پارت چهارده :
رهام لبخندی زد و گفت: «شب خوش.»
دستش را رها کرد و قدمی عقب رفت. مارگریت به طرفش چرخید. در تاریکی کمجان بین راهرو و اتاق چشم دوخت به چهرۀ مردانۀ جذاب و شرقی رهام. دست دراز کرد و مچش را چسبید. زمزمه کرد: «میخوای بری؟»
رهام سر تکان داد و نجوا کرد: «آره خب.»
مارگریت قدمی جلو آمد. حالا سینه به سینۀ رهام ایستاده بود. هم قد بودند. چشم در چشمش دوخت و پرسید: «چرا؟»
رهام دستش را مشت کرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

بهاره نوربخش | نویسنده رمان
چرا که نه
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1تا اینجا خیلی خیلی رمان زیبایی هستش ممنون خانم نور بخش عزیز 🌟💜🌟💜
۱ سال پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش دارید
۱ سال پیشنیلوفر آبی
0خیلی خیلی قشنگ بود مرسی خسته نباشید
۲ سال پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
ممنونم
۲ سال پیشمهدیه
1اگه مامانت بفهمه رهام!!! یه آشی برات بپزهههه نفهمی از کجا خوردی😏😏😏😏 حالا دختره رو بغل می کنی، میبوسی آره؟؟؟؟ (هرچند مارگاریت خیلی نازه حق داره برادر)
۲ سال پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
نرگس داره میاد سراغت!!!😂😂😂😂 مراقب خودت باش
۲ سال پیشالنا
0بسیار زیبا بود
۲ سال پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
نظر لطفته عزیزم
۲ سال پیشپریسا زمانی
0عالی منتظر ادامه در شیراز
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هلنا
0من فقط انگار منتظرم مایکل عاشق دختر ایرانی بشه😂😂