاقی افتاده؟ ویلیام بازوی استیون را رها کرد و پس از دمی سکوت و ساختن جملهای که باید به فرمانده میگفت، خواست لب باز کند که استیون زودتر از او به حرف آمد. -توی جنگل گم ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 31
آن سوی داستان و به دور از ولولهای که هنوز شروع نشده بود، مهدخت بقچه را زیر بغلش زد و کنار در ایستاد. کف دست آزادش را به چهارچوب چوبی و آبی رنگ در تکیه داد و تنش را قدری سمت اتاق کشید.نگاهش را به مادرش و خالهاش که دور سفره نشسته بودند دوخت و گفت: -من رفتم مامان. زرین ابروانش را از بابت کنجکاوی س...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 32
کلافه از هزارتوی افکارش، کف دستش را به زمین فشرد و سر پا شد.قدمهایش را سمت طاقچه کشید و پس از برداشتن سفره، سر جای قبلیاش ایستاد.سفره را به دست مهدخت سپرد و خودش هم رفت تا ناهارش را بیاورد.دقیقهای بعد همراه با دو ظرف و قابلمهی غذایش مسیر رفته را برگشت و مقابل مهدخت آن طرف سفره نشست.بشقاب مهدخ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 33
قامتش که از چشمان استیون محو شد، استیون تازه به یادش آمد قصد داشت سوالی از میشکا بپرسد ولی فراموشش کرده بود. نیم قدمی جلو رفت و لبهایش را قدری از هم فاصله داد و ناخواسته نام او را ادا کرد ولی برای صدا زدن میشکا دیر شده بود، خیلی دیر.نفسش را با صدا از سینهاش رها کرد که آنتونی کنارش ایستاد.نگاهی ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 34
کمی بیشتر در دریای افکارش غرق شد تا در نهایت سیاهی به چشمانش افتاد و به خواب رفت.از به خواب رفتن او تا زمانی که میشکا در چوبی مقابلش را هل داده و وارد اصطبل شود بیشتر از دوازده ساعت فاصله بود.سطلی که در دست داشت کنار پایش روی زمین گذاشت و لبخند زنان، دستش را نوازش وار روی موهای بافته شدهی اسب قه...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 35
نگاهی به جاوید که در حال حرف زدن با حیدر بود انداخت و سپس قدمهایش را سمت مخالف آن دو برداشت ولی هنوز چند قدم نرفته بود که سهراب صدایش زد.سمت او که حالا مقابلش میایستاد چرخید و پس از گفتن جانمی منتظر شنیدن علت صدا زده شدنش ماند. سهراب با آستین پیراهن سفید رنگش عرق پیشانیاش را گرفت و گفت: -جونت ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
- 2
