لیست کلیه پارتهای رمان جوخه بیوه ها : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 101
چشمام رو محکم تر فشردم و دیگه نبوسیدمش. از حرکت ایستاد، مطمئنا از شوک! نمی تونستم چشمام رو باز کنم و نگاهش کنم پسش زدم از زیر تنش خودم رو کنار کشیدم و نفس زنان از روی تخت بلند شدم. روی تخت به پشت افتاده بود و تکون نمی خورد. قلبم ریخت و رنگ از رخم پرید نکنه جوری زدم که بلایی سرش اومد؟ با هول...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 102
سامانتا که از قبل ماشین رو روشن کرده بود پاش رو روی پدال محکم زد و ماشین از جا کنده شد. از هیجان زیاد رنگم پریده بود و دستو پام بی وقفه می لرزید. سرم رو برگردوندم جیسون از در بیرون اومد گردنش خمیده بود و دستش به پهلوش بود نفس نفس زنان دستش رو آروم بالا آورد و خیره با سری به زیر نگاهم کرد. و...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 103
به دو قدمیش رسیدم و چشم توی چشم هم بودیم توی یک لحظه رنگ نگاهش تغییر کرد و یکهو جا خالی داد و من با سرعت از کنارش رد شدم و رفتم. نفس زنان سرم رو برگردوندم بهش نگاه کردم، ناباور وسط خیابون ایستاده بود و به رفتنم نگاه می کرد. سرم رو برگردوندم و خیس شدن صورتم رو احساس کردم. قلبم می خواست خودکش...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 104
خونه در سکوت سهمگینی فرو رفت همه ی افراد به صف ایستاده و سر به زیر بودند. جیسون دست انداخت عصاشو از گوشه ی دیوار برداشت و کج شد تا به زور بلند بشه اما دکتر سریع تکونی خورد و گفت: -رییس لطفا! نباید به خودتون فشار بیارید. جیسون که باروت بود و منتظر دلیلی برای انفجار، ترکید! -به درک به جهنم. ...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 105
با عجله به سمت موتورش رفت و سوار شد باید هر چه سریع تر به رییس می رسید تا مشورت کنه. گاز داد و به سمت خونه ی زیتون به حرکت در اومد. جیسون اما کلافه و نفس زنان دستی به گردنش کشید و زیر لب گفت: -چه بلایی سرت اومده اریکا؟ کاش اون شب می گرفتمت و به زورم که شده همه چیز رو از اون زبونت بیرون می کشید...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 106
بیخیال شونه هام رو بالا انداختم و توجهم رو به مسابقه جمع کردم. پشت خط مسابقه همه ی موتورهای مسابقه ردیف شدند و یه دختر بیست چهار پنج ساله در حالیکه شلوارک راه راه سیاه سفید پوشیده بود رو به روشون ایستاده بود. با شمارش معکوس اون هم پرچم مشکیش رو بالا آورد و همین که عدد به یک رسید سریع دستش ر...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 107
یک لحظه شوکه شدم. من این صدا رو خیلی خوب می شناختم. اون صدا...زیر لب زمزمه کردم: -جی جی؟ یکهو به عقب کشیده شدم و دستی دور گردنم خفت شد. چشمام گرد شدن و با گلوی گرفته و در حال خفه شدن به جیسون زل زدم. تکونی خورد و قدم بعدی سریع تر برداشت که صدای داد رییس بلند شد: -اگه نزدیک بشی با یه حرکت ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 108
جوری تاکیدی و محکم گفت که تا چند لحظه هیچی جز صدای نفس هامون به گوش نمی رسید. جرج با لحن آروم و نرمی گفت: -کلاهت رو در بیار، تا ولش کنم. -خفه شو عوضی. جرج خونسرد تر و قاطع تر گفت: -اون کلاه کوفتی رو از سرت بردار تا قیامت مشخص شه، وگرنه... پنج انگشتش رو دور گلوم پیچید و فشاری داد. صدای ...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 109
مسیح چطور من نفهمیدم؟ حتی طرز حرف زدنشون هم مثل همدیگه بود. راه رفتن یا حتی نگاه کردنشون. چه قدر احمق بودم! بدجور بازیچه ی دو تا احمق لجباز شدم که برای شرط بندی و یا نمی دونم شاید دوئل من رو وسط انداختن و نهایت استفاده رو بردن. از عصبانیت و حرص نمی تونستم حتی درست نفس بکشم فکری به ذهنم رسید س...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 110
با تاکید گفتم: -رییس نه و جرج اسمش اصلیش همینه. جولی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: -من از چیزی خبر ندارم اما خوب می دونم حقم رو رییس می خورد. پس از این به بعد هر چیزی که تو بگی من پیرو همونم. سامانتا ضربه ای روی شونم زد و گفت: -با این حال از این به بعد تو سر دسته ی گروه اشوبگر مایی. لبم...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 111
دوبار توی شقیقه ام زدم و زیرلب گفتم: -اریکای احمق نشونه ها جلو چشمت بودن و نفهمیدی! حتی حس میکردی چشم و ابروی جیسون به شدت اشناست اما باز هم نتونستی حدس بزنی. اما کدوم برادر سیاه بود، و کدوم سفید؟ چون هر دو مجرم بودن مگر این که ذات رو با جرم و قانون در نظر نگرفته باشه. وای زیر فشار عصبی دارم ...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 112
نفس راحتی کشیدن و سامانتا با خیال راحت گفت: -من که گفتم بهتون الکی استرس بهم دادین. هانا صورتش از خنده سرخ شده بود و یکهو منفجر شد. بریده بریده گفت: -سر به سرتون گذاشتم باید قیافه هاشون رو می دیدی اریکا. لبخندم از بین رفت و آروم آروم اخمام در هم شد. اون هم همزمان با من خنده هاش پریدن و صاف ...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 113
دخترا مشغول رقص و پایکوبی بودن و از لحظه ها لذت می بردن. بعد از مدت ها استراحت می کردن و از کار دور شدن. جرج با بی انصافی تمام خیلی از ما کار می کشید و امون یک لحظه نفس کشیدن نمی داد. اون حتی بیش تر از جیسون طمع پول رو داشت اما با این تفاوت که جیسون خودش دست به کار می شد و جرج ما رو وسط می فرستاد...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 114
و بوسه ای روی شقیقه ام نشوند. بیشعور می دونستم منظورش از این جمله چی بود. یکم خودمو شل کردم و با زرنگی گفتم: -دلت تنگ شده؟ سرش رو به شقیقه ام محکم چسبوند و با چشم هایی نیمه بسته زمزمه کرد: -آخ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده. شل کرده بود و من هم همینو می خواستم پام رو آروم عقب بردم پشت سا...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 115
برگشتم و گنگ نگاهش کردم بی اون که نگاهم کنه خیره به رو به رو گفت: -مثل قبل، جیجی صدام کن. پوزخندی روی لبم نشست نمی دونم منظورش از این حرکت چی بود اما نمی تونست مثل سابق اعتمادم رو برگردونه. دست به سینه با حق به جانبی گفتم: -هیچ چیز مثل قبل نمی شه. پاش روی گاز بیش تر فشرده شد و سرعت سرسام...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 116
اون قدر مظلوم گفتم که به سمتم چرخید سرم رو توی دستاش گرفت و محکم بوسیدم. خون روی صورتم روی لب و چونش نشست اما اهمیتی نداد می خواست پنجره رو بشکنه که سریع گفتم: -وایسا صبر کن. دست انداختم لباسم رو در اوردم و بهش دادم. نیم نگاهی به لباس سفیدم انداخت و گفت: -نایس. سرم رو تند تند تکون دادم ...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 117
فصل بیست و هشت دشمن قدیمی پلکام رو آروم آروم باز کردم سرم سنگین بود و صدای بوق شدیدی توی گوشام پیچید. کم کم چشمام به کار افتادن و فهمیدم که توی یه اتاق بزرگم و به صندلی بسته شدم. خاطرات اتفاقات همگی به ذهنم هجوم آوردن و نفسم گرفت. مسیح چه بلایی سر جیسون اومد؟ خواستم تکونی بخورم اما بدجو...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 118
ماتشون برد از این همه پرویی و زبون درازی من. من داشتم عملا خودکشی می کردم خودم هم خوب می دونستم اما خب یکم قبل مرگ مسخره بازی کنیم هم بد نیست. دستش رو روی صندلیم گذاشت با اون یکی دست آزادش زخمش رو نشون داد و گفت: -این زخم من رو زشت کرده، و کسی که منو به این شکل انداخت خود... بوق زدمو گفتم: -...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 119
بی حال زمزمه کردم: -دوست پسرم، می کشتتون. صدای قهقه هاشون بعد این حرفم به هوا رفت. از روی پله ها برگشت و با لحن پیروزمندانه و شادی گفت: -جدی؟ حالا که قراره بمیریم پس بذار حداقل قبل مرگ یکم کیفو حال کنیم نه؟ مرگمون ارزش داشته باشه لااقل. سرم رو بالا آوردم و با ترس بهشون نگاه کردم. بقیشون ب...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 120
دستم رو بالا آوردم و انگشت های سردم رو روی زخمم کشیدم به نظر عمیق و خطرناک میومد. شلوار پام رو با یک دست بزور پاره کردم و دور سرم بستم تا از خونریزی ذره ذره ای سرم تلف نشم. حالم خیلی بد بود، خصوصا حال روحیم! وقتی می خوام برگردم و به زندگیم نگاه می کنم می فهمم اصلا زندگی در کار نبوده که بخوام ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
