پارت دوازده :
مارگریت معذب بود. حس میکرد همان فارسی دست و پا شکسته را هم
فراموش کرده است. مادر و دو خواهر رهام مدام سؤالپیچش میکردند و رهام مهلت نمیداد
فکر کند و جملات لازم را پیدا نماید. خودش همۀ سؤالات را به جای مارگریت جواب میداد
و مادرش اخمکنان میگفت: «بذار خودش حرف بزنه. لال که نیست تو جاش جواب میدی.»
ترسیده بود. هول و ولایی بØ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
1طفلی مارگاریت خب دوست نداره دلمه دیگه عالی بود ممنون