لیست کلیه پارتهای رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 1
عرق میریخت، ضربان قلبش آنقدر تند و شدید بود که صدای کوبش بلند آن در سرش میپیچید. دستانش خیس از عرقی تند و بیمحابا، روی بدنۀ داغ فرمان سر میخورد. گرد و خاک عظیمی که پشت سرشان به هوا برخاسته بود، دید را کور میکرد ولی هنوز هم میتوانست بدنۀ سیاهرنگ جیپ آفرود بزرگی را که سرسامآور در پیشان می...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 2
دکتر ایراندوست فرمان را به سرعت چرخاند؛ ماشین با سرعتی دیوانهوار، گرد و خاککنان از لبۀ کوتاه و خاکی جاده بالا جهید و به میان جادۀ خالی از عبور و مرور پرید. به چپ کشیده شد و تاب خورد. دکتر نفسبریده فرمان را چسبید، خودروی سرکش را مهار کرد و دوباره گاز داد. خودروی سیاه هم پشت سرشان از شانه خاکی ب...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 3
قلب دکتر ایراندوست جوان به محض ورود به سالن فرودگاه متلاطم شد. از پاریس که راه افتاد، کاملاً از تصمیمش مطمئن بود اما حالا تردید گریبانش را چسبیده بود، آن هم چه جور! چمدانش را دنبال خود کشید. از دور مادر و پدر را دید. آب دهانش را قورت داد. دفعات قبل به سمتشان میدوید؛ همۀ ده سالی را که دور از خانو...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 4
مادر روسری بزرگ گلداری را دور پیشانی بسته بود. روی کاناپۀ زعفرانی رنگ دراز کشیده بود و ناله میکرد. رها، دختر بزرگش، که لیوان آب قند را هم میزد، کنارش نشست و گفت: «دورت بگردم، چرا اینجوری میکنی با خودت؟ چیزی نشده که حالا.» رزا، دختر کوچک و مجرد خانواده، با خندۀ بلندی گفت: «چیزی نشده؟ خان دادا...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 5
صدای زنگ موبایل صحبت دکتر ایراندوست را قطع کرد. موبایل را از جیب پیراهنش بیرون آورد و به اسم روی صفحه نگاه کرد. صندلی را به عقب هل داد، از پشت میز غذاخوری برخاست و خطاب به اهل خانواده که دور میز نشسته و مشغول صرف شام بودند، گفت: «معذرت میخوام. الان برمیگردم.» تلفن را روشن کرد: «سلام رشید جان. ...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 6
صدای زنگ در از خواب بیدارش کرد. عینک مشکی ظریفش را از روی میز کنار تخت دو نفرهاش برداشت و به چشم زد. به ساعت دیواری روبروی تخت نگاه کرد. اتاق آنقدر روشن نبود که ساعت را درست ببیند. پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد. از اتاق که بیرون آمد مجبور شد چراغهای سالن را روشن کند تا در تاریکی عمیق سالن ب...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 7
چای را جلو کشید و گفت: «دستت درد نکنه. به زحمت افتادی.» «این چه حرفیه. نوش جونت. دخترت بزرگ شده؟» «آره بابا اساسی؛ براش خواستگار اومده.» «به سلامتی. پیرمرد شدیها!» «چه کنیم دیگه. عمر زود میگذره. تو کی به ما شیرینی میدی؟» رهام چایش را با عسل شیرین کرد و گفت: «عجلهای ندارم. وقت بسیاره.» «...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 8
گوشی آخرین مدل مایکل زنگ میزد. تلفنش را از روی میز برداشت و ارتباط تصویری را وصل کرد. چهرۀ شاد رهام در قاب چهارگوش تصویر نقش بست. مایکل پرسید: «تو هنوز راه نیفتادی پسر؟» رهام با لهجۀ دلنشینی به فرانسوی پاسخ داد: «من نمیآم. بلیط رو پس دادم. پاشو راه بیفت، باید بیایی ایران.» «منظورت چیه؟» «کا...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 9
رهام از ماشین پیاده شد. قفل فرمان را بست. دسته گل بزرگی را از روی صندلی شاگرد برداشت و راه افتاد. نزدیک دو ماهی میشد که مایکل و مارگریت را ندیده بود. بیشتر از این که دلتنگ باشد، هیجانزده بود. چشمش میان جمعیت میدوید. اول مارگریت را دید. پیراهن قهوهای گشاد و بلندی پوشیده بود که آستینهای بلندی...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 10
مارگریت هنوز داشت زیرلبی غر میزد. رهام پرسید: «مارگریت چی داری میگی با خودت؟» مارگریت بلند گفت: «من لباس ایران دوست نداشت. حیجاب دوست نداشت. زبان فارسی سخت.» رهام خندۀ بلندی کرد و گفت: «اگه سخته پس چرا مایکل عین بلبل فارسی حرف میزنه؟» «مایکل فارسی میدوست، من دوست نداشت.» مایکل خندان گف...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 11
توجه: نسخه متنی این بخش از نسخه صوتی کاملتر است، حتما نسخه متنی را هم بخوانید. ------- مایکل چند بار سنگ را جلوی چشمانش چرخاند و نوشتههای میخی روی سنگ را بر کاغذ نوشت. سپس سنگ را روی میز گذاشت و گفت: «نگو چی نوشته تا خودم بگم.» رهام به مبل تکیه داد. پای راست را روی پای چپ انداخت و منتظ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 12
مارگریت معذب بود. حس میکرد همان فارسی دست و پا شکسته را هم فراموش کرده است. مادر و دو خواهر رهام مدام سؤالپیچش میکردند و رهام مهلت نمیداد فکر کند و جملات لازم را پیدا نماید. خودش همۀ سؤالات را به جای مارگریت جواب میداد و مادرش اخمکنان میگفت: «بذار خودش حرف بزنه. لال که نی...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 13
رهام در را بست و نفس راحتی کشید. سرش را به آرامی تکان داد و گفت: «از چیزی که فکر میکردم خیلی بدتر بود این شام خانوادگی.» مایکل به صدای بلند خندید و گفت: «که من اراجیف میگفتم؟!» رو کرد به مارگریت، انگشت اشارهاش را به سمت او تکان داد و گفت: «دیدی گفتم مادرشوهر ایرانی ترسناکه.» رهام جلو آمد، پ...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 14
رهام لبخندی زد و گفت: «شب خوش.» دستش را رها کرد و قدمی عقب رفت. مارگریت به طرفش چرخید. در تاریکی کمجان بین راهرو و اتاق چشم دوخت به چهرۀ مردانۀ جذاب و شرقی رهام. دست دراز کرد و مچش را چسبید. زمزمه کرد: «میخوای بری؟» رهام سر تکان داد و نجوا کرد: «آره خب.» مارگریت قدمی جلو آمد. حالا سینه به س...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 15
وسایل را پشت ماشین چیده بود که مارگریت و مایکل از خانه بیرون آمدند. از نگاه مارگریت پیدا بود که هنوز بابت اتفاق شب گذشته به شدت دلخور است. رهام نگاهش را از او برگرفت. قلبش دوباره دیوانه شده بود. چقدر این دختر متلاطمش میکرد. شب گذشته مدت زیادی به خودش پیچیده بود. همۀ وجودش مارگریت را تمنا میک...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 16
مسیر طولانی بود. بین راه برای خرید مانتو و مقنعه برای مارگریت توقف کردند. مارگریت مانتوی کرم رنگ بلند و گشادی را که رهام برایش انتخاب کرده بود، پوشید و از اتاق پرو بیرون آمد. مقنعۀ مشکی کج و کوله دور صورتش چروک خورده بود. اشک در چشمانش جمع شده بود. سرخ بود. رهام جلو رفت و مقنعه را د...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 17
رهام اخمهایش را در هم کشید و گفت: «اینقدر اخبار ضد ایران رو باور نکن. از این خبرا هم نیست! کرۀ شمالی که نیست دیگه بابا جان! تا جایی رو کلنگ نزنی که کسی کاریت نداره.» مارگریت محو زیبایی محوطۀ باستانی مدام عکس میگرفت. نزدیک پلههای مقبرۀ کوروش ایستادند. مایکل با شعف گفت: «خیلی د...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 18
چادر بزرگی در نزدیکی گروه، پشت یک تپه ماهور کوچک برپا و سایۀ داخل چادر خنک و دلچسب بود. کریستوف در چادر را باز کرد و گوشۀ آن را بالا نگه داشت. مارگریت اول وارد شد. سرش را خم کرد تا راحتتر وارد شود. هر سه روی صندلیهای تاشوی سفری درون چادر نشستند. دور یک میز کوچک پلاستیکی که رویش یک فلاسک و چن...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 19
مارگریت خمیازه میکشید. روی تخت دراز کشیده بود و به سختی سعی میکرد بیدار بماند. چشمانش سنگین و از دیدن آن همه عکس و فیلم از جزء به جزء سنگهای مقبره کلافه شده بود. مایکل هنوز داشت نتبرداری میکرد. هر قسمت فیلم را بارها جلو عقب برده بود. رهام کتاب بزرگی را میخواند. تعداد زیادی عکس روی میز چو...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 20
الیزابت رایان با وجود خستگی ناشی از بدخوابیهای چند شب اخیر، در دفتر کارش حاضر شده بود. منشی جوانش مگی، لیوان قهوۀ پر شکرش را به دستش داد و تند تند قرارهای کاری امروز را برایش خواند. کیف قرمزش را از دستش گرفت و در اتاق بزرگ کنفرانس را برایش باز کرد. الیزابت موهای طلایی رنگش را محکم پشت سر بسته بو...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
