مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت سی و دوم :
کلافه از هزارتوی افکارش، کف دستش را به زمین فشرد و سر پا شد.قدمهایش را سمت طاقچه کشید و پس از برداشتن سفره، سر جای قبلیاش ایستاد.سفره را به دست مهدخت سپرد و خودش هم رفت تا ناهارش را بیاورد.دقیقهای بعد همراه با دو ظرف و قابلمهی غذایش مسیر رفته را برگشت و مقابل مهدخت آن طرف سفره نشست.بشقاب مهدخت را برداشت و خواست از ناهار خودش برای او بکشد که مهدخت پس از قورت دادن نانی که در دهانش داشت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥺🥺
۷ روز پیشآراد
0عالی بود 🩷
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی🥰
۱ هفته پیشفاطیما
0وایی اون قسمت که حرفای سهراب رو نمی فهمید اما رفت که بشنوه عالیی بود 🤣🤣 هم خندیدم هم ذوق کردم چقدر قشنگ بود این پارتت🫠🥹🥹 خسته نباشی قشنگمم
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بدجوری حسودیش شده بود😂ممنون عزیزم
۱ هفته پیشراز
1فقط اونجاش ک وایساد و گوش به حرف سهراب و میشکا داد حسودی کردنش هم قشنگه
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردمش بچم نمیفهمید چی میگن و بدتر حسودیش میشد
۱ هفته پیشمینو
0معصوم جانم پارت هدیه لازمیم به شدت😍😍🥺🥺
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥰😁
۱ هفته پیشسارا
0چقدر من تو ای دو پارت مهدخت و دعا کردم 😂💚
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خوبه حداقل مهدخت حواسش هست😂
۱ هفته پیشآمنه
0من خودم از این کنترل نشده ها دارم و البته به روز رسانی شده اش رو هم دارم پرورش میدم که با طبع من جور نیست
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم😂
۱ هفته پیشNana
3به نظرم استیون پیروز میدان عشقه
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اینطوری پیش بره آره احتمالا
۱ هفته پیشآمنه
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
هواشو دارم ولی این سه نفر از کنترل خارجن😂
۲ هفته پیشمینو
1معصوم جانم ،میشکا رو بفرست کمک استیون ،این طوری دیگه استیون جون میده برا میشکا😄😄
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همین الانشم داره جون میده برا میشکا😂پیشش باشه دیگه میشه نور علی نور
۱ هفته پیشفاطی
1حرفهای عادی هم برای عاشق دلگرمیه..عجیب دل میبرد میشکا بدون اینکه بداند چه غوغایی به پا میکند در دل کسی..خدا کند نبیند کسی این دیدار را..و روستا شهر نیست که چیزی در آن پنهان بماند
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥰
۲ هفته پیشزهرا
0آخ که با این پارت قلبم اکلیلی شد چشمام قلبی پارت عالی آهنگ عالی اصلا نگم که چه حالی دارم الان با خواندن پارت آهنگ قشنگ به دلم نشست اووف،،فقط معصومه جونم هوای آقای عاشق ما رو داشته باش نگرانشم بابت پارت هدیه ممنون❤️😘💋🙏👌🌱💯
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
منم با خوندن نظرت چشمام قلبی شد🥺
۲ هفته پیشزهرا
0تا اینجا که استیون انشالله تا آخرم استیون با نجات دادن میشکا خودش و تو دل میشکا جا کرد🤗
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ویلیام سبب خیر شد
۲ هفته پیشمحیا
1منم تو این فکر بودم که میشکا اسم استیون رو نمیدونه که آنتونی کمکش کرد تا بفهمه ممنون از آنتونی وممنون از شما بابت پارت هدیه 😘😘
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دست آنتونی درد نکنه واقعا😁
۲ هفته پیشمحیا
1منم نگران جون استیونم 🫣🫣😲
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مثل اینکه باید دست به دعا بشیم اتفاقی براش نیفته
۲ هفته پیشنرگس
1الهی بگردم استیون خدا ازت نگذره تو چقدر آخه خوبی لعنتی عاشق 🥰🤩😘
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چه قشنگ قربون صدقهی استیون رفتی😂
۲ هفته پیشنرگس
0ای بابا خانم علیایی ما که شاگرد شماییم اینقدر که رمانای شما ناز و گوگولی هستن🥰🥰😘😘
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم لطف داری بهم🥺
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

یاس
0استیون 🥺