مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت سی و یک :
آن سوی داستان و به دور از ولولهای که هنوز شروع نشده بود، مهدخت بقچه را زیر بغلش زد و کنار در ایستاد. کف دست آزادش را به چهارچوب چوبی و آبی رنگ در تکیه داد و تنش را قدری سمت اتاق کشید.نگاهش را به مادرش و خالهاش که دور سفره نشسته بودند دوخت و گفت:
-من رفتم مامان.
زرین ابروانش را از بابت کنجکاوی سمت یکدیگر کشید و گفت:
-کجا به سلامتی؟پا قدم من سنگین بود مهدخت جان؟
مهدخت کششی روی لØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازت
۱ هفته پیشسارا
0قربون دهنت مهدخت قربون قدمات که تا خونه میشکا اومدی اینو میزاشتی تا اخر عمرش نمیفهمید💚
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا اصلا توجه نمیکرد به اون بچه😂
۱ هفته پیشMitra
0قلمت مانا بانو جان 💚 این یکی خاص ترین رمان هایی بوده که من تا حالا خوندم، خط داستانی منحصر به فردی داره با یه موضوع ناب، من خودم هم تو یکی از روستاهای گیلان زندگی می کنم و با این اوصاف بهتره منتظر یه استیون شاخ شمشاد بمونم😁
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم چقدر ذوق کردم با پیامت🥺چه جای خوشگلی هم زندگی میکنی، امیدوارم بهترین فرد برات بیاد توی زندگیت
۲ هفته پیشدختر صحرا
1خوش بحالت توی اون فضای زیبا و نزدیک به رمان هستی و رمان رو می خونی.
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
واقعا آب و هوای شمال و طبیعتش خیلی قشنگن
۲ هفته پیشMitra
0مرسی عزیزم 😍 انشاالله یه سفر قشنگ به شمال قسمت خودت♥️
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدای شما عزیزم
۲ هفته پیشیاس
2پس بلخر داره به عشق پاک استیون پی میره ، اومیدوارم زودتر بهم برسن نویسند جون چی میشه یه پارت هدیه بهمون بدی که ما ذوق کنیم 🥺🥺
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره کمکم داره متوجه میشه استیون دوستش داره، پارت هدیه؟ببینم چی میشه🙄
۲ هفته پیشزهرا
0تو رو خدا پارت هدیه🙏🙏😘❤️
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آمادهست الان میفرستمش
۲ هفته پیشزهرا
0بی صبرانه منتظر عاشقانه های میشکا و استیون هستیم عالی قلمت مانا معصومه جونم❤️🥰😘🌱👌🙏
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم
۲ هفته پیشمحیا
0منم منتظر عاشقانه های این دوتا هستم ببینیم استیون چجوری عشقشو ابراز میکنه یه عاشق انگلیسی😘😍
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم اگه از میشکا مطمئن بشه از عشق بهش میگه🥺
۲ هفته پیشدختر صحرا
1ممنون از پارت طولانی و زیبا
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدای شما عزیزم
۲ هفته پیشفاطی
1وای از روزی که منتظر خواهد بود تا به جنگل برود و منتظر مار دروغین شود..خدا کند آن روزهای شیرین را سهراب نبیند🥲
۲ هفته پیشحدیث
2خدا خیرت بده مهدخت😂تو نمیگفتی میشکا هم عمرا میفهمید
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا😂
۲ هفته پیشحدیث
2ولی تصور کنیم. میشکا و استیون رو باهم🫠ای کاش میشکا موضعش رو بذاره کنار و دل به دل این بیچاره بده
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کنار هم خیلی قشنگن حدیث🥺🥺
۲ هفته پیشحدیث
1مرسی از پارت طولانی و قشنگت مصی بانو♥️
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت شما برم که
۲ هفته پیشآراد
1خیلی قشنگ بود هرچند فقط میشکا بود و استیون نع اما پارت عالی بود حالا صبر کنیم تا هفته بعد ببینیم چی میشه و خوب شد ک میشکا حداقل از زبان مهدخت فهمید ک استیون عاشقشه✨✨
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
استیون هم میاد یکم صبر کنیم😁آره خوب شد مهدخت بهش گفت احتمالا استیون دوستش داره
۲ هفته پیشفاطیما
0مرسی بابت این پارت طولانی عزیزم ❤️ بالاخره میشکا فهمید🫠🥹
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره داره متوجه میشه، قربونت مرسی عزیزم
۲ هفته پیشنرگس
2به به چه پارت طولانی و قشنگی یعنی آفرین به این مهدخت زبر و زرنگ مگه همین مهدخت به میشکا بفهمونه که استیون عاشقشه
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه مهدخت نمیگفت میشکا عمرا میفهمید😂
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس معصومه جان عالی بود دست گلت درد نکنه عزیزم💞💞