پارت سی و هشتم :

فعلا خطر از بیخ گوش‌شان رد شده بود و جای نگرانی نبود و برای همین هم آنتونی باشه‌ای گفت و پس از رفتن ویلیام خطاب به استیون ادامه داد:
-نزدیک بود جلوی ویلیام سوتی بدیم.
کف دستش را به تخت فشرد و حینی که سر پا می‌شد گفت:
-پاشو زودتر بریم تا دوباره برنگشته صدامون بزنه.
استیون سری تکان داد و بعد هم همراه با آنتونی رفت تا بار کامیون را خالی کنند، بی‌خبر از اینکه خانه‌ی میشکا برخلافÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nana

    0

    دلم واسه سهراب میسوزه ولی دیگه داره میشکا رو اذیت میکنه

    ۲۷ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    خوشم میاد عروس چیز فهم یعنی همین که خم میشه دست خواهرشوهرشو بماچه

    ۱ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ترمه خیلی دختر خوبیه🥺

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    خوشم نمیاد جاوید رو از میشکا جدا کرده😐من به جای میشکا اون روی خواهرشوهر بودنم گل کرده

    ۵۹ دقیقه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میشکا هیچی یکی تو رو بگیره تا خواهرشوهر بازی درنیاوردی😂

    ۵۷ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    به به عجب پارتی بود، خوشبخت بشینن بچه هام🥺✨توهم خسته نباشی معصومه جانم

    ۶۰ دقیقه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدای شوما بشم من

    ۵۷ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    معصومه؟! اینجا باید تموم میشد؟؟😐 زندگی مشترکشون شروع به نفس کشیدن کرد و ما نباید ببینیم؟🙂💔😂تازه داشت جذاب میشدا اه😂ضدحال بدی خوردم

    ۱ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    تا همین نفس بس بود حدیث😂

    ۵۷ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    از سهراب ابدا حس خوبی نمیگیرم، زیگیل بکش کنار دیگه اه😐 چیکار کنم ازم خوشت بیاد😐

    ۱ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سهراب ببینه بهش همچین گفتی سکته میکنه😂

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    سهراب زبون نفهم خب نمیخوادت، زورهه؟؟😐

    ۱ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاش بفهمه واقعا

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث

    0

    یه لحظه اونجایی که جاوید تور ترمه رو کنار زد یاد رحیم و محبوب افتادم🥺

    ۱ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ای خدا😂🥺

    ۱ ساعت پیش
  • مامان عسل

    0

    چقدر دلم برای سهراب سوخت خیلی سخته عشق یک طرفه ..کاش سهراب بتونه میشکا رو درک کنه که دوسش نداره ، دنبال زندگی خودش بره

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاش متوجه بشه و بکشه کنار اینطوری برای خودشم بهتره

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️