پارت سی و دوم :

کلافه از هزارتوی افکارش، کف دستش را به زمین فشرد و سر پا شد.قدم‌هایش را سمت طاقچه کشید و پس از برداشتن سفره، سر جای قبلی‌اش ایستاد.سفره را به دست مهدخت سپرد و خودش هم رفت تا ناهارش را بیاورد.دقیقه‌ای بعد همراه با دو ظرف و قابلمه‌ی غذایش مسیر رفته را برگشت و مقابل مهدخت آن طرف سفره نشست.بشقاب مهدخت را برداشت و خواست از ناهار خودش برای او بکشد که مهدخت پس از قورت دادن نانی که در دهانش داشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاس

    0

    استیون 🥺

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۷ روز پیش
  • آراد

    0

    عالی بود 🩷

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی🥰

    ۱ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    وایی اون قسمت که حرفای سهراب رو نمی فهمید اما رفت که بشنوه عالیی بود 🤣🤣 هم خندیدم هم ذوق کردم چقدر قشنگ بود این پارتت🫠🥹🥹 خسته نباشی قشنگمم

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بدجوری حسودیش شده بود😂ممنون عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • راز

    1

    فقط اونجاش ک وایساد و گوش به حرف سهراب و میشکا داد حسودی کردنش هم قشنگه

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردمش بچم نمیفهمید چی میگن و بدتر حسودیش میشد

    ۱ هفته پیش
  • مینو

    0

    معصوم جانم پارت هدیه لازمیم به شدت😍😍🥺🥺

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰😁

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    0

    چقدر من تو ای دو پارت مهدخت و دعا کردم 😂💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خوبه حداقل مهدخت حواسش هست😂

    ۱ هفته پیش
  • آمنه

    0

    من خودم از این کنترل نشده ها دارم و البته به روز رسانی شده اش رو هم دارم پرورش میدم که با طبع من جور نیست

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم😂

    ۱ هفته پیش
  • Nana

    3

    به نظرم استیون پیروز میدان عشقه

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اینطوری پیش بره آره احتمالا

    ۱ هفته پیش
  • آمنه

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هواشو دارم ولی این سه نفر از کنترل خارجن😂

    ۲ هفته پیش
  • مینو

    1

    معصوم جانم ،میشکا رو بفرست کمک استیون ،این طوری دیگه استیون جون میده برا میشکا😄😄

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همین الانشم داره جون میده برا میشکا😂پیشش باشه دیگه میشه نور علی نور

    ۱ هفته پیش
  • فاطی

    1

    حرفهای عادی هم برای عاشق دلگرمیه..عجیب دل میبرد میشکا بدون اینکه بداند چه غوغایی به پا میکند در دل کسی..خدا کند نبیند کسی این دیدار را..و روستا شهر نیست که چیزی در آن پنهان بماند

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥰

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    آخ که با این پارت قلبم اکلیلی شد چشمام قلبی پارت عالی آهنگ عالی اصلا نگم که چه حالی دارم الان با خواندن پارت آهنگ قشنگ به دلم نشست اووف،،فقط معصومه جونم هوای آقای عاشق ما رو داشته باش نگرانشم بابت پارت هدیه ممنون❤️😘💋🙏👌🌱💯

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم با خوندن نظرت چشمام قلبی شد🥺

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا که استیون انشالله تا آخرم استیون با نجات دادن میشکا خودش و تو دل میشکا جا کرد🤗

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ویلیام سبب خیر شد

    ۲ هفته پیش
  • محیا

    1

    منم تو این فکر بودم که میشکا اسم استیون رو نمیدونه که آنتونی کمکش کرد تا بفهمه ممنون از آنتونی وممنون از شما بابت پارت هدیه 😘😘

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دست آنتونی درد نکنه واقعا😁

    ۲ هفته پیش
  • محیا

    1

    منم نگران جون استیونم 🫣🫣😲

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مثل اینکه باید دست به دعا بشیم اتفاقی براش نیفته

    ۲ هفته پیش
  • نرگس

    1

    الهی بگردم استیون خدا ازت نگذره تو چقدر آخه خوبی لعنتی عاشق 🥰🤩😘

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چه‌ قشنگ قربون صدقه‌ی استیون رفتی😂

    ۲ هفته پیش
  • نرگس

    0

    ای بابا خانم علیایی ما که شاگرد شماییم اینقدر که رمانای شما ناز و گوگولی هستن🥰🥰😘😘

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم لطف‌ داری بهم🥺

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️