مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و هشتم :
ضربه همان و گیج رفتن سر ویلیام همان.حصار انگشتانش دور مچ دستان میشکا شل شد و به ثانیه نکشید که دنیا مقابل چشمانش به سیاهی رفت و دمی بعد هم به پهلو روی زمین افتاد.میشکا، گیج از اتفاقِ افتاده، از آنجایی که ترس اجازه نداده بود هنوز متوجه حضور استیون و آنتونی شود، دستان مرتعشش را آرام پایین آورد و نگاهِ تار از بغضش را به چشمان بستهی ویلیام دوخت. نمیدانست به یکباره چه شد که او از هوش رفت و ت
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
0یکسری از کارای استیون خیلی توجه آدمو جلب میکنه، مثلا اینکه به عقاید میشکا اینا احترام میذاره و لمسش نمیکنه 👌🏻میشکا واقعا اگه عاشق این آدم نشه عقل نداره 😂
۴ دقیقه پیشحدیث
0ای الهی من دورت بگردم که انقدر خوبی استیون🥲🥲
۵ دقیقه پیشفخری
0معصومه جان خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه. ممنون از رمان بی نظیرت 🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

حدیث
0مرسی مصی جانم، خیلی پارت قشنگی بود خصوصا اونجایی که اولین لمسشون صورت گرفت:)❤️