لیست کلیه پارتهای رمان جوخه بیوه ها : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 41
خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم و با لبخند دستم رو توی گردنم کشیدم و برای یک لحظه از گردنم شوکه زدم. وقتی به سمت در ماشین می رفت برگشت و توی هوا چیزی برام انداخت. از روی غریضه با سرعت پریدم و شئی رو به دست گرفتم. با دیدن گردنبند خودم چشمام وزغی شد. پوزخندی زد و در ماشین رو بست. جوری راحت این...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 42
فشار دستش رو کمتر که نه هیچ بدتر هم کرد احساس کردم هر لحظه ممکنه سرم روی دیوار متلاشی و مغزم له بشه. -زود بگو. -من از طرف مری اومدم...یه دزدی برات دارم نمی خواست کوین بفهمه باید تنها گیرت میوردم. انگار که باور کرد فشار دستش رو کم کرد و گفت: -مری کیه؟ پوزخندی زدم و گفتم: -حالا دیگه مری ر...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 43
یه اتاق سی متری با دکوراسیونی مشکی و طلایی که تمام دیوار رو به رویی از شیشه بود. وسیله ی چندانی جز تخت میز کوچک گرد پایه کوتاه و کنسول و ساعت نبود. از روی تخت بلند شدم و جلوی دیوار شیشه ای ایستادم. حیرت زده به نیویورکی که عملا زیر پای من بود نگاه کردم. تمام چراغ های رنگارنگ شهر از این جا ...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 44
-اریکا؟ -هـوم؟ دستاش رو پایین آورد روی شونم کشید و گفت: -تو چی داری که مثل یه شراب ناب هوشم رو پروندی؟ من مست تر از اون خنده ای زدم و گفتم: -دز بالای الکل، فکر کنم توی خونمه. از پوزخندی که زد شونه هاش بالا پرید. فاصله ی بینمون نزدیک تر شد. هر دوی پاهام رو روی تخت جمع کردم و اون یک پاش ...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 45
نفهمیدم چی شد و چی گفت چشمام بالا رفت و عملا از خستگی و هیجان بالا از حال رفتم. توی خواب و بیداری هم کابوس های مری دست از سرم بر نمی داشت. خواب می دیدم با روش های مختلف من رو می کشت. از چاه و یا پله ها هولم می داد و سقوط می کردم و به بدترین شکل ممکن می میردم. دست و پام به حدی می شکست که جای...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 46
منم متقابلا دست به کمر شدم و گفتم: -شب پر آرامشی نبود که خوابای رنگارنگ ببینم. و یک تای ابروم رو بالا دادم. پوزخندی زد و دست به در گفت: -بهت نمیاد طرفدار چیزای آروم باشی. من آدم خجالتی نبودم، کم نیاوردم و مثل خودش گفتم: -مگه من منظورم این بود؟ دیشب بدجور کتک خوردم کل هیکلم درد می کرد. قدم...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 47
با رنگی پریده و چهره ای مضطرب به ما نگاه کرد و گفت: -شما ها دیگه چه خری هستین؟ دارین چه غلطی می کنین عوضیا دست از سرم بردارین. تردست اشاره ای بهم انداخت یعنی هرکاری و هر حرفی می خوای بزن. پوزخندی زدم و گفتم: -ما کسایی هستیم که با یه حرکت می تونیم جونت رو بگیریم. به همین راحتی! خم شدم سمتش...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 48
به سمتش برگشتم با چشمای سرد نگاهش کردم و گفتم: -من درونم پر از سیاهیه، اما نمی تونم مرگ و زندگی بقیه رو به دست بگیرم. با بی حوصلگی گردنش رو تاب داد و بشکنی زد. همون لحظه نوچه سریع با چاقوی تیزش طناب ها رو برید و صدای جیغ و داد همشون به گوشم رسید. چشمام گرد شد و خشک زده به رو به رو نگاه کردم....
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 49
فکری دیوانه وار به ذهنم خطور کرد. سریع از در خروج اضطراری بیرون رفتم و توی خیابون بغلی در اومدم. گوشیم رو در آوردم و به سامانتا پیام دادم: -زیر تختم پوله برام بیار نیاز دارم. سریع عجله دارم توی خطرم. دو دقیقه پنج دقیقه هشت دقیقه بلاخره بعد از ده دقیقه زمان تلف کردن با هول و ولا از در پشتی به...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 50
مستخدم لیوان آبی به دستم داد و گفت: -بریم بالا که اتاقت رو نشون بدم. از روی صندلی چوبی قهوه ای بلند شدم و گفتم: -باشه بریم. و لبخندی برای پذیرش زدم. با خجالت سرش رو به زیر انداخت و مشغول یادداشت شد. از پله های مارپیچ بالا رفتیم و وارد یه راهروی باریکی با چند اتاق شدیم. مهمانخانه شدیدا کوچ...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 51
اوپس...بهتره نگم اون موشی که ازش حرف می زنیم اریکاست. بی حسی از سر انگشتام شروع شد و کم کم به کل دستام سرایت کرد. دستای کبود شده ام رو بالا آوردم و گفتم: -یکم شل کن دارم نقض عضو می شم. -این کمترین بلایی که سرت میاد. مطمئنا صورتم از ترس افتاده شد. به پنجره ی راننده نگاه کردم و در حالیکه به ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 52
اوپس...بهتره نگم اون موشی که ازش حرف می زنیم اریکاست. بی حسی از سر انگشتام شروع شد و کم کم به کل دستام سرایت کرد. دستای کبود شده ام رو بالا آوردم و گفتم: -یکم شل کن دارم نقض عضو می شم. -این کمترین بلایی که سرت میاد. مطمئنا صورتم از ترس افتاده شد. به پنجره ی راننده نگاه کردم و در حالیکه به ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 53
صدای دست و هوار به آسمان ها رفت. طبل ها با سرعت کوبیده شدند و صدای جیرینگ جیرینگ بالا رفتن حساب بانکی تردست رو به گوش می شنیدم. از شنیدن اتفاقی که قراره بیوفته نفسم برای یک لحظه رفت و برگشت. گریه ام شدت گرفت مشتم رو به زور به سقف می کوبیدم و التماس می کردم این تابوت کوفتی و این بازی کثیف ر...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 54
دستم رو سمت سطح زمین کشیدم. -وای مامان شبیه زامبیا شده. این لحظه باید آهنگ Unstoppable از sia پخش می شد ولی تصمیم گرفتند فقط یه آهنگ بی کلام پیروزی پخش کنند. با کمک دستام که روی زمین زده بودم خودم رو از خاک کامل بیرون کشیدم و پاهای بی جونم رو به زمین چسبوندم و بی حال درست عین زامبی سرپا شد...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 55
چه قدر این بازی رو با سکه های مردم توی ویدیوگیم ها بازی می کردم. دستش رو دراز کرد از ساق دستم گرفت و بالا کشیدم. پام رو محکم روی کف هلیکوپتر زدم. هدفون میکروفن داری روی گوشم گذاشت که خودش و خلبان هم از اون داشتند. موهام رو پشت گوشم انداختم و قبل از هرچیزی دستم رو بالا بردم که سیلی نثار صو...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 56
فصل شانزده به چهره ی خودم که توی تلویزیون نشان داده می شد نگاه می کردم. گوینده با اشاره به تصویر من و صورت نامشخص تردست می گفت: -دو فراری تحت تعقیب پلیس که هنوز از اطلاعات آن ها هیچ خبری در دست نیست رییس پلیس بخش یک نیویورک از مردم تقاضا کرده که هرکسی به نوعی این اشخاص را می شناسند با مراجعه ...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 57
طراح لباس که مردی فرانسوی بود به سمتم برگشت و با انگلیسی لهجه دار گفت: -طبق حرف رییس قراره توی یه بار حاضر بشید، دوست دارید چه لباسی بپوشید؟ دستم رو جلو بردم و تند تند لباس ها رو پس زدم. یه لباس یقه هفت شل و ول که تا روی ران پا می رسید و روکش زنجیر خشتی داشت برداشتم و گفتم: -از این خوشم او...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 58
اصلا چرا جوکری که ژست کراکمپوس دزد کریسمس رو به خودش گرفته چرا اون باید روی دستش باشه؟ این قدر ضایع آخه؟! حتما می خواد عملا بگه من دزد مال و ثروت شمام. حالا منم دزدم ولی بهش افتخار نمی کنم اون با پرویی تمام از شغل شریفش روی دستاش رونمایی می کنه. این مرد با همه ی کسایی که دیدم فرق داره! همه...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 59
با پا در اتاق رو باز کرد یه اتاق بود مثل تمام کلاب هایی که اتاق های اجاره ای برای روسپی ها داشتن. نه متر فضا با مبل هایی طلایی که سرتاسر اتاق رو گرد گرفته بودن و میز دایره ای شکل شیشه ای که وسط گذاشته و پر از شیشه های الکل و یه ظرف پر از ماریجوانا بود. روی مبل نشستم چرم طلایی نشستم که مثل ...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 60
سرانگشتام یخ زده بود هر لحظه اماده ی فرار بودم با چشمام تند تند نگاهم رو بین نگهبان ها موقعیت مکان فاصله ی من تا در همه رو سنجیدم و نقشه ای کشیدم که باید اول با مشت برگردم توی صورت تردست بزنم و وقتی من رو ول کرد فقط بدوعم بدون این که از مبل ها پایین بپرم چون سرعتم رو کم می کنن اما حالا که مبل ها ...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
