مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت سی و چهارم :
کمی بیشتر در دریای افکارش غرق شد تا در نهایت سیاهی به چشمانش افتاد و به خواب رفت.از به خواب رفتن او تا زمانی که میشکا در چوبی مقابلش را هل داده و وارد اصطبل شود بیشتر از دوازده ساعت فاصله بود.سطلی که در دست داشت کنار پایش روی زمین گذاشت و لبخند زنان، دستش را نوازش وار روی موهای بافته شدهی اسب قهوهای رنگش کشید.
-ظهرت بخیر وارش خانم.
سرش را نزدیکتر برد و بوسهای روی گردن او نشاند Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم متوجه هم نمیشد چی میگن بدتر اعصابش خرد میشد😂
۵ روز پیشزهرا
0آخ که این دوتا چقدر عشقولانه هاشون قشنگن انشالله برسه لحظه ای که استیون و میشکا اینجوری دل ببرن مرسی معصومه جون خوشقلم کاش یه پارت دیگم داشتیم💯👌🤗💋🥰💗🙏🌱😁
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
یعنی استیون میتونه همچین روزی رو ببینه؟🤔 ایشالله وقت کردم پارت هدیه میفرستم
۶ روز پیشزهرا
0انشالله که ببینه چنین روزی رو گناه داره واقعا بچه
۵ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیدوارم
۵ روز پیشمحیا
0اصلا هم هیچ *** نفهمید شما دوتا اون تو چکار میکردین😉🫣😅😁😁😍😍
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بیا به روشون نیاریم😂
۶ روز پیشمحیا
0با اسبش میخواد بره بیرون دوباره گیر ویلیام نیفته یا این دفعه میشکا ناجی استیون میشه🙏🙏🤔❤️❤️ممنون بازم پارت میخوایم😘😘
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نمیدونم که🤔
۶ روز پیشدختر صحرا
0به امید روزی که استیون و میشکا با هم برن تو خونشون🙃
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ فکر کن میشکا بلاخره دل به دل استیون بده و با هم ازدواج کنن🫠تصورشم قند تو دلم آب میکنه
۶ روز پیشدختر صحرا
0واقعا چرا انقدر این دو تا گوگولین؟
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
موافقم خیلی کیوتن🥺
۶ روز پیشحدیث
4حداقل یه اسب مثل وارش هم نداریم که مثل میشکا باهاش درد دل کنیم😐
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میبینی تو رو خدا حدیث؟
۷ روز پیشحدیث
0چاره ای جز خندیدن ندارم 💔😂😂
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چرا😂
۷ روز پیشحدیث
0آهنگ رو الان گوش دادم🙂 دل از من دلبری از تو..سر از من سروری از تو🫠
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ مخصوص ترمه و جاویده دقیقا🥺
۷ روز پیشفاطی
1دانی که چرا زمیوه ها سیب نکوست.نیمی رخ عاشق است و نیمی رخ دوست..چه میکنن این دوتا کفتر عاشق..وای از عاشقی میشکا و استیون..عشق خارجی به دختر گیلانی اصیل چه شود روزهایی که قرار است رقم بخورد
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم چیا میشه
۷ روز پیشآراد
0مرسی از پارت قشنگت اگر چه هرچی جلوتر میریم پارتا هم قشنگتر میشن 🙂جاوید و ترمه هم عالمی دارن برا خودشون بنازم واقعا 😊
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ترمه و جاوید خیلی گوگولین🥺
۷ روز پیشسارا
0بهم زیاد مزه نمیده نمیدونم چرا حرکتی چیزی از سمت استیون و میشکا نیست 😂😂💚
۷ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ترمه و جاوید زوج دوم رمانن و لازمه از اونا هم گفته بشه
۷ روز پیشحدیث
0وای وای وای من مردم برای عشقولانه های جاوید و ترمه🥲با این اوصاف به سرعت باید شاهد نینی دار شدن این دوتا باشیم😂
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره اینطور که مشخصه فوری مامان بابا میشن😂
۷ روز پیشحدیث
0دهنت سرویس جاوید، هفت هشت تا بچه کم نیست بنظرت؟😂🥲 خسته نباشی معصومه جانم
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ازش بپرسی میگه کمه😂قربونت برم حدیث جونم
۷ روز پیشمامان عسل
0بسیار عالی معصومه جان عزیز خسته نباشید ..یه بغل و بوس کردن این همه شرم و حیا میخواست ..تو دهه الان همه چی به فنا رفت حتی بوسه و بغل کردن ارزشش و از دست داد🤗
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قدیم همین طور بود، خیلی خجالت میکشیدن به هم نزدیک بشن
۷ روز پیشنرگس
0ماشالا اشتهای جاویدم خوبه هفت هشت تا بچه بنده خدا یه فکری هم به حال ترمه کن 🤣🤣😂🥰
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به قول ترمه دستور آخر رو مامانشون میده😂
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0من صحنه ای که استیون و میشکا با هم صحبت کردن آخ که نگم برات من دلم رفت برای حسودی استیون💯👌😂