لیست کلیه پارتهای رمان جوخه بیوه ها : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 61
از در بیرون زدیم و یه جوری با قدرت راه می رفتیم که انگار نه انگار همین الان ما صاحب این کلاب رو به درک واصل کردیم. در ماشین رو باز کرد نیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت: -سوار شو. نفسم رو از سینه رها کردم و نشستم. در رو محکم بست و خودش هم مثل دفعه ی پیش جلو نشست. صدای پیامک گوشیم همزمان با ب...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 62
ارتفاع زیادی بین دو طبقه نبود چون خونه اپارتمانی و بزرگ بود. با چشم همه جا رو بلعیدم. یه اتاق بود با دکوراسیون زرشکی تیره و مبل و وسایل مشکی. یه تخت درست وسط اتاق مستطیل شکل بود که توی عرض اتاق و چسبیده به دیوار رو به روی پله ها قرار گرفته شده بود. کنار تخت یه عسلی و آباژور زرشکی یه کاناپه ...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 63
در رو آروم باز کردم و از دستشویی بیرون اومدم نگهبانی به بالا انداختم هیچ چراغی نه روشن شده بود و نه حتی کله ی جیسون که از این پایین فقط اون مشخص بود تکونی خورده. نفس راحتی کشیدم اما همچنان با دلهره پله ها رو بالا رفتم و وقتی اولین قدمم رو توی اتاق گذاشتم.... با دیدن ژست غرق در خوابش نفس راحتی ...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 64
نعره زد: -اسم من رو به زبونت نیار. چشمام رو محکم بستم. پس اسمش جیسون بود! درست حدس زده بودم. پوزخند صداداری زد مشتش رو محکم روی فرمون زد و گفت: -فکر می کردم آدمی، به کسی که بهت مقام و جایگاه داده وفا می کنی ولی تو اریکا حتی از یه سگ هم کمتری. بی لیاقت! لبم رو محکم گاز گرفتم خون از لای دندونا...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 65
جمله ی آخرش بارها و بارها توی سرم اکو و تکرار شد. -هیچ وقت نمی تونم زندانیت کنم توی خونه تا اسمم رو لو ندی، چون یه موش همیشه از یه جایی فرار می کنه این رو بارها ازت دیدم. پس مواظب باش که به من زخمی نزنی چون دیگه بخششت از قدرت من خارج می شه و حساب کارت با کینه ی شتریم میوفته. آرنجم رو به لبه ...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 66
زیر لب تشکری کردیم و من نقاب مشکیم که فقط چشمام رو گرفته بود روی سرم تنظیم کردم. فقط صرفا چون باحال بود و به تیپم میومد به چشم زدم. هرکسی ما رو توی کوچه و خیابون می دید فکر می کرد داریم برای هالووین که فردا شبه اماده می شیم اما خبر نداشتن داریم به سمت سرقت پیش میریم. صدای موزیک متال خیلی زیاد...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 67
جیسون هول زده دستم رو گرفت و به سمت پله های اضطراری دویدیم همین که در رو باز کردیم باز هم با در قفل شده رو به رو شدیم. مضطرب میون اون هم سرو صدا داد زدم: -چه غلطی کنیم جیسون؟ لبش رو فشرد نگاهی به اطراف کرد. آسانسور پایین رفت و شماره ی1 رو نشون داد. با صدای مرموزی گفت: -مبارزه می کنیم. ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 68
جیسون جستی زد از پشت جفت دستاش رو گرفت و به خودش چسبوندش عملا گیرش انداخت و قفلش کرد. گرزم رو بالا آوردم و یک تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: -فاسد خیابونی خودتی. و بنگ، گرز رو محکم به شکمش زدم و تیغه هاش زخمیش کرد. خنده ی دیوانه واری زدم و جیسون دستاش رو محکم تر گرفت تا تکون نخوره. گرزم رو ج...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 69
ماشین جلوی خونهای از حرکت ایستاد که برای دزدی الماس اون جا رفته بودم. در با سرعت توسط مایکل باز شد خم شد از شکم جیسون رو روی شونش انداخت من هم با دو دنبالشون راه افتادم. خون اون روی دستای من بود و دیدنش باعث می شد جونم هر لحظه کم و کمتر بشه. روی مبل درازش کرد عملا دیگه کامل بیهوش شده بود. ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 70
متشکرمی گفتم و کنار جیسون روی تخت دراز کشیدم. دستاش رو توی سینم جمع کردم و لب زدم: -هر احساسی رو تجربه کردم، جز حس وابستگی شدید به یه مرد. عقلم رو پروندی جیسون در عین این که بال بال می زنم بدونم پشت اون ماسک چخبره اما جرعتشو ندارم. پوزخندی زدم و ادامه دادم: -منی که بی پروای عالمم جرعت این که ...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 71
سریع جواب دادم: -یعنی این قدر به من اعتماد داری که می دونی تا ابد این موضوع ادامه داره؟ منتظر یه جواب تلخ بدم جوابی که بگه مگه تو قراره تا ابد با من باشی؟ یا نه هیچ وقت قابل اعتماد نخواهی بود. گوش هام اون لحظه تیز تر از این نمی شدن وقتی که گفت: -آره. تا ابد و یک روز بهت اعتماد داره و می دون...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 72
به کنار تختش اشاره کرد و گفت: -زیر تشک یه کاغذ مخفی شده اون رو در بیار. تمام جزییات نقشه نوشته شده. خم شدم و بعد از پیدا کردن کاغذ روی تخت نشستم برگه رو کامل باز کردم که خیلی بزرگ بود. نقشه ی کاخ سلطنتی نمایش داده شد که با ماژیک قرمز چندجا علامت گذاری شده بود. با اعتماد به نفس اشاره ای به او...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 73
نمی دونم چرا این قدر مخوف و ترسناک اسمم رو صدا می کرد. نفسم رو حبس کردم و یک دم سریع گفتم: -تو به من احساسی داری؟ حرکت دستش متوقف و قرنیه ی چشماش روی چشمام خشک شد. هنوز نفس نمی کشیدم و بی حرکت بهش زل زده بودم. تا دهن باز کنه جونم در اومد وقتی که گفت: -مگه به دوست داشتن من شک داری؟ تند ت...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 74
تتوکار خانم آلبوم بزرگ سفیدی رو باز کرد روی پام گذاشت و گفت: -انتخاب کنین تا با سلیقتون یه طرح بزنیم؟ مرده رو به جیسون گفت: -تتو ست؟ جیسون سرش رو به نشانه ی منفی تکون داد و گفت: -نه اما از لحاظ معنایی بهم مرتبطن. متعجب گفتم: -منم قراره تتو بزنم؟ لب زد: -آره، و توی اون البوم دنبالش نگ...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 75
که یکهو در ماشین باز شد و یه جفت دست یقه ی مرده رو گرفتن و بیرون انداختن. سکته زده سرم رو بالا آوردم و به جیسون نگاه کردم که با حرص اون رو روی زمین کشون کشون عقب می برد و در همون حین داد زد: -مردک عوضی چی می گی واسه خودت؟ داری روی اعصاب ملکه ی من راه می ری آشغال حواست هست؟ مردک در حالی که دا...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 76
فصل نوزدهم عملیات قصر پادشاه با سرعت روی تخته ی چوبی فلفل دلمه و پیاز رو خورد کردم. سرآشپز سریع تخته ی پیاز رو حل داد و تخته ی بعدی رو زیر دستم انداخت. حالا با مهارت گوشت ها رو تیکه پاره کردم و توی قابلمه انداختم. سریع حمله ور شدم سمت ادویه ها و همه رو توی قابلمه خالی کردم همین که دستم رو...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 77
کلید کارت ها گرفت و همین طور که به سمت آسانسور می رفت گفت: -بیا موش کوچولو، جا نیوفتی. با قدم های حرصی و محکم دنبالش راه افتادم و دست به سینه با اخم هایی در هم و قیافه ای تخس سوار آسانسور شدم. دکمه ی طبقه ی سوم رو فشرد و بعد از چند ثانیه با جدیت گفت: -به این خاطر خودم رو به بی حالی زدم تا ت...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 78
ساعت روی دستم ویبره ی ریزی رفت. سریع برگشتم سمت ظرفشویی و نیم نگاهی به ساعت انداختم. جیسون پیام داده بود و کلی شکلک مسخره و بی ناموسی فرستاده بود. مثل این که هنوز توی فکر دیشبه و تمرکز روی کار نداره. اخمام رو در هم کشیدم و به بهانه ی سرویس بهداشتی پیشبندم رو باز کردم و از آشپزخانه بیرون رفت...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 79
طبق نقشه امشب من باید به قصر نفوذ می کردم. سرم رو برگردوندم و به مستخدم که غرق خواب یا عملا بیهوش بود نیم نگاهی انداختم. توی قهوهاش ماده ی بیهوشی ریختم تا صبح من جای اون توی قصر حاضر بشم. البته که قرار بود نیمی از انگشت اتهامات به سمت این بیچاره برگرده اما چاره ای نبود. لباس خدمه رو به تن ...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 80
شاید نزدیک به پنج شیش ون مشکی امنیتی جلوی در قصر با اسلحه ایستاده بودند. توی ذهنم هم نمی گنجید که چقدر دزدی از کاخ پادشاهی سنگین و سخت بود و چه امنیت بالایی داشت. جیسون هیچ وقت راجب این موضوع به من چیزی نگفت. همین طور که به سمت یکی از ون ها هدایتم می کرد رو به بقیه گفت: -مظنون اصلی رو گرفت...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
