لیست کلیه پارتهای رمان جوخه بیوه ها : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 1
قانون شماره ی یک: هیچ وقت سازنده ات را فراموش نکن! قانون شماره ی دو: توی این جوخه، ضعیف بودن برابر با مرگه! و در آخر: عشق، بازندگیه. ------------ مقدمه: می گویند همزمان با تجربه ی مرگ، تا هفت ثانیه مغز تمام خاطراتی که فرد طی سال های طولانی تجربه کرده مثل یک فیلم از پیش چشمش رد می شود. ...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 2
پر از رنگ و چراغ بود، خصوصا شب ها! نیویورک شب های قشنگی داشت که محو کننده بود. بعضی وقت ها کارناوال های سیار می دیدی، یا صدای کنسرت خواننده های مشهور، گاهی هم دلقک هایی که بازی در می آوردند. وقتی پشت ویترین رستوران ها به غذای مردم زل می زدی، جای این که دلسوزی کنند قیافه در هم و سریع شکایت می کردن...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 3
از روی مبل بلند شد و اشاره ای به بیرون انداخت. و با انگشت عدد پنج را نشان داد. سرم را تکان دادم و لیوان مشروبی که روی میز رها شده بود را بالا زدم. به تمام دختران زرق و برقی که در حال خوش گذرانی بودند نگاه کردم. عده ای با رقص و عشوه مشروب روی تن خود می ریختند و پسرانی که با هوس زبانشان را روی رد م...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 4
-کم مونده بود گیر بیوفتم. با سرعت از جلوی نانوایی فرانسوی رد شدم و نانی دزدیدم. صاحب مغازه داد زد: -این بار هزارمه، بار هزارم توی این ماه. با خنده گازی به نان گرم و خوشمزه زدم و به مانیتور بزرگ تلویزیون خیابان برادوی نگاه کردم. یکی از معروف ترین و زیباترین خیابان های جهان همین برادوی نیویورک...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 5
فصل دوم صدای بیب بیب تنها چیزی بود که در گوشم دائم و دائم تکرار می شد. هر ثانیه دوبار پشت سرهم شنیده می شد. احساس می کردم تنها مغزم کار می کرد و هیچ اختیاری از خودم نداشتم. زور زدم تا پلک هایم را باز کردم و بعد از کلی تلاش بلاخره موفق شدم. اما به محض این که پلک هایم را باز کردم جز سیاهی مط...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 6
زیاد انتظار طول نکشید که از اسپیکر اتاق صدای بم مردی به گوشم رسید: -اِریکا، به زندگی خوش اومدی. تو با هویت و ظاهر جدید قراره به ما کمک کنی، همون طور که ما به تو کمک کردیم! اگه الان زنده ای به این خاطره که ما و گروه ما می خواست که نفس بکشی. پس به پاس قدردانی بهترین عملکرد رو نشون بده. پرستار ...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 7
با دندان هایی که روی هم می فشردم گفتم: -عوضیا. تصویر جیل را بالا آورد و گفت: -جیل نیکسن ملقب به جیل زنجیری، چرا زنجیری؟ چون بدخواهاشو با زنجیر می خواد خفه کنه اما هیچ وقت موفق نمی شه خوشبختانه، به جرم اقدام به قتل با همون قتاله ای که گفتم به ده سال حبس محکوم شد، با وثیقه ای که از دزدی و به ...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 8
فصل دو نقشه ی تمام ساختمان را روی میز گذاشت و گفت: -این ساختمون به ظاهر پنج طبقه داره اما زیر زمین رو کندیم و سه سالن مجزا برای هدفمون گذاشتیم. بهش نگاه کردم و گفتم: -هنوز از هدفت چیزی نگفتی! و هنوز من قبول نکردم. سرش را تکان داد و گفت: -به اون هم می رسیم این یه مقدمه چینی برای اصل مطلبه....
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 9
بالا سرم دست به سینه ظاهر شد و با ظاهر خشک و جدی که داشت گفت: -یه خوی وحشی گری و زور زیادی داری این خوبه ولی نیاز به تقویت شدن داری. مربی بوکس من، زنی بیست و نه ساله به اسم کایلی بود. طبق گفته های رییس که هیچکس اسم واقعیش را نمی دانست کایلی یکی از بهترین مربی های بوکس ایالت متحده و مدال دار ...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 10
رییس با افتخار سرش را بالا پایین کرد. همگی پیش به سوی عملیات به سمت رختکن ها رفتیم. ساک ها را برداشتیم و تمام وسایل مورد نیاز مثل چاقو، اسلحه، تجهیزاتی برای باز کردن انواع قفل ها، خشاب و اسلحه خفه کن و...ساک را روی دوشم انداختم و جلوتر از همه راه افتادم. توی چهار چوب در ایستادم سرم را برگرد...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 11
دستبند را توی جیبم گذاشتم و گفتم: -می تونیم بریم؟ رییس سرش را تکان داد و گفت: -البته. *** شش ماه بی وقفه تمرین می کردیم، مبارزه پشت مبارزه! و هر روز سخت تر از دیروز...اوایل بوکس و کاراته کار می کردم حالا باید با چشم بسته از لیزر های حسگر و جاهای تنگ و باریک رد می شدم. از ارتفاع می پریدم و ...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 12
چیزی نگفت و منتظر ماند. قبل از این که هانا در اتاق را ببندد نگاهم کرد و سرش را تکان داد. از روی صندلی بلند شدم و لیوان را رها کردم به سمت اتاق رفتم و تقه ای به در زدم قفل را باز کرد و گفت: -اوه یه مهمون داریم! مرد مست و قهقه زنان گفت: -چه بهتر، چهار نفری. ذوق توی کلامش خنده ام انداخت سرم را...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 13
سامانتا خم شد سمتش مرد که فکر می کرد می خواد ببوسه سریع سرش را جلو آورد و ساما با یک ضربه ی سر بیهوشش کرد. خنده ام گرفت و با قهقه گفتم: -سامانتا بزن یکجا بکشش دیگه. با پا دست مرده را شوت کرد آن طرف با اعتماد به نفس بلند شد و گفت: -اگه بمیره هم حقشه. هر سه نفر با خوشحالی و غرور از اتاق بیرو...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 14
بدون در آوردن کلاه وارد بار شدم و از بالا به همه ی رقصنده ها، افراد حاضر و نگهبانان نگاه کردم. هیچ خبری از مری نبود اما همان مرد دفعه پیش حاضر بود. پوزخندی روی لب هایم نشست، وال استریت مرکز اقتصاد و ثروت جهان و همین طور قلب نیویورک است. پوزخندی روی لب هایم نشست، منطقه ای که من حتی جرعت ن...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 15
از دور قیافه اش به خوبی مشخص نبود چشم هایم را ریز کردم اما هیچی که به هیچی! نفسم را از سینه بیرون دادم و زیر لب گفتم: -یالا دیگه. در آهنی سنگین را باز کردند تا مردی که ظاهر شعبده باز ها را داشت وارد خزانه شود. سوت آرومی زدم و زیر لب گفتم: -قدرت رو. این دیگه کی بود؟ صدای سامانتا توی گوشم ...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 16
به خوابگاه برگشتیم و من طبق معمول با اعصابی خورد و فکر و خیال این که شعبده باز را به باد کتک گرفتم خوابیدم. خیلی حرص خوردم، خیلی زیاد! شکست خوردن بدترین چیزی بود که می تونستم تجربه و تحمل کنم اما زیاد طول نمی کشید خیلی زود اون هم طعم شکست را از من، اریکا بلک می چشید. *** پام را بالا آوردم ...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 17
فصل هفت دزدی از موزه ی واشنگتن سیتی طناب را دور کمرم سفت کردم و جفت پاهایم را به دیوار چسباندم سرم را بالا گرفتم و با تردید به هانا نگاه کردم. با اطمینانی تصنعی سرش را تکان داد و گفت: -برو دارمت. مچ دستم را دو دور محکم دور طناب پیچاندم و با پرشی بلند خودم را از سقف به آخرین طبقه ی موزه رس...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 18
رییس سرش را به نشان منفی تکان داد و گفت: -فکرنکنم...نه اگه اینطور بود مچ شما رو می گرفتن مشخصه با نقشه ی قبلی و با فکر جلو رفتن. با حالی که انگار فشارش افتاده روی صندلی ولو شد دستش را به پیشانی گرفت و گفت: -اگه قرارداد با شکست رو به رو شه... مکثی کرد و با صدای ضعیفی گفت: -نمی دونین چه بلایی...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 19
قیافه ی این شخص خیلی آشنا بود، کمی که به مغزم فشار آوردم فهمیدم یکی از محافظ های شخصی شعبده باز همین مرد مست و پاتیل بود. با نیشخندی روی لب به سمتش رفتم روی صندلی های گرد پایه بلند بار نشستم و از بارتندر آب جو خواستم. زیر چشمی به محافظ نگاه کردم و گوش هایم را تیز کردم خیلی آرام به بغل دستی اش...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 20
و به خانه ی دلقک اشاره کردم و گفتم: -چه جور صاحبی داره؟ زن شانه هایش رو بالا انداخت و گفت: -حقیقتا اطلاعاتی ندارم، همیشه رفت و آمد کمی دارن شاید سالی یکبار حتی! هیچ خبری در مورد این خونه خصوصا ندارم. با ابروهایی بالا رفته گفتم: -خصوصا؟ سرش رو تکان داد و گفت: -بله ما چند ساله این جا ساکنی...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
