پارت یک :

عرق می‌ریخت، ضربان قلبش آنقدر تند و شدید بود که صدای کوبش بلند آن در سرش می‌پیچید. دستانش خیس از عرقی تند و بی‌محابا، روی بدنۀ داغ فرمان سر می‌خورد. گرد و خاک عظیمی که پشت سرشان به هوا برخاسته بود، دید را کور می‌کرد ولی هنوز هم می‌توانست بدنۀ سیاه‌رنگ جیپ آفرود بزرگی را که سرسام‌آور در پی‌شان می‌تاخت، در پس آن پردۀ ضخیم خاک ببیند؛ داشت نزدیک می‌شد.
جوان موطلایی رنگ باختۀ کنار دستش، نعره کشید: «گاز بده رهام.»
دکتر رهام ایراندوست فرمان را با سرعت چرخاند و نعره کشید: «محکم بشینین.»
چرخ‌های سمت چپ از کف داغ دشت خاکی کنده شد. وسایل درون صندوق‌عقب با سر و صدایی وحشتناک روی هم ریختند.
دختر جوان لاغر اندامی که روی صندلی عقب نشسته بود، مثل توپ به طرف در بسته پرتاب شد و محکم به در و پنجره برخورد کرد.
پسر موطلایی وحشت‌زده، نعره زد: «مارگریت سنتیوغ (کمربند).»
مارگریت دستش را به شیشه فشرد و سعی کرد خود را عقب بکشد. سطح دشت بسیار پست و بلند بود. خودرو با سرعت سرسام‌آورش در گودال‌های کوچک و بزرگ می‌افتاد و با تکان‌های وحشتناکی بالا و پایین می‌پرید. خودروی بزرگ تعقیب‌کننده، هنوز می‌تاخت وحشی و افسار‌گسیخته. به زره‌پوش می‌مانست، جلوپنجره‌ای فلزی داشت که با یک توری ضخیم تا بالای شیشه امتداد پیدا کرده بود.
دکتر ایراندوست عرق‌ریزان خودرو را به راست چرخاند. خاک عظیمی به پا شد. تا چشم کار می‌کرد دشت بود و خاک و بوته‌های بلند و کوتاه خار و آفتاب سوزانی که پوست را از پشت شیشه‌های خاک‌گرفته هم آتش می‌زد. خودروی عقبی کمی تغییر جهت داد.
دکتر ایراندوست فریاد زد: «یه جایی رو بچسبین. دارن بهمون می‌رسن.»
خودروی تعقیب‌کننده به گل‌گیر عقب سمت راننده کوبید. فرمان زیر دست دکتر چرخی زد، ماشین گیج شد و کنترلش از دست دکتر در رفت. حالا عرق مثل رود از پوست سبزه‌اش جاری بود. دو دستی فرمان را چسبید و گاز داد. عینک دور مشکی کائوچویی کوچکش، روی خیسی لغزان عرق لیز خورده و تا نوک بینی قلمی گندمگونش پایین سریده بود. دشت بی‌جاده را تار می‌دید ولی فرصتی نبود تا عینکش را بالا بدهد. ضربۀ بعدی شدیدتر بود. دماغۀ خودروی عقبی به میان در سمت شاگرد فرو رفت.
دکتر ترمز کرد. جوان چشم آبی موطلایی با سر به شیشۀ جلو کوبیده شد.
دکتر ایراندوست نعره زد: «محکم بشین مایکل.»
دنده عقب گرفت. خودرو زوزه‌کشان به ‌عقب می‌تاخت. جیپ سیاه از روبرو می‌آمد. در میان گرد و خاک کورکننده، به سختی دیدند که مردی سیاهپوش که کلاه سیاهی هم روی صورتش کشیده بود، از پنجرۀ شاگرد تا کمر بیرون آمده و دو دستش را به طرف جلو دراز کرده بود. صفیر گلوله‌ای که به طرفشان پرواز کرد، تیرۀ پشت دکتر ایراندوست را لرزاند. فرمان را چرخاند و گاز داد. گلوله به بدنۀ ماشین خورد و صدای هولناکی ایجاد کرد.
مایکل که حالا دو دستش را به داشبرد گرفته بود، نالید: «کارمون تمومه. دارن شلیک می‌کنن. من به تو گفتم باید تفنگ داشته باشیم. تو گوش نکردی.»
دکتر داد کشید: «ببند مایکل. اینجا ایرانه‌ها!»
«چی رو ببندم؟»
«اون دهن مبارکت رو. باید بریم تو جاده. وسط بیابون عین آب خوردن گیرمون میندازن. باید برگردیم جایی که نیروی انتظامی باشه.»
«پلیس؟»
«آره همون پلیس.»
با یک چرخش کامل دوباره پشت به جیپ قرار گرفتند. مرد مسلح مجدد شلیک کرد.
رهام داد کشید: «مراقب باش مارگریت. بخواب کف ماشین.»
درحالی‌که به سمت راست می‌پیچید تا از گلولۀ بعدی در برود، به مایکل رنگ‌پریدۀ وحشت‌زده نگاه کرد و غرید: «سرت رو بدزد.»
«من نفهمید این چی گفت. خواست مرده‌اش برگردوندن پاریس.»
رهام خنده‌ای عصبی کرد و گفت: «از ترس فارسی یادت رفت؟ نترس نمی‌ذارم تو ماشین من بمیری.»
«دَکُغ(باشه)»
دکتر غرید: «دستشون بهمون نمی‌رسه. اینقدر وحشت نکن.»
گلولۀ بعدی آینه بغل را ترکاند.
رهام گاز را تا انتها فشرد و خودرو روی یک تخته سنگ بزرگ بالا پرید. مارگریت از روی صندلی کنده و به سقف کوبیده شد. فریادش لبریز از درد و وحشت بیرون پاشید. مایکل هم که با سر به سقف برخورد کرده بود، داشت گردن دردناکش را می‌مالید و ناله می‌کرد.
دکتر غرید: «این عوضی‌ها کین آخه؟ چی از جونمون می‌خوان این لعنتی‌ها؟ طاقت بیارین. دارم جاده رو می‌بینم.»
پدال گاز را چنان فشرد که حس می‌کرد هر آن پایش از کف ماشین بیرون خواهد زد. دوباره گلوله‌ای به طرفشان پرواز کرد و این بار شیشۀ عقب فرو ریخت. مارگریت سرش را با دو دست پوشاند. موهای طلایی خوش‌رنگش به دور از آن مقنعۀ مشکی‌رنگی که چند لحظه قبل از سرش لیز خورده و روی گردنش افتاده بود، آشفته و پریشان، روی صورت هراسانش پخش شده بود.
خودرو دوباره روی سنگی بالا پرید. مارگریت دو دستش را دور زانوهای در سینه جمع شده‌اش پیچانده بود و می‌لرزید. هم زمان با آن پرش بزرگ، باز به بالا پرتاب شد و در فرود آمدن حس کرد چیزی در کف دست راست و پشت گردنش فرو رفت. در بالا و پایین پریدن‌های بی‌پایان ماشین، به سختی توانست یک تکه شیشه را از پشت گردنش بیرون بکشد ولی لرزش‌های تند و بی‌محابای خودرو نمی‌گذاشت تکه شیشۀ کف دستش را به راحتی خارج کند. انگشتانش خرده شیشه را چسبیده بود و با هر حرکت ماشین فقط تکانش می‌داد و زخم را بزرگ‌تر می‌کرد. خون از زخم بیرون می‌زد و از مچش پایین می‌چکید. مانتوی کرم‌رنگش پر از لکه‌های خون شده بود و او همچنان سعی می‌کرد شیشه را بیرون بیاورد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سَرگُل

    0

    آغازی بسیار جذاب و گیرا، ترس و وحشت وارد شده به کارکترها به من هم القا شد و کماکان منتظر بودم ببینم قراره چه بلایی سر من هم بیاد که باهاشون در گریزم😊🥰👌🏻👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    خیلی خوش آمدید امیدوارم تا پایان داستان همراه ما بمانید. ممنونم از نظر زیباتون

    ۵ ماه پیش
  • آدینه

    0

    بله تاثیر جمله ها و هیجان

    ۷ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۷ ماه پیش
  • کتایون منفرد

    0

    در بخش های بعد نظر میدم

    ۸ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاس بیکران همکار جانم

    ۸ ماه پیش
  • تمنا

    0

    حالا که کست باکس و همه اپ های پاگیر قطع شده باورم نمیشد که اینجا این کتاب صوتی رو پیدا کنم ناجی من شدی نویسنده ی عزیز...و ممنون که کتاب ارزشمندتان رو رایگان در اختیار گذاشتید

    ۸ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی و امیدوارم این داستان برات جذاب باشه

    ۸ ماه پیش
  • سپیده

    0

    چقدر جذاب بود واقعا

    ۸ ماه پیش
  • رقیه

    0

    عالیه یه چیز جدید و متفاوت

    ۹ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر قشنگتون

    ۹ ماه پیش
  • Zahra Teimouri

    0

    بنظرم جالب باشه چون تو پیجتون هستم و آشنا به نگارش تون فکر میکنم خوب باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه نوربخش

    0

    عالیه من خودمو تو داستان خس میکنم

    ۱۱ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ای جانم . مرسی

    ۱۱ ماه پیش
  • مجتبی خلیلی

    0

    عالی بود حتما بشنوید

    ۱۱ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    بسیار لطف دارید ممنونم

    ۱۱ ماه پیش
  • الهه نوربخش

    0

    مثل تمام کتاب هات شیوا ،روان ،و جذاب هستش .بلاخره این داستان آغاز شد.

    ۱۱ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    به‌به الهه جان خودم. خوشحالم که داری می‌خونیش. بالاخره زمان گفتن این راز رسید.

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیه

    1

    رمان شروع خوب و جذابی داشت. قلم نویسنده هم که حرف نداره. با افتخار رمان رو دنبال می کنم.👏👏👏👏

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    شرمنده می‌فرمایید. همراهیتون باعث افتخار بنده‌ است

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا زاهدی

    1

    تازه شروع کردم ولی مگه میشه قلم بانو جذاب نباشه🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    نظر لطفته عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • محمد

    0

    خوبه ..تازه شروع شده نظر نمیشه داد

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • محبوبه

    0

    تا اینجا نگرانی وانتظار داشت

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • Aso Riahi

    0

    واقعا عالی بود هیجانی بود ادمو جذب خودش می کنه. شروع واقعا عالی داشت که ادمو مجبور میکنه پاش بمونه

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    نظر لطف شماست. امیدوارم تا انتها براتون جذاب بمونه

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.