مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و چهارم :
کلامش آتش شد و به جان فرمانده افتاد. کف دستانش را به لبهی میز فشرد و به سرعت سر پا شد.هیچ از میشکا خوشش نمیآمد، در واقع اصلا از هیچ یک از اهالی روستا خوشش نمیآمد.هر چند که حسش به مردم روستا کاملا دو طرفه بود، آنها هم دل خوشی از بیگانگان نداشتند و حیف که زورشان نمیرسید وگرنه حتی ثانیهای هم حضور آنان را به تحمل نمینشستند.
میز را دور زد و کنار سرباز که ایستاد، سری به نشانه تفهیم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
حدیث بلیار
0غمی که موقع حرف زدن تو لحن آنتونی بود..💔 مرسی واسه این پارت قشنگ مصی قشنگم 🥺💋🫂
۲ ساعت پیشحدیث بلیار
0چقدر عشق آنتونی به زن و بچش قشنگه🫠🫠کاش همه دخترا یکی مثل آنتونی یا حتی استیون رو توی زندگی داشتن
۲ ساعت پیشحدیث بلیار
0آنتونی؛ کراش جدیدم🤝🔥مهجوری پر از کراشه🥹😂
۲ ساعت پیشحدیث بلیار
0فقط آنتونی که از شکستن سرش توسط هلن راضیه و از فکر کردن بهش لذت می بره😂😂
۲ ساعت پیشدختر صحرا
0بمیری الهی فرمانده..سقط شی ..دل بچه ام ریخت..
۳ ساعت پیشدختر صحرا
0دخترای رمان روش جدید عاشق کردن پسرا..
۳ ساعت پیشدختر صحرا
0یعنی فقط طرز عاشق شدن آنتونی..قبل از این همش سوء تفاهم بوده
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Nargess
0هی این آنتونی بدبختم از یه طرف بدبخت🤧