پارت سی و یک :

آن سوی داستان و به دور از ولوله‌ای که هنوز شروع نشده بود، مهدخت بقچه را زیر بغلش زد و کنار در ایستاد. کف دست آزادش را به چهارچوب چوبی و آبی رنگ در تکیه داد و تنش را قدری سمت اتاق کشید.نگاهش را به مادرش و خاله‌اش که دور سفره نشسته بودند دوخت و گفت:
-من رفتم مامان.
زرین ابروانش را از بابت کنجکاوی سمت یکدیگر کشید و گفت:
-کجا به سلامتی؟پا قدم من سنگین بود مهدخت جان؟
مهدخت کششی روی لØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس معصومه جان عالی بود دست گلت درد نکنه عزیزم💞💞

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازت

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    0

    قربون دهنت مهدخت قربون قدمات که تا خونه میشکا اومدی اینو میزاشتی تا اخر عمرش نمیفهمید💚

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا اصلا توجه نمیکرد به اون بچه😂

    ۱ هفته پیش
  • Mitra

    0

    قلمت مانا بانو جان 💚 این یکی خاص ترین رمان هایی بوده که من تا حالا خوندم، خط داستانی منحصر به فردی داره با یه موضوع ناب، من خودم هم تو یکی از روستاهای گیلان زندگی می کنم و با این اوصاف بهتره منتظر یه استیون شاخ شمشاد بمونم😁

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم چقدر ذوق کردم با پیامت🥺چه جای خوشگلی هم زندگی میکنی، امیدوارم بهترین فرد برات بیاد توی زندگیت

    ۲ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    خوش بحالت توی اون فضای زیبا و نزدیک به رمان هستی و رمان رو می خونی.

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    واقعا آب و هوای شمال و طبیعتش خیلی قشنگن

    ۲ هفته پیش
  • Mitra

    0

    مرسی عزیزم 😍 انشاالله یه سفر قشنگ به شمال قسمت خودت♥️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدای شما عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • یاس

    2

    پس بلخر داره به عشق پاک استیون پی میره ، اومیدوارم زودتر بهم برسن نویسند جون چی میشه یه پارت هدیه بهمون بدی که ما ذوق کنیم 🥺🥺

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره کم‌کم داره متوجه میشه استیون دوستش داره، پارت هدیه؟ببینم چی میشه🙄

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    تو رو خدا پارت هدیه🙏🙏😘❤️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آماده‌ست الان میفرستمش

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    بی صبرانه منتظر عاشقانه های میشکا و استیون هستیم عالی قلمت مانا معصومه جونم❤️🥰😘🌱👌🙏

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • محیا

    0

    منم منتظر عاشقانه های این دوتا هستم ببینیم استیون چجوری عشقشو ابراز میکنه یه عاشق انگلیسی😘😍

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم اگه از میشکا مطمئن بشه از عشق بهش میگه🥺

    ۲ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    ممنون از پارت طولانی و زیبا

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدای شما عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    1

    وای از روزی که منتظر خواهد بود تا به جنگل برود و منتظر مار دروغین شود..خدا کند آن روزهای شیرین را سهراب نبیند🥲

    ۲ هفته پیش
  • حدیث

    2

    خدا خیرت بده مهدخت😂تو نمیگفتی میشکا هم عمرا میفهمید

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا😂

    ۲ هفته پیش
  • حدیث

    2

    ولی تصور کنیم. میشکا و استیون رو باهم🫠ای کاش میشکا موضعش رو بذاره کنار و دل به دل این بیچاره بده

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کنار هم خیلی قشنگن حدیث🥺🥺

    ۲ هفته پیش
  • حدیث

    1

    مرسی از پارت طولانی و قشنگت مصی بانو♥️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت شما برم که

    ۲ هفته پیش
  • آراد

    1

    خیلی قشنگ بود هرچند فقط میشکا بود و استیون نع اما پارت عالی بود حالا صبر کنیم تا هفته بعد ببینیم چی میشه و خوب شد ک میشکا حداقل از زبان مهدخت فهمید ک استیون عاشقشه✨✨

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    استیون هم میاد یکم صبر کنیم😁آره خوب شد مهدخت بهش گفت احتمالا استیون دوستش داره

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    مرسی بابت این پارت طولانی عزیزم ❤️ بالاخره میشکا فهمید🫠🥹

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره داره متوجه میشه، قربونت مرسی عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • نرگس

    2

    به به چه پارت طولانی و قشنگی یعنی آفرین به این مهدخت زبر و زرنگ مگه همین مهدخت به میشکا بفهمونه که استیون عاشقشه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه مهدخت نمیگفت میشکا عمرا میفهمید😂

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️