مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت سی و نهم :
در چوبی مقابلش را رو به داخل هل داد و مابین درگاه ایستاد.نگاهش را روی فضای مقابلش چرخاند و بی توجه به چشمهایی که خیره و با نفرت تماشایش میکردند، کف دستش را روی چهارچوب گذاشت و وارد فضای قهوه خانه شد و پشت سرش هم چند سرباز و مترجمی که همراهشان بود داخل شدند.
نگاهش را چرخاند و به مرد میانسالی که پشت میزی نشسته و چون بقیه تماشایش میکرد رسید و قدمهایش را به آن سمت کشاند. او را خوب می
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
محیا
0من اگه وقت کنم میرم یه بار دیگه از اول میخونم از بس قشنگه
۳۰ دقیقه پیشمحیا
0ممنون بابت پارت هدیه ولی حیف ببین کجا تمومش کردی معصومه جون تو رو خدا بازم پارت میخوایم خواهش تمنا🙏🙏😘😘❤️❤️❤️🩵🩵💚💚🩷🩷
۳۱ دقیقه پیشمحیا
0وای آفرین به وارش میشکارو درست ببر سمت چشمه تا کمکش کنه
۳۲ دقیقه پیشلیلا
1شایدم عدو شود سبب خیر زخمی بشه پرستارش میشکا بشه 😉
۵۰ دقیقه پیشلیلا
1خدا کنه میشکا اونارو ببینه نزاره این بچه رو اذیت کنن
۵۱ دقیقه پیشزهرا
1ای خدا بلایی سر استیون بیچاره نیارن چرا تواین همه سرباز استیون؟
۲ ساعت پیشمهسا
1چقدر بد که دشمن بیاد توی سرزمین و خونه خودت بهت زور بگه 😔خدا کنه هیچوقت دیگه این اتفاق نیفته ممنون نویسنده عزیز اینقدر قشنگ نوشتی حال بد مردم اون زمان رو با تمام وجود حس کردم
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

حدیث
0احساس میکنم جنگ جدیدی بین اهالی روستا و فرمانده در راهه..