پارت دوم :

پر از رنگ و چراغ بود، خصوصا شب ها! نیویورک شب های قشنگی داشت که محو کننده بود. بعضی وقت ها کارناوال های سیار می دیدی، یا صدای کنسرت خواننده های مشهور، گاهی هم دلقک هایی که بازی در می آوردند. وقتی پشت ویترین رستوران ها به غذای مردم زل می زدی، جای این که دلسوزی کنند قیافه در هم و سریع شکایت می کردند.
اما همه چیز از همان نیمکت شروع شد! همان نیمکتی که تختخواب سه ساله ی من بود. وقتی که پسرکی با یک کاغذ کوچک در دستش به سمتم آمد و می خواست به طرز مرموزی کاغذ را کنار سرم رها کند و برود. یک لای پلکم را باز کردم آرام خم شده بود و می خواست کاغذ تا شده را بگذارد که سریع از جا پریدم و مچ دستش را گرفتم. باد با سرعت برگ دختران را تکان می داد. چشمانم را باریک کردم و گفتم:
-هی تو! داری چه غلطی می کنی؟
با چشمانی گرد شده گفت:
- الماس زیر شاخه های درخت زیتون.
انتظار داشت بفهمم اما چهره ام را در هم کردم و گفتم:
-هن؟ چی بلغور کردی الان؟
با بدنی لرزان از ترس گفت:
-به منم گفتن این نامه رو برسونم و این رمز رو بگم از هیچی خبر ندارم.
نگاهم را به کاغذ کوچک مربعی سفید انداختم و گفتم:
-برام بخونش.
با دست آزادش کاغذ را باز کرد و خواند:
-سلام اریکا، قراره به یاد گذشته ها یه ماجراجویی خفن داشته باشیم. واسه شنیدن جزییات بیا به بار قو، منتظرتم. رمز ورود رو هم که شنیدی پس منتظر چی هستی؟
انگشتم را تاب دادم و گفتم:
-دوباره تکرار کن رمز رو.
-الماس زیر شاخه های درخت زیتون.
دست پسربچه را رها کردم و گفتم:
-بدو.
و با سرعت از من فاصله گرفت و دوید. موهایم را با کش سفت بستم و از جا بلند شدم. مثل این که ماموریت جدیدی در راه بود!
چشمانم را روی هدف متمرکز کردم و موقعیت را سنجیدم صاحب دوچرخه که مرد فربه ای بود در حال خریدن فنجان قهوه و دنات برای شروع روز کاری اش بود. از موقعیت بی حواسی او سواستفاده کردم مشت هایم را بستم و شروع کردم به دویدن
سریع دوچرخه را به دست گرفتم و سوار شدم. اسکناس ها را روی پنجره ی بوفه گذاشت و به محض این که به سمتم برگشت، دستم را در هوا تکان دادم و داد زدم:
-بهت بر می گردونم.
با بهت نگاهم کرد، لبخند دندان نمایی به لب آوردم و با سرعت پدال زدم. قهوه از دستش افتاد و مات نگاهم می کرد. از کنار ورودی پله های مترو، نانوهایی های فرانسوی، آسمان خراش ها و روزنامه فروشی ها گذشتم. غروب نیویورک یکی از زیباترین چیزهایی بود که می توانستم هر روز آزادانه ببینم. من در دل تاریکی های نگونبختی خود، زیبایی ها را به وضوح می دیدم. شاید این امید بود، شاید هم نوعی دوام آوردن در سختی ها! اما هر چه که بود سعی می کردم همیشه سپاسگذار باشم.
فاصله ی بار با پارک شبانه ای که محل خواب من است بسیار زیاد بود. هوا تاریک شد که این سرانجام غوغا و همهمه ی شهر بود. وارد کوچه ی تنگ و باریک بار شدم. دوچرخه را به دیوار آجری تیره چسباندم و تقه ای به در آهنی مشکی بار قو زدم. چند لحظه بعد قسمتی مستطیلی از در باز شد که فقط چشمان نگهبان را نشان می داد. با صدای خش دار گفت:
-چی می خوای؟
چشمانم را در کاسه چرخاندم و رمز مسخره را بر زبان آوردم:
-الماس زیر شاخه های درخت زیتون.
و دست به سینه شدم دریچه ی در را بست و در ثانیه به کل در را باز کرد و اجازه ی ورود داد. با غیض از کنار نگهبان زمخت رد شدم و چشم در بار زیرزمینی انداختم. پس از ورود روی سکوی آهنی که منتهی به پله ها می شد می ایستادی، از این جا تمام بار مشخص بود. زیر پای من همه در حال رقص دیسکویی بودند و لیوان های مشروب را با ریتم بالا می دادند. نور های رنگارنگ رقص نور چشمانم را اذیت می کرد باید هر چه زودتر مری را پیدا می کردم. نگهبان ضربه ای روی شانه ام زد و گفت:
-اون قسمت بار منتظرتن.
به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم. گوشه به گوشه ی بار با مبل های مربعی و با فاصله پر شده بود. مری برایم لیوان باریک را بالا گرفت و اشاره ای داد. وسط سمت چپ سالن جای گرفته بود.
خودم را روی مبل رها کردم و گفتم:
-چی شده که مرموز بازی در میاری؟
مری به همراه دو شریک دزد منتظرم بودند. لبخندی زد و گفت:
-یه پروژه ی خفن به تورم خورده. ولی خیلی حساسه! پول خیلی خفنی داره.
نیم نگاهی به شرکایش انداختم و گفتم:
-اگه این قدر پولش خفنه چرا روی من حساب بازکردی؟
می توانست خودش تک تمام این پول را بالا بکشد چرا باید شریک پیدا می کرد؟ زیاد نگذاشت در افکارم غوطه ور شوم که گفت:
البته چیزی نشنیدم چون صدای موزیک به شدت بالا بود. اخم هایم را در هم کشیدم سرم را جلو تر گرفتم و داد زدم:
-چی میــگـــی؟
او هم متقابلا جلو آمد و کنار گوشم با صدای بلندی گفت:
-چون یه کار گروهیه حساسه نمی شه تک نفره انجامش بدم.
آهـــا! که این طور. سرم را تکان دادم و گفتم:
-جریان چیه؟ ریز به ریز جزییات رو توضیح بده.
-چند دقیقه ی بعد بیا کوچه ی بار این جا نمی شه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hananeh

    0

    اره ولی اگر به داستان های پر هیجان علاقه دارند چرا که نه

    ۱ سال پیش
  • .....

    0

    انگار داره شروع میشه

    ۲ سال پیش
  • سُرور

    0

    تازه شروع کردم به نظرم موضوعش جالبه

    ۲ سال پیش
  • شیما

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • شیما

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نگار

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • ...

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • حانی

    0

    عالیه، خوشم اومد، از این نوع رمانا دوست دارم قلمتم خوبه فقط یه سوال دارم چ جوری رمان آنلاین میذاری؟

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    به سختی

    ۳ سال پیش
  • اهو

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • 6

    0

    عههه

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    1

    کیف کردم

    ۳ سال پیش
  • سارا

    0

    آدمو جذب میکنه به خوندن ادامه ی رمان زمستون

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍🫂😘

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    1

    میشه صفحه رو باز کنید تا من بتونم بخونم بعد نظر بدم

    ۳ سال پیش
  • یاسمن

    1

    خیلی رمان باحالی هس دوص دارم ادامشو بخونم

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️خوش اومدی

    ۳ سال پیش
  • آیلار

    0

    میگم سلام روزی چند تا پارت میشه خوند؟!

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    هر روز یه پارت گذاشته میشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️