لیست کلیه پارتهای رمان جوخه بیوه ها : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 21
اما نه مرگ هم جز روه هایی بود که ضعیف نشانم می داد، باید زنده می ماندم می جنگیدم حقم رو پس می گرفتم و به ثروت برسم. دکمه ی وجدان شرف و هر آن چیزی که مانع می شد رو خاموش کردم و با چهره ای سرد زمزمه کردم: -دارم میام، تا همه چیز رو انجام بدم. و به خواسته ام برسم. بد باش تا برنده باشی اریکا! ب...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 22
با گازی که گرفت موتور از جا کنده شد و با سرعت خیابان باریک بار رو ترک کرد. به دنبالش حرکت کردم و همه ی حواسم معطوف این بود که بین جمعیت ماشین سوارون گم نشود. او گاز می گرفت، و من سرعت رو بیش تر می کردم. روی ساعت لوکیشن رو روشن کردم تا مسیری که می رم ثبت کند. سامانتا تماس گرفت دستم رو ج...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 23
حق می دم که تا الان هیچ کاری از پلیس و فدرول صورت نگرفته چون واقعا این تردست موذی و زرنگ بود. شهامت هنوز ادامه داشت...چون که محافظ بهم پیام زد و خبر از مکان بعدی شعبده باز داد. بروی درست و درمون کردن تیپ و قیافه ام وارد فروشگاه لوازم آرویش برند و معروفی شدم. لازم نبود بروی خرید بروش و رژگون...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 24
با غرور همیشگی وارد کلاب شدم. نگهبانی که جلوی در ایستاده بود همانی بود که با ما همکاری می کرد با دیدن من سرش رو تکان داد و گفت: -بفرمایید خانم. از توی جیبش ماسکی بیرون آورد و به دستم داد. به چشمانم بستم و گفتم: -حالا بهتر شد. قبل از این که از کنارش رد شوم با صدای آرومی گفتم: -حواست بهم باش...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 25
جواب دادم: -سوال رو با سوال جواب می دی؟ حرفی نزد و به اطروف نگاه کرد. واسه این که سر حرف بیارمش با لحنی نرم و نازک گفتم: -اسم من هلنه و بیست و چهار سالمه. باز هم حرفی نزد و فقط نگاهش رو توی چشمانم سوق داد. از طرز نگاهی که داشت به خودم لرزیدم. به گیلاس خالی که روی میز بار گذاشته شده بود نگا...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 26
یکهو کنارم روی تخت ولو شد و افتاد. اگه فقط یک ذره روی خودم تسلط نداشتم الان از ترس جیغ زده بودم و خیلی راحت هم لو می رفتم. نفس هایش را می شماردم و حواسم بود که از ریتم های پشت سر هم بعد از گذشت نیم ساعت تبدیل به ریتم آرام و منظم شد. باید اول مطمئن می شدم که حتما خوابیده و بعد دست به کار می شد...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 27
فصل نه در تعقیب و گریز دسته گاز رو تا ته گرفتم و با سرعت سرسام آوری می روندم. نفس زنان از آینه بغل پشت سرم رو پاییدم که سه موتور سیکلت گنده از ماشین ها سبقت می گرفتند و کمر همت به نابودی من بسته بودند. باران نم نم می بارید و جاده خیس شده بود. صدای نفس زدن های تند تند خودم و عرق سردی که از س...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 28
اوه شت اسمم رو از کجا می دونه؟ البته فکر کردن به این موضوع هم احمقانه است اون شاه دزد ها بود و همه ی دزد های ریز و کوچک زیر دستهایش بودند. همین موضوع فکری توی سرم انداخت که باعث شد چشمانم گرد شوند. -لطف و زرنگی تو رو با گرفتن الماس می بخشم. شانه هایم رو بالا انداختم و گفتم: -باشه ولی دست م...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 29
خم شد دکمه ی باز کردن صندوق عقب را زد. طناب چکش چسب دستبند مخملی قرمز و پلاستیک. متعجب سرکی کشیدم و گفتم: -می خواستی آدم بکشی که این وسایل رو داری؟ خم شدم دستبند را گرفتم و در هوا تکان دادم و گفتم: -این دستبند برای چیه؟ نگاهی شیطنت آمیز انداخت و گفت: -طنابتو بردار. خنده کنان دستبند را ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 30
بچه ای روی زمین افتاد و بلیطش کنارش سر خورد. سریع خم شدم سرپایش کردم و در حالی که بلیط رو از روی زمین می قاپیدم گفتم: -آخی کوچولو زخمی شدی؟ با گریه و ترس پا به فرار گذاشت و رفت. با لبخندی موذی به بلیط گران قیمت توی دستم نگاه کردم و گفتم: -این هم از این. و به سمت سالن رفتم. به محض این که پ...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 31
در حین صحبت هایش چشمم به جمعیت چرخید که یک مرد با کلاه شعبده بازی در حال جمع کردن کیف پول از تماشاچی ها بود. -بدون این که هیچ آگاهی قبلی داشته باشم. مرد با سرعت کلاه رو تحویل تردست داد. بدون این که نگاهی به داخل بندازه به سمت سقف گرفت ضربه ای زیر کلاه زد و لحظه ای بعد تمام کیف های رنگارنگ ت...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 32
خشمگین لب زدم: -چه غلطی داری می کنی؟ واقعا فکر کردی من اون الماس رو بهت پس می دم؟ سرش رو تکان داد به سقف خیره شد و گفت: -پس که نمی دی، معلومه که این کار رو نمی کنی. عصایش رو به زمین کوبید و گفت: -بلکه ما به زور ازت می گیریمش. پوزخندی زدم و گفتم: -نو نو نو...گفتم اگه بخوای خیلی راحت بهت ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 33
لبخند موذی روی صورتم نشست. سرم رو تکان دادم و گفتم: -چرا که نه! *** دوباره از توی ماشین هولم دادن بیرون گاز دادن و رفتند و من با باسن زمین خوردم. با حرص از روی زمین بلند شدم تند تند ماتحتم رو مالیدم بلکه از دردش کم بشه. خدایا به من صبر بده تا دهن این احمق رو سرویس کنم. کل راه رو با مترو...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 34
هانا پرسید: -پس چرا ازدواج نکردی؟ -اوه یه هرزه ای زودتر از من دست بکار شد و دوست پسر پولدار من رو دزدید. پقی به زیر خنده زدم و گفتم: -زرنگ نبودی سامانتا. وگرنه الان توی قصرت داشتی زندگی می کردی. روی شکمش دراز کشید و گفت: -ولی الان خوشحالم که مستقلیم...خودمون می تونیم امپراطوری خودمون رو...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 35
با انگشت قطره ی اشک رو از توی چشمم برداشت و دستم رو مشت کردم. آدم های قوی حقشون رو از حلقوم بقیه بیرون می کشن. و این رو خوب می دونم که من آدم ضعیفی نبودم! فصل یازده خوش اومدی! جلوی کلاب مورد نظر ایستادم و به آدرس توی گوشی نگاه کردم. همه چیز به نظر عجیب می رسید چون این کلاب اصلا به نظر کلا...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 36
صدا ها هر لحظه از دور نزدیک و بلعکس می شد. یکهو صدایی از جفت گوشم مثل تن صدای غول بلند شد. جیغی کشیدم و عقب پریدم. دو بار بشکن جلوی چشمم خورد تا برای یک لحظه حواسم جمع شد. تردست با اخم نگاهم می کرد. دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: -پاشو برقصیم. حالا انگار با زبون مگسی صحبت می کرد. ویز وی...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 37
به رو به رو نگاه کرد و جدی گفت: -چاره ای نداری. درجا سکوت کردم و با چهره ای مات به رو به رو نگاه کردم. از هر طرف فکر می کنم می بینم واقعا حق گفته بود. پس فعلا خفه خون گرفتم تا بیش تر از این ضایع نشم. اعتمادی به اون نداشتم اما به خودم مطمئن بودم می دونستم توی بدترین شرایط اگه خفت بشم چطور م...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 38
در کل مهم نیست، اهمیتی نداشت چه طور به مسیرم می رسیدم مهم این بود که به پایان این راه شروع شده برسم و حالا نزدیکش بودم، خیلی نزدیک! ساختمونی که سه تا لاشخور توی اون زندگی می کردند رو یادم بود وقتی که رییس از دور با پرباد و دوربین های هوایی نشونم داد. اما سختی قضیه این جا بود که چند بلوک با دوی...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 39
فصل دوازده گروه سه نفره ی مری من از صبح روی این پشت بوم منتظر بودم. درست از وقتی که پیامی روی گوشیم ظاهر شد مبنی بر این که: -راس ساعت هفت منتظر باش روی پشت بوم ساختمون 17. ساختمون هفده ساختمونی بود که دقیقا رو به روی خونه ی گروه سه نفره ی مری قرار داشت. حالا من از این زاویه دید مستقیم و واض...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 40
خونه مثل تمام ساختمون بوی نم و کهنگی عجیبی می داد. توجهم به مبل کهنه وسط خونه افتاد. رنگ شتری با لک های کثیفی پهنی داشت. با پام لگدی به مبل زدم و زیرش رو نگاه کردم با چند دسته اسکناس رو به رو شدم. پوزخندی روی لبم نشست و تمام اسکناس ها رو برداشتم و توی جیبم گذاشتم. چرخی زدم تا برگردم اما صدا...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
