پارت هفده :

رهام اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: «اینقدر اخبار ضد ایران رو
باور نکن. از این خبرا هم نیست! کرۀ شمالی که نیست دیگه بابا جان! تا جایی رو کلنگ
نزنی که کسی کاریت نداره.»




مارگریت محو زیبایی محوطۀ باستانی مدام عکس می‌گرفت. نزدیک پله‌های
مقبرۀ کوروش ایستادند.


مایکل با شعف گفت: «خیلی دوست داشتم یه بار از نزدیک اینجا رو
ببینم. دوست دارم برم داخل م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Parisa

    0

    خانم نوربخش جزو معدود کسانی هستند که اطلاعات اساطیری زیادی دارن در مورد ایران بخصوص و توانایی بالایی در نوشتن و بخصوص فانتزی نویسی دارن.

    ۱ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    یک دنیا تشکر از لطفتون.🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • پریسا زمانی

    0

    عالی داستان داره جالب میشه 🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️