دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه انتقامی فرار افعی اثر سونیا

رمان فرار افعی

  • به قلم سونیا
  • ⏱️۶ ساعت و ۳۹ دقیقه ۶ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 7.4K 👁
  • 157 ❤️
  • 148 💬

خلاصه رمان فرار افعی

آنها تصور می‌کردند طرد کردنش برای نابودیش کافی است! اما... در آن روز، در آن لحظه، احساسی زیبا و در عین حال خطرناک در وجود لانا متولد شد. احساسی تاریک تر از سیاهی شب و خطرناک تر از هر موجود درنده، احساسی به نام انتقام... او از میان خاکستر زخم‌هایش برخاست، برخاست تا نابود سازد افرادی را که روزی او را نابود کردند. در جهانی که ثروت، قدرت را می‌خرد و عشق به توطئه‌ای دردناک تبدیل می‌شود؛ او با لبخندی سرد و سلاحی مرگبار پا به عرصه می‌گذارد. هیچ‌کس نمی‌داند افعی چه زمانی نیش می‌زند! و او افعی این داستان است... «فرار افعی» روایت انتقامی تاریک و عشقی ممنوعه است؛ جایی که مرز میان شکار و شکارچی هر لحظه تغیر می‌کند.

قسمتی از متن رمان فرار افعی

آن عوضی واقعاً دیوانه بود!
واقعاً روانی بود. حماقتش برای بردن و کلکهای حیلهگرانهاش، همه و همه مناسبش بود، اما نایترو نمیخواست قبول کند که دارد به او میبازد. پس سرعتش را بیشتر کرد!
دستی به صورتش کشید تا قطرات ریز و درشت عرق را پاک کند.
_امکان نداره به کسی مثل اون ببازم، امکان نداره، اون آدم روانی…
به پیچ دوم که درختها آن را احاطه کرده بودند نزدیک شدند، سرش را چرخاند میخواست اطرافش را بررسی کند اما، برای ثانیهای نگاهش به او افتاد.
فقط یک ثانیه بود، فقط یک ثانیه چشمش به او افتاد!
اما همان یک ثانیه کافی بود تا شوکه شود.
نفسش در سینه حبس شد، پایش آرام آرام از روی پدال برداشته شد؛ سرعتش… نایترو داشت سرعتش را از دست میداد!
چشمهایش از بهت میلرزید او واقعا احمق بود، از اول هم نباید آن دو نفر را به چالش میکشید!
اصلاً نباید با سلسله مراتب محفل سیاه در میافتاد! او باید حرف افعی را گوش میکرد، زمانی که بهش هشدار داد:
«توی قلمرو ما بازی کردن و شاخو شونه کشیدن یعنی باختن، پس بکش کنار پسرِ برزیلی!»
صدایش در مغزش پخش شد، انگار که صدایش همان موزیکی بود که تیم صبح زود با علاقه برایش گذاشته بود تا سرحال شود.
هشدارش جدی بود، جدی و عاری از هرگونه تمسخری!
اما او باور نکرد، باور نکرد و حماقت کرد! یک حماقت احمقانه! او مغرور شده بود، او به استعدادی که داشت مغرور شده بود.
احمقانه بود اما او فرق خودش و آنان را خوب متوجه شده بود! نایترو آدم ریسک پذیری نبود او شخصی بود که بر اساس محاسبات و استراتژیهایش جلو میرفت.
اما مگر در مقابل آنها استراتژی به تنهایی کافی بود؟!
متوجه شده بود… او تفاوت میان خودش و آن دوازده نفر را خوب متوجه شده بود!
آن دوازده نفر رانندگی نمیکردند تا برنده شودند!
آنها رانندگی میکردند تا زندگی کنند!
آنها درست نقطه مقابل او و هرکس که در این مسابقه حضور داشت بودند.
هنوز هم لبخندش را میدید. آن لبخند مشتاقش، آن لبخند حریصانهاش!
حرص و طمع برای برد نه! طمع او برای هیجان بود!طمع او بوی خطر می داد و این هیچ برای نایتروی استراتژیست خوب نبود!
نگاهی به ماشین او که با یک دریفت یکاینچی از پیچ خارج شد، انداخت. انگار ناامیدش کرده بود، اما مهم نبود، او حریف آنها نبود، او مهارت کافی را نداشت.
شاید هم داشت، اما میترسید!
ترس او مانع از پیشرویاش شد، مانع از بردش. چیزی در گلویش سنگینی میکرد.
چشمهای لرزانش را با بست، نایترو باخت را قبول کرده بود! او باخت را با مقام سوم قبول کرده بود.
در این میان گؤست به افعی که به او رسیده بود، لبخندی زد. در کنار هم حرکت میکردند جاده باریک نبود اما تنها ماشین آن دو جاده را اشغال کرده بود.
انگار که سدی ساخته بودند، سدی از جنس سرعت!
انتظارش را داشت که الان بیاید. اینبار نوبت گؤست بود که برندهٔ مسابقه شود.
آنها داشتند به خط پایان نزدیک میشدند.
بیخیال لبخندی زد و به گؤست که سرعتش را بیشتر کرده بود نگاه کرد. سری بعد که مسابقه بین خودشان برگزار شود برد واقعی را نشانش میداد!
_فعلاً میذارم حال کنی روح کوچولو!
گفت و نگاهش را از گؤست گرفت.
اما گؤستِ از همه جا بی خبر با افتخار و پوزخند از خط گذشت. انگار که کار خاصی کرده بود!
پر غرور دستش را از شیشه ماشین بیرون برد و برای تماشاچیا دست تکان داد.
با این کارش صدای تشویق تماشاچیان بلندتر شد. در جایگاه مخصوصش پارک کرد پس از او افعی، و بعد از او نایترو، از خط پایان گذر کردند.
صدای آهنگ اسپانیایی"Gata Only" در کل فضای مسابقه پیچیده بود.
آنها نیز ترمز گرفتند و ماشینها را کنار هم، در جایگاههای مخصوصشان پارک کردند. ماشینهای عقبی، هرکدام به خط پایان رسیدند و از ماشین پیاده شدند. فضای مسابقه، سرزندهتر از زمان شروع شده بود.برخی از اینکه در سایت شرطبندی برنده شده بودند خوشحال بودند و برخی از اینکه روی آدم اشتباهی شرط بسته بودند، عصبی و ناراحت بودند!
خاک بلند شده از لاستیک ها چشمانش را اذیت می کرد. کلاهش را سفت کرد و دستش را جلوی چشمانش گرفت.
هرگاه که مسابقهای خارج از میان بالامقامها برگذار می شد مردم آنها را فاکتور میگرفتند و روی اشخاص دیگر شرط میبستند.
در میان تمام آنها، تنها نایترو بود که سرش را بر روی فرمان ماشین گذاشته بود.
هنوز هم شوکه بود، اما در درونش احساساتی مانند غم، خشم، حسرت و ناامیدی میجوشیدند.
دستهایش را به دور فرمان ماشین مشت کرد.
چطور توانسته بود ببازد؟
بندهای انگشتهایش از فرط خشم به سرخی میزدند.
خیلی به خودش مطمعن بود!
صدای گویندهٔ مسابقه، بین جیغ و فریاد تماشاچیان گم بود!
حالا چگونه و با چه رویی به برزیل بازمیگشت؟ اصلاً اعضای تیمش دوباره او را قبول میکردند؟
چرا گلویش انقدر سنگین بود؟
با دستهای لرزانش گلویش را لمس کرد، لرزشش از خشم بود یا ناامیدی؟
سرش را کمی بلند کرد و با چشمهای سرخ و مرطوبش به آنطرف خیره شد.
درست جایی که آنها ایستاده بودند.
گؤست از کنار ماشینش تکان خورد و به سمت او آمد، با لبخند شیطنتباری، کلاه لبهدار افعی را برداشت.
موهای بلندش، همانند اسیرانی که تازه به رهایی دست یافته بودند، از زیر کلاه آزاد شدند و روی شانههایش افتادند.
صدای اعتراضآمیزش بلند شد:
_هی مردک زشت! کلام رو برای چی برمیداری؟
گؤست پوزخندی زد و طعنهآمیز، کلاه را در صورت او کوبید:
_چون دلم میخواد، مشکلیه؟
عوضی زشت!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان فرار افعی

  • Nazanin

    3

    جلد دوم کی میاد خیلی رمان هیجانی بودد

    ۳ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    3

    زمانش دقیقا مشخص نیست ولی تلاش میکنم زود تمومش کنم💙

    ۳ هفته پیش
  • السا

    2

    اگه جلد دوم بیاد کاملشو میزارین یا پارت به پارت میدین

    ۱ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    2

    سلام عزیزم کامل

    ۱ هفته پیش
  • الهام

    1

    تور خدا بگو کی جلد دوم میاد دارم از کنجکاوی میمیرم

    دیروز
  • آمنه

    2

    سلام عالی بود منم مثل بقیه منتظر جلد دوم هستم فقط لطفاً میشه حدودی بگی کی میزاریش ممنون میشم مثلاً یک ماه دیگه دوماه دیگه

    ۶ روز پیش
  • گندم

    2

    وایی نویسنده جان هرکسی دوست داری ما داریم روانی میشیم حداقل حدودا بهمون بگو چقدر باید صبر کنیم ؟

    ۱ هفته پیش
  • Fatemeh

    1

    یزید حداقل بگو چند روز دیگه باید صبر کنیم خبب🥺🥺

    ۱ هفته پیش
  • هلن

    3

    وایی من دیگه نمتونم صبر کنم پس کی جلد دوم میاد ؟😭😭

    ۲ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    1

    یکم دیگه صبر😭💋

    ۱ هفته پیش
  • Lena

    2

    آقا ما رو تو خماری نزار دیگه نویسنده عزیز نمیشه زود تر جلد دومو بزارید؟

    ۲ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    1

    شرمنده باید تموم شه بعد😭😂💋

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    2

    وای من الان تو خماری میمیرم کاش جلد اول نخونده بودم حواسم نبود دو جلدی

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    3

    وای عالی بودد سونیاجون بدجایی تمومش کردی😢 منو گذاشتی تو خماری😑 میشه بگی کی جلد دومش میاد؟

    ۳ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    2

    خوشحالم که دوسش داشتی بانو😂❤️ جلد دومم فعلا درحال تایپه💋

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    2

    میشه بگی تقریبا کی جلد دوم منتشر میشه سونیا جون؟؟ خیلی باحال بود!

    ۲ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    1

    مرسی بابت نظرت قشنگمم💗 متاسفانه یکم فرایند طولانی داره اما سعی میکنم خیلی زود یه چیزی بهتر از جلد اول براتون بنویسم مرسی بابت درک و صبوریتون❤️💋

    ۲ هفته پیش
  • Narges

    2

    خیلی قشنگه❤بی صبرانه منتظر جلد دومم🌱

    ۲ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    1

    خوشحالم که دوسش داشتی زیبا💗🎀

    ۲ هفته پیش
  • رها

    3

    رمان خیلی عالی بود واقنن. جلد دومو زودتر بدین تو رو خدا😭

    ۳ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    2

    عزیزمم خوشحالم که دوسش داشتیی😭❤️ چشمم🤝

    ۳ هفته پیش
  • Rety

    2

    وای توروخداا جلد دوم کی میاد 😭💜

    ۳ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    2

    تموم تلاشمو میکنم زود تموم شه❤️🤝

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    2

    واقعا واقعا عالی دست گلت درد نکنه باتمام صبر منتظر جلد دومم😍❤️

    ۳ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    2

    خوشحالم که دوسش داشتیی😭❤️

    ۳ هفته پیش
  • یگی

    1

    وایی پارت دوش کی میاد خیلی خوب بود 😭

    ۳ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    1

    نظر لطفته قشنگمم💗 فصل دومم به زودی🙏😁

    ۳ هفته پیش
  • فاطمم

    1

    واقعا قلمت عالی بود بی صبرانه منتظر جلد دومم😍😍

    ۳ هفته پیش
  • سونیا‌محرم‌زاده

    1

    سلام زیباا خوشحالم که دوسش داشتیی😭❤️

    ۳ هفته پیش
  • سلام عزیزم قلم

    1

    سلام عزیزم قلم نویسنده یگت معرکه ❤️❤️😘امیدوارم همینطور ادامه بدی و همیشه موفق باشی، بی صبرانه منتظر فصل دومم❣️❣️😍

    ۴ هفته پیش
  • سونیا محرم‌زاده

    1

    سلام عزیزمم مرسی بابت نظرتت😭❤️

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!