لیست کلیه پارتهای رمان جوخه بیوه ها : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 81
با اخم های وحشتناکی که در هم کشید گفت: -چی گفتی تو؟ کلید رو از دور کمرش برداشت در رو باز کرد به سمتم اومد بازوم رو کشید و کشون کشون در حالیکه از روی تخت پایین پرتم کرد و روی زمین می کشوندم داد زد: -فکر کردی کی هستی تو زندانی بدبخت بیچاره؟ هولم داد روی زمینو پرتم کرد وسط راهرو. همه ی زندانی...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 82
دو ماه بعد چنگال رو به دست گرفتم و با کینه به زن گنده هیکل رو به روم نگاه کردم. در مقابلش یه موش بودم اما بدجور کفریم کرده بود. اون قدر با در و دیوار چنگال رو تیز کردم که حکم یه چاقوی برنده رو داشت. وقتی از کنارم رد شد و تنه ی محکمی به منی که روی صندلی پشت میز غذا نشسته بودم زد دستش رو جلو ب...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 83
سرش رو تکون داد در رو باز کرد و گفت: -برو، فقط یه ربع وقت داری. جسمت این جا بابت گناهی که کردی تنبیه می شه پس روحت رو نجات بده و از گناه پاک شو. سر به زیر وارد اتاقی شدم که بین من و پدر یک صفحه ی مشبک قهوه ای قرار گرفته بود. پدر روی صندلی و کنار صفحه نشسته و کتاب به دست منتظر بود. روی صندل...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 84
همین که برگشتم تا از در بیرون برم سرم گیج رفت دستم رو به چهارچوب در زدم و نفس زنان به سمت جیسون برگشتم. سر به زیر و دست به سینه چشمکی بهم زد. صداش توی گوشم تکرار شد: امشب می ری درمونگاه زندان چون قراره حالت بد بشه. یعنی چی قراره حالم بد بشه؟ زانوهام سست شدن انگار توی گلوم آتیش روشن کرده بودن....
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 85
سریع کفش ها رو پام کردم و نقشه رو از توی جعبه بیرون کشیدم. در حین این که با دقت به مرحله های فرار نگاه می کردم پرسیدم: -تو از طرف تردستی درسته؟ ما بین در ایستاده بود و کشیک می داد سرش رو تکون داد و گفت: -اره همه ی اتفاقات امروز صحنه سازی بودن خصوصا وقتی که ظرف غذات رو برداشتم سم رو توی اون ...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 86
آخ فکر کنم لگنم از جا در اومد یا شاید هم بدتر از اون شکست. انگار توی تونل آبی بودم و یکهو زیر پام خالی شد و توی دریچه ای سقوط کردم. از روی زمین بلند شدم همه جا تاریک و کور بود. اما از بیرون سر و صداهای کارمندان آشپزخانه به گوش می رسید. مشخصه امروز روز شلوغی دارن و بدجور درهم پیچیدن و غر می زن...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 87
وقتی هیچی متوجه نشد دوباره کارش رو از سر گرفت و گفت: -اوووم خوب به نظر می رسن. سبدش رو پر کرد و همین که به سمت در رفت و از چهارچوب رد شد سریع خودم رو به دیوار کناری چسبوندم و پشت به اتاق درحالیکه می خواست سریعا بره در رو شل گرفت تا ببنده اما لحظه ی آخر بطری رو جلوی در انداختم و مانع از بستنش ش...
بروزرسانی در : ۸۶۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 88
صدای هین همه بلند شد. دستم که جلو رفته بود تا دزدی کنم وسط راه متوقف شد و با چشم هایی گرد شده لب زدم: -چی؟ مسیح خودت برگرد. همه یک لحظه به من نگاه کردن و من سرخ شدم. سرم رو به زیر انداختم و گفتم: -اخه چرا باید کارتش رو پاره کنی و لباسش رو خراب؟ همین کافی بود تا دوباره موهای همدیگه رو با قدر...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 89
هلیکوپتر به حرکت افتاد و بالاتر رفت و شلیک گلوله ها آغاز شد که مثل سیل به سمت ها خروشیدند. می ترسیدم پشت سرم رو نگاه کنم تمام نگاهم روی جیسونی بود که دستاش می لرزید و بدون ذره ای ترس لبه ی هلیکوپتر چمباتمه زده بود و منتظرم ایستاده. داد کشیدم: -برو داخل تردست برو. اما نمی شنید یا شاید نمی خ...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 90
مایکل خشکش زد و دهنش باز موند. نگاهش از در رد کرد و به ماشین رو به رو افتاد. می دونست اگه این خبر رو جیسون بفهمه حتما همه رو با یه فندک به آتیش می کشه. باید چی کار می کرد؟ جیسون دستی به صورتش کشید کل پوست تنش انگار توی اتیش بود. دلش برای اون دختری که کل دنیاش رو عوض کرده بود تنگ شده. هزار...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 91
اون روزها به اندازه ی الان دیوانه و شیفته ی اریکا نبود. دعا می کرد کاش هیچ وقت عاشقش نمی شد که اینقدر درد نمی کشید. از پله ها بالا رفت و لبه ی ارتفاع سیرک نشست. نگاهش رو به قبری که الان یکم فرو رفته بود انداخت و چشماش رو محکم بست. مایکل کنارش نشست و گفت: -باید یه چیزی بگم. جیسون این قدر غر...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 92
نگاهم به خودم افتاد که روی تخت سفیدی بودم با روتختی ابی و دستگاه هایی که اطرافم رو گرفته بودن. همه چیز به نظر آشنا می رسید اما چراغ های کم سوی اتاق اجازه ی تشخیص کامل موقعیت رو نمی داد. پلکام رو فشردم حافظم کار نمی کرد انگار تهی و خالی بودم. من کیم؟ این جا کجاست؟ خدایا چقدر همه چیز به نظر...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 93
لب از لب باز کردم و گفتم: -چطوری؟ من چطوری الان این جام؟پس دوست پسرم چی؟ -چه دوست پسری؟ مگه یادت نمیاد که اون خیلی وقته قالت گذاشته! تاج رو برداشته و از امریکا فرار کرده. دهنم باز مونده بود. در باز شد و پرستار با فشارسنج به سمتم اومد. من خیره ی رییس بودم و پرستار فشارم رو می گرفت. مشتش رو ...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 94
فصل بیست و چهار شخصی دیگر به چهره ی خودم توی اینه نگاه کردم. ما زن ها وقتی شکست می خوریم، وقتی زمین می خوریم با پرویی جوری بلند می شیم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. خاک تنمون رو پس می زنیم و سرمون رو با غرور بالا می گیریم. ما زن ها شاید گریه کنیم، شاید قلبمون بشکنه، یا در بدترین حالت همه چی...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 95
موتور رو جلوی خونه ی مورد نظر از حرکت متوقف کردم و پیاده شدم. کمی توی راه رفتن لنگ می زدم اما با سر بالا و اعتماد به نفسی که داشتم این لنگ زدن زیاد توی چشم نمی یومد. برام مهم نبود...حتی اگه همه ی مردم می فهمیدن که کل بدنم مشکل داره یک صدم درصد هم اهمیتی نداشت. این زخم ها من رو ساختن پس شکای...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 96
و با شونه هایی استوار و قدم های بلند به سمتشون رفتم تا زخمیشون کنم چاقو رو بالا آوردم و رو به اون یکی پسره که فقط زیر لب فحش می داد گفتم: -این قدر این خط خطی بازی ها ادامه داره تا وقتی که اون چیزی که می خوام رو بهم بدین. با غضب به چشمام نگاه کرد جوری که یک لحظه ماتم برد اما خودم رو نباختم و...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 97
فشاری روی شونم اومد و محکم برگردونده شدم با چشم هایی گرد شده به شخصی که واقعا پشت سرم بود نگاه کردم. من...من فکر کردم توهم زدم یه نفر پشتم ایستاده اما انگار واقعا... -می دونی چقدر نگرانت شدیم؟ چرا تماس رو جواب نمی دی؟ اصلا مسئولیت پذیر نیستی اریکا. نفسم رو از سینه بیرون دادم حالت متعجب صورتم...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 98
تو رو شبونه با آمبولانسی که رانندش سامانتا و پرستاراش هانا و جولی بودن. تو رو با بیمار رو به مرگی که توی بیمارستان بود عوض کردیم. اون هم وقتی که دو تا مامور پلیس جلوی در اتاقت بودن. یک تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: -چطوری با وجود پلیس ها تونستین؟ لبخند مرموزی زد و گفت: -هانا...همیشه بهت...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 99
توی این ماموریت تنها بودم، اما نیروی پشتیبانیم رو داشتم. مثلا سامانتا راننده بود هانا موقعیت ها رو می سنجید و حواسش به همه جا بود. جولی و تیانا با ما همراه نمی شدن چون نیازی به اون ها توی این ماموریت نیست. جلوی آینه به خودم نگاه کردم شونه هام رو با تکون عقب دادم و سینه سپر ایستادم به قیافه ی ...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 100
چند ساعت تمام سر و صداهای شادیشون توی اتاق پیچید و من رو عذاب داد. توی این مدت از روی میز گرد کنار مبل یه شامپاین باز کردم و چند گیلاس پر و خالی کردم. سرو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم مستی یکم مدهوشم کرده بود و استرسم رو به صفر رسوند. سر و صداها کم و کمتر شدن تا این که سکوت خونه رو فر...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
