پارت یک :

قانون شماره ی یک:
هیچ وقت سازنده ات را فراموش نکن!
قانون شماره ی دو:
توی این جوخه، ضعیف بودن برابر با مرگه!
و در آخر:
عشق، بازندگیه.
------------
مقدمه:
می گویند همزمان با تجربه ی مرگ، تا هفت ثانیه مغز تمام خاطراتی که فرد طی سال های طولانی تجربه کرده مثل یک فیلم از پیش چشمش رد می شود. اما برای من این طور نبود، شاید چون شرارت درونم بیش تر از همه بود! لحظه به لحظه ی جیغ ها، درد ها و زخم هایی که خوردم پیش چشمم مثل یک اسلوموشن(صحنه آهسته) رد می شد و این بار حتی بیش تر از قبل یاد آوری این خاطرات درد داشت. اما قبل از این که بخواهم مرگ آهسته و پر دردم را مرور کنم، بر می گردیم به عقب به زمانی که چی شد تا به این سطل آشغال برسم و یکی از جان های هفت تاییم را از دست بدهم.
------------
فصل اول
"آشغال دونی"
نیویورک سال دو هزار و دوازده
نیمه شب
-کیفت رو به من بده آشغال!
با ترس کیفش را به سمتم گرفت و لرزان گفت:
-به مسیح قسمت می دم کاری بهم نداشته باشی.
پوزخندی زدم دست کثیف و سیاهم را جلو بردم کیف را گرفتم و گفتم:
-تا ببینم چه قدر توی این کیف پول نکبتی داری!
دستانش را در هوا گرفت و با لرز نگاهم می کرد. چشمانم را در کاسه چرخاندم اشاره ای به خیابان کردم و گفتم:
-کودن این جا باید فرار می کردی.
سریع سرش را تکان داد و پا به فرار گذاشت. اسکناس ها را بیرون کشیدم به دیوار تکیه دادم و زیر لب در حالی که می شمردم به موش کنار پایم نگاه کردم.
"اوه نه، شما نه باید این قدر عقب می رفتین که دقیق گذشته ی من رو بفهمید. یک ذره می ریم جلوتر."
کریسمس نیویورک، دو سال بعد
کلاه هودی ام را جلوتر کشیدم و میان مردم راه افتادم. توی شلوغی سال نو و همهمه ای که پیش آمده بود به راحتی می توانستم جیب همه را بزنم. چهار پنج شیش جیب دستمزد امشبم بود. با خوشحالی گوشه ی خیابان نشستم و یکی یکی کیف پول ها را باز کردم.
-این بدرد نمی خوره، آخه گدا فقط هشتاد سنت توی جیبت داری؟
کیف را گوشه ی تاریک کوچه انداختم و بعدی را باز کردم. لب و لوچه ام را جمع کردم و گفتم:
-هوم، بدک نیست!
اسکناس ها را توی جیبم گذاشتم و کیف را پرتاب کردم. خم شدم از توی سطل آشغال دنبال غذا گشتن اما هیچی پیدا نمی کردم. با کلافگی روی زمین نشستم و به آستین های بافت کهنه و کثیفم نگاه کردم. حالا باید از کجا غذا پیدا می کردم؟ صدای گریه ی بچه ای به گوش رسید و پشت بندش مادرش گفت:
-اه اگه نخوریش دیگه هیچی نصیبت نمی شه.
و بچه با لجبازی و صورتی که از گریه سرخ شده بود ساندویچ را روی زمین زد. آب از لب و لوچه ام آویزان شد. دستش را گرفت و کشان کشان از خیابان دورش کرد. روی دست و پا راه افتادم و به سمت ساندویچ رفتم با چشمانی در حال درخشش ساندویچ کالباس خوش بو را برداشتم. حتی قیافه اش وسوسه ام می کرد سالم و تمیز بود! بعد از مدت ها غذایی گیرم آمد که این قدر کامل و خوشمزه باشد. ای بچه ی نسناس ناسپاس! با ولع گاز زدم و چشمانم را بستم. به محض این که چشمانم را باز کردم متوجه ی شخصی شدم که گوشه ی خیابان در تاریکی در حال تماشایم بود. فکم از حرکت افتاد و با سری به زیر چشمانم را ریز کردم تا شخص مقابل را ببینم. اما چرخید و در تاریکی خیابان محو شد. شانه هایم را بالا انداختم و به لذت کم یابم ادامه دادم. کاغذ ساندویچ را گوشه ای پرت کردم و برای خواب به پارک همیشگی رفتم. با دیدن مردی که نیمکت من را پر کرده بود از عصبانیت سرخ شدم. جلو رفتم لگدی به پایش زدم و گفتم:
-هوی مرتیکه از جای من بلند شو این نیمکت منه.
چشمانش را باز کرد و با ریش های بلند جوگندمی اش نگاهم کرد. پرخاشانه گفت:
-برو دنبال کارت.
به بینی ام چینی دادم وقتی عصبانی می شدم چنین حالتی بهم دست می داد. با خشم گفتم:
-واسه من قلدر بازی در نیار، یا بلند می شی یا با این سنگ سرت رو می شکونم.
خم شدم از روی زمین آسفالت سنگی برداشتم چشمانش را باز کرد تا حرفی بزند اما با دیدن دست پر من حرف در دهانش ماسید و از جا پرید. در حالی که با دو دور می شد داد زد:
-روانی گدا.
از ته دل داد زدم:
-پس خودت چی هستی ولگرد؟
دیگ به دیگ می گفت رویت سیاه! هر دو لقبی را به یکدیگر نسبت دادیم که خارج از شخصیت خودمان نبود. پیراهنم را از تن درآوردم و زیر سرم گذاشتم دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره نگاه کردم. در این سرمای جانسوز کریسمس تنها یک لایه ی نازک بافت قدیمی و کهنه ای تنم بود. اگر همین بافت را از مغازه نمی دزدیدم هیچ لباسی نداشتم که تن کنم. وقتی مردک روانی از خانه بیرونم انداخت حتی یک دلار هم نصیب حال زارم نکرد. با لباس هایی که تنم بود روانه ی شهر شلوغ نیویورک شدم. این شلوغی برای من سود زیادی داشت، اول این که وقتی از اون شهر کوچک بیرون رفتم(البته بیرون انداخته شدم) به این شهر جدید پناه آوردم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    1

    از بانوهای قوی خوشم میاد مخصوصا وقتی شخصیت اصلین🙂 ↕️🙂 ↕️🙂 ↕️

    ۲ ماه پیش
  • ava

    1

    سال جدید و با معتاد شدن به قلم حدیث که تو یه هفته چهارمین رمان و ازش میخونم شروع میکنیم 🤣🥹

    ۴ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂❤️کافرررر شیرینی تو چقدر

    ۴ ماه پیش
  • ava

    0

    عشقق منی💘🤣

    ۴ ماه پیش
  • اسرین

    0

    عالی بود خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • Hananeh

    0

    من هنوز متوجه نشدم که این الان همون شاه دزده یا نه ؟؟

    ۱ سال پیش
  • Mahtab

    0

    👌🏻

    ۲ سال پیش
  • Morteza

    0

    Khob

    ۲ سال پیش
  • Morteza

    0

    Khob

    ۲ سال پیش
  • Morteza

    0

    Khob

    ۲ سال پیش
  • a

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطیما

    0

    خوشم اومد😍😊💞❤

    ۲ سال پیش
  • دیان

    0

    بیچاره واقعا :)

    ۲ سال پیش
  • سادات

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • مائده

    0

    هنو پارت اولم ولی جذبم کرده تا بقیشو بخونم

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍🫰🏻

    ۲ سال پیش
  • بی نام

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • مهیاس

    0

    عالیه خیلی جالبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!