جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت سوم :
جنجالی که توی رستوران یولیان راه انداختم خبرش به سرعت در سطح شهر پیچید. همش هم تقصیر دوست پسر سابق و صد البته پلیس شهره، مردک به جای اینکه بیاد جلوی دعوا رو بگیره یه جوری فرار کرد که بیا و ببین!
اه کاش حداقل حالا که انرژی زنانهم رو زیر سوال بردم و این همه آشوب به پا کردم یکی اون وسط ازم عکس گرفته باشه... نمیدونم دفعه بعدی چقدر میتونم پول جمع کنم تا عکس بگیرم.
یولیان بیعرضه ادای زخمی شدن درآورد. متوجه نمیشم من خیلی آدم ظریفیام امکان نداره ضرباتم انقدر سنگین باشه، با همین یه حرکتش آبرو برام نموند.
به هر حال وقتی پزشک رو براش آوردن، جناب دکتر به محض دیدنم دمشو گذاشت روی کولش و فرار کرد. متاسفانه این ترسو هم دوست پسر سابقم بود... .
یولیان عوضی به کارکنهاش گفت وقتی داریم میریم بیرون تهدیدمون کنه تا دیگه این طرفا پیدا نشیم. منم دست اِلی رو گرفتم و باهاش به کتابخونهی رو به روی رستوران رفتم.
اصلا دختر اهل مطالعهای نبودم؛ انقدر هوش و ذکاوت بالایی داشتم که نیازی به این کتابها نبود. از طرفی تمام این کتابها رو مردهای دولتی نوشتن و عقاید خودشونو کردن توی پاچه مردم. یه روزی به عنوان اولین نویسنده زن شاران داستان زندگیم رو مینویسم و تبدیل به یه اسطوره میشم.
فعلا اینجا پشت ویترین نشستم تا جلز و ولز کردن یولیان رو ببینم. ثانیاً میتونم از قهوههای آیدا استفاده کنم... اه لعنتی فکر نکنم دیگه پولی برام مونده باشه!
- جدی اِلی رو اخراج کرد؟ اِلی که کارمند دو سالهی اونجا بود.
آیدا فنجونهای چایی رو جلوی من و اِلی گذاشت و زمزمهوار این رو پرسید.
میترسید مشتریهای کتابخونهی کوچیک و حوصله سر برش مثل دفعه قبل با صدای صحبتهامون کلافه بشن.
مطمئناً نباید نگران من باشه؛ درسته حدوداً نیم ساعته پشت ویترین و شیشههای کتابخونه دارم رستوران یولیان رو دید میزنم و عین بمب ساعتی به نظر میرسم... ولی حداقل مثل اِلی ضجه نمیزنم.
یولیان جلوی رستورانش داشت با رئیس پلیس و پزشکی که داشت سرش رو بررسی میکرد، حرف میزد. انقدر غرق صحبت بود که متوجه نشد عین عقاب شکاری دارم دیدش میزنم.
درسته آبروش رفته و دور سرش رو باند پیچی کردن ولی چه فایده وقتی اِلی از کار بیکار شد و مسئولیتش گردن منه؟
آخرین فحشم رو هم زیر لب بهش میدم و با چشمهای ریز شده سرم رو سمت دخترا میچرخونم.
اِلی پشت صندلی چوبی همچین گریه میکرد انگار که از آشپزخونه سلطنتی اخراج شده. سرش رو پایین انداخته بود و برخلاف علاقه شدیدش به چای و کیک شکلاتیِ دستپخت آیدا بازم بیحرکت به میز زل زد.
دهنم به موازات صد و بیست سانتی متر کج و نگاهم پوکرتر شد. مشتهای کوچیکم رو زیر چونهم گذاشته بودم و چند ثانیه با انزجار به گریههای این دخترهی احمق خیره شدم.
گریه کردن به خاطر اشتباه یه مردِ احمق بدترین کاری بود که یه نفر میتونست انجام بده، اونم کسی که بقیه به عنوان دوست من میشناسنش.
اه لعنتی نباید هر دیوانهای رو به عنوان دوستم بپذیرم!
با دهن کجی سرم رو سمت آیدا چرخوندم. نصف صورتش رو مثل همیشه با شال پوشونده بود تا سوختگیش رو نبینیم. اما با همون یه چشم سالمش داشت شدیداً قضاوتم میکرد.
با حرص از پشت دندونهام نق زدم:
- شما دوتا فکر میکنید من مقصرم؟
اِلی یه لحظه سرش رو بالا آورد و با اون چشمهای درشت و اشکیش خواست چیزی بگه؛ از صورت باد کرده و قیافش مشخص بود میخواست یه چیزی بگه که به مذاقم خوش نمیاد واسه همین اول کاری چشم غرهای بهش رفتم و انگشتم رو سمتش گرفتم:
- اِلی ساکت شو! صدای گریههات رو هم قطع کن یادت رفته سردردم یهو میگیره؟
ترسیده دماغ و لبهاش رو جمع کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت.
مثل همیشه آیدا از اینکه مثل بردهها با خودش و اِلی رفتار میکنم کفری شد و لبهی سینی چوبی رو به بازوم کوبید. نیم نگاه محتاطی به مشتریهای غرق در کتاب انداخت و سرش رو پایین آورد.
پر از توبیخ و تاسف به نگاه پررو و بیخیالم زل زد و غرید:
- دخترهی بیچاره از کارش بیکار شده، الان کی خرج برادرش رو بده؟ یکم قبل کارهای احمقانت به نتیجش هم فکر کن.
- کارهای من هیچوقت احمقانه نبوده.
- هانا!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و دستهام رو به طرفین باز کردم. شونههام رو بالا بردم و حق به جانب گفتم:
- سه چهارم جزیره متعلق به شارانه و اون وقت شما فکر میکنید فقط توی رستوران یولیان کار برای اِلی پیدا میشه؟ تو که نگرانشی بزار توی کتابخونهی خودت کار کنه.
وقتی حرف میزد، لبهای خشک و سوختش بیشتر توی چشم بود. پوست سوخته و سفید صورتش مثل تپههای شنی بیابون شده بودن و همیشه با شال سعی در پنهون کردنش داشت.
مگه توی خوابش ببینه از چشمهای سبز وحشیش میترسم، ترسوی اصلی اِلیه نه من.
با غیض چشماش رو گرد کرد و مشتش رو جلوی دهنش گذاشت. مبهوت از اینکه دارم خودمو تبرعه میکنم نالید:
- من دلم نخواست دوستام توی کتابخونه کنار خودم کار کنن؟ دفعه قبل یادت نیست؟ مشتریها همه منتظر کتابهاشون بودن اون وقت تو داشتی اِلی رو مجبور میکردی پاهات رو برات بشوره. تمام آدمای این کتابخونه ازت متنفرن.
چونهم رو با غرور بالا دادم و پشت چشمی براش نازک کردم. با کمری صاف شده پا روی پا انداختم و درحالی که دستم رو سمت فنجون چای دراز میکردم موهای شلاقیم رو از روی شونهم کنار زدم.
با ابروهای بالا رفته گفتم:
- مردم فضول شاران چرا باید فقط واسه اینکه من اِلی رو مجبور کردم با شیر شتر بیابونی پاهام رو بشوره ازم متنفر بشن؟
گستاخانه ادا درآورد و درحالی که سرش رو به طرفین تکون میداد پر از تمسخر و حرص غرید:
- مردم فضول شاران به خاطر اینکه هر روز و هر جایی که اِلی باشه پیدات میشه و بهش زور میگی ازت متنفر نیستن. یادت رفته اون دفعه با هزار دوز و کلک نویسنده محبوب شاران رو آوردم اینجا تا به طرفدارهاش امضا بده ولی تو تک تک کاغذای کتابش رو کردی تو حلقش؟
یکم با خودم فکر کردم تا یادم بیاد دقیقا منظورش کِی بود. این خاطره تکراری و بیاهمیت رو از زیر خاطرات بیمصرفم پیدا کردم و تازه یادم اومد چه اتفاقی افتاد.
آهان! پس بگو الان چرا مشتریهای آیدا اینجوری نگاهم میکنن. فضولهای شارانی یادشون نرفته چطوری نویسنده محبوبشون رو فحش بارون کردم.
قلوپی از چای خوش طعم آیدا نوشیدم و سرد و پوکر فیس بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
- من اسم اون مردک رو نویسنده نمیزارم، بیشتر یه عقدهایِ زن ستیزه که زنهای توی کتابش آیندشون با ازدواج و بچه رقم میخوره و به وضوح توی کتابش نوشت زنان حق تحصیل ندارن. بعد هم میگفت من منظورم این بود توی قحطی و جنگ بهتره زنا کارهای خونه رو انجام بدن و مردها علم و صنعت رو به قلههای کوفتی پیشرفت برسونن.
شانس آورد من انرژی زنانه بالایی دارم و خودم رو در حد مردهای وقیح شارانی نمیبینم وگرنه خوب بلد بودم کتاب رو صاف و مستقیم توی کجاش فرو کنم.
از بحث و کلکل باهام خسته شد. نفسش رو خسته و عصبانی بیرون داد و سینی رو روی میز کوبید. درحالی که پیشبندش رو باز میکرد، دستی به لکههای روی دامن قدیمی و پارچهایش کشید و پشت میز حسابداری رفت.
آیدا ترجیح میداد پول و درآمدش رو خرج پدر و مادر پیرش کنه. به خاطر همین نود درصد اوقات اونو با یه دامن خاکستری بلند و چروک میدیدم. راه رفتن کنار آیدا با این تیپ و قیافه برام کسر شأن داشت؛ حداقل تونستم مجبورش کنم موهای یخی و خاکستری رنگش رو دور روبان قرمزی که براش خریدم ببنده.
رسماً مثل کلفتها به نظر میرسید... اِلی که دیگه هیچی! نمیدونم آخرین باری که پیراهن و شلوار پارچهای کوتاهش رو شست دقیقا کِی بود.
اه لعنتی کی به قحطی و جنگ اهمیت میده؟ محاله ممکنه یه لباس رو بیشتر از دو بار بپوشم. ناسلامتی من هانام، خوشگلترین و خوشتیپترین دختری که مردهای بیلیاقت شارانی به چشم دیدن.
بوی چوب و کاغذهای نمدار اجازه نمیداد از بوی کیک شکلاتی آیدا لذت ببرم. آخرش از خونههای قدیمی و چوبی این شهر سر به بیابون میزارم... اما نمیشه دهن دولت رو بست، به قول اونا منابع سیمان هم داره تموم میشه و صرفا میتونیم از چوب خونه بسازیم.
با انزجار نفسم رو بیرون دادم و خیره به دیوارهای رنگ و رو رفته و سقف کوتاه کتابخونهی آیدا نالیدم:
- بالاخره یه روز از این جزیره کوفتی میرم، لیاقت من یه جای شاهانهست نه این جزیرهی داغون با مردم داغونتر از خودش.
خودمون هم میدونستیم یه رویای محاله؛ بیرون از این جزیره و اونور دریا تششعات هستهایِ ناشی از جنگ چند قرن گذشته هنوز که هنوزه تهدید حساب میشه. میبینید؟ ما هر بدبختیای میکشیم باعث و بانیش جنگ و دولت مردان عوضیه.
آیدا با احتیاط دستی به گلدونهای سرسبزش کشید و در همون حال پوزخندی بهم زد:
- انرژی زنانت بالاست و هر روز دردسر میتراشی؟ بعدشم اصلا خودت چرا درس و مشقت رو ادامه ندادی؟
- من نگفتم همه خانما باید درس بخونن... ما خانما هر انتخابی بکنیم به خودمون مربوطه و آدمایی مثل نویسندههای احمق و دوست داشتنیِ بعضیا حق دخالت ندارن.
روی صندلیش فرود اومد و دستش رو به پیشونیش تکیه داد و جوری وانمود کرد انگار که سرش به درد اومده. با بهت و تنگی نفس نالید:
- هانا بس کن خستم کردی! چطور ممکنه یه نفر انقدر از همه بدش بیاد و فکر کنه خودش همه چیز تمومه؟ دیگه دارم حرفاتو بالا میارم، خواهش میکنم دیگه با من حرف نزن.
بعد دفتر حسابداری رو باز کرد و جوری سرش رو توش فرو برد که یعنی هانا جیکت درنیاد! مشتریهای احمقش هم انقدر نچ نچ کردن و برام چشم غره اومدن که انگار املاک رسمی پدرشون رو تصاحب کردم.
در هر صورت هیچکدوم مهم نبودن، من از تمام کرده و ناکردههام راضی بودم و به نظرم به جا و لازم بودن. آخه مردم احمق شاران چه میفهمن چه فرشتهای شهرشون رو گلباران کرده؟
دوباره سرم رو سمت ویترین چرخوندم و از پشت شیشه به جلوی رستوران یولیان خیره شدم.
گاهی کالسکه و مردم از جلوم رد میشدن و حتی چند بار ماشینهای سیاه و غول پیکر ارتش رو میدیدم. هوا تقریبا آفتابی بود و دقیقا همونی بود که دلم میخواست، اما سر و صداهای بیامان این منطقه از شاران نمیذاشت ازش لذت ببرم.
نگاهم رو با غیض به سه تا از منفورترین دوست پسرهای سابقم دوخته بودم؛ یولیان، رئیس پلیس و رئیس بیمارستان!
چونهم رو به مشتم تکیه دادم و کاملا سمت ویترین چرخیدم تا بهشون دید کامل داشته باشم.
اصلا نمیفهمم چرا باید این سه نفر با هم انقدر عجیب و غریب صحبت کنن؟ بیشتر به نظر میرسید دارن راجب نقشهی گنج صحبت میکنن، در همین حد به هم نزدیک بودن. حتی به اطراف نگاه میکردن تا مطمئن بشن کسی حواسش نیست.
حالا که دقت میکنم، یولیان شکم گندهای داشت. با اینکه جوون بود ولی یه جوری ریشهای زشتش رو بلند نگه داشته بود که مثل یه پیرمرد به نظر میرسید.
سایرن، رئیس پلیس، از همین فاصله هم میشد دایره بزرگ عرق زیر پیراهن خاکستری رنگش رو داد.
لعنتی توی اون دولت کوفتی چه اتفاقی رخ داده که لباس پلیسها رو خاکستری و انقدر تنگ انتخاب کردن؟ سایرن قد و هیکل قابل قبولی داشت ولی با این لباس بیشتر شبیه یه خوک به نظر میرسید. با اون بوتهای گِلی... اه اه!
یا اون متیو بیمصرف، رئیس بیمارستان... مردک سر قبر پدرش هم با یونیفرم سفید میره. مگه اینکه این یونیفرم رو بپوشه وگرنه کسی آدم حسابش نمیکنه. چرا باید به یه مرد مو قرمزی با چشمای هیز آبی فرصت میدادم؟
نفسم رو با حرص بیرون دادم و زیر لب گفتم:
- شما سه تا چی دارید میگید به هم؟
اِلی تمرکزم رو به هم زد:
- ببخشید هانا، میگم حالا... حالا من و تو چیکار کنیم؟
کافی بود صدای همیشه بغضی و ضعیفش رو بشنوم تا پلک چپم بپره.
آخه دختر هم انقدر ناز نازی و ترسو؟
بدون اینکه نگاهم رو از دوست پسرهای سابقم بگیرم لب زدم:
- منظورت چیه؟
بعد زیر چشمی و پوکر بهش نگاهی انداختم.
موهای وز و کوتاهش رو دور انگشتش پیچوند؛ هر وقت مضطرب بود این شکلی میشد. چشماش پف کرده بود و هر چند ثانیه یه بار هق میزد.
یعنی همون قدر که من خودشیفته و جذاب بودم، این دختر خدا زده و ضعیف و لاغر و ترسو بود! از پشه نر هم وحشت داشت. یه روزی از همین روزها وای سایز چهلم رو توی حلقش فرو میکنم.
آب دهنش رو قورت داد و نیم نگاه نامطمئنی به آیدا انداخت. مظلومانه چشماش رو برام گرد کرد و لب زد:
- حالا از کجا پول دربیاریم؟ شغلی نداریم دیگه.
ابرویی بالا انداختم:
- دربیاریم؟!
اینو که گفتم آیدا سرش رو به میز کوبید و دستهاش رو روی گوشش گذاشت تا به قلدریهای همیشگیم گوش نده.
اِلی چند ثانیه ماتش برد. انقدر خنگ بود که عمراً متوجه منظورم میشد. پس مجبور بودم دهن و لبهای مبارکم رو باز کنم و برای مغز فندقیش توضیح بدم.
چشمام رو توی حدقه چرخوندم. انگشتم رو دراز کردم و یکی محکم به پیشونیش کوبیدم. چشمای درشتش چپ شد و با بهت و درد دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
با تاسف و زورگویی بهش تشر زدم:
- دیگه جلوی بقیه نگی هانا کار میکنه، کِی دیدی من کار کنم که این دفعه دومم باشه؟ تو عزیزم... تو از فردا میری دنبال کار و بار جدید تا واسه جفتمون پول دربیاری. فهمیدی؟
- ازت متنفرم هانا.
- آیدا میشه توی مسائل من و اِلی دخالت نکنی؟
- واقعا میگم، حالم ازت بهم میخوره.
با صدای داد و فریادی که از خیابون میاومد، کشمکش بین من و آیدا و اِلی تموم شد.
آیدا فضولانه، اِلی با ترس و حیرت و من با بیحوصلگی و غیض سرهامون رو سمت خیابون چرخوندیم.
چیزی که میدیدم غیر تکراری نبود، این صحنه رو تقریباً آخر هر ما میشد دید. دقیقا وقتی که دولت حقوق قشر پایین جامعه رو با تأخیر میده و صدای مردم گرسنه و خاک بر سر شاران درمیاد.
برام سواله که چرا هر دفعه الی و آیدا انقدر کنجکاو ماجرا رو دنبال میکنن؟ ما که همهمون میدونیم تهش مأمورهای حکومتی با دو سه تا تیر هوایی همه رو میترسونن و دوباره با شدت بیشتری به بدبختی ادامه میدیم.
از یه جایی به بعد آدم فقط باید نگران پوستش باشه. میگن انرژی منفی پوست رو چروک میکنه... لعنتی من این پوست رو با عسل زنبور وحشی و شیر شتر بیابونی و آب خیار اینطوری صاف و براق نگه داشتم، بلایی سرش بیاد مردم شاران رو تیکه پاره میکنم.
اما حالا که بیشتر به ماجرا دقت میکردم، انگار این دفعه فرق داشت.
چشمام رو ریز کردم و با نیشخند تمسخر آمیزی کامل سمت ویترین چرخیدم. زیر لب گفتم:
- وای وای وای اینجا چی میبینم؟
ماشین غول پیکر و مشکی رنگی توسط مردم وسط خیابون متوقف شده بود. فکر نکنم ماشین ارتش باشه... چون اگر ارتشیها بودن با دو سه تیر کار این مردم نق نقوی بیلیاقت رو تموم میکردن.
به جاش مرد میانسال و شیک پوشی جلوی سپر ایستاده بود؛ البته درست و حسابی نمیتونستم ببینمش چرا که توسط پنج تا بادیگارد محاصره شد.
دیدن عینک دودی روی چشمهای بادیگاردها دهنم رو کج کرد. امیدوارم بشکنه و تیکههاش همون سر کچلتون رو خراش بده! من هر چقدر پول جمع کنم نمیتونم از این عینکها بخرم.
زن و مردهای فقیر شارانی دورش رو احاطه کرده بودن، البته هنوز شلوغ نشده بود. رهگذرها یکی یکی به جمع مردم میپیوستن و هر ثانیه سختتر برای اون مرد شیک پوش میگذشت.
آیدا با هیجان میز رو دور زد و درحالی که سمت شیشهی ویترین میرفت گفت:
- وزیر خزانهداری رو چجوری نگه داشتن؟ وای خدا ببین چه جمعیتی جمع شده... فکر کنم این دفعه جدی جدی دعوا میشه.
اِلی وحشت زده به جون ناخنهاش افتاد. آیدا در کتابخونه رو باز کرد تا صدای اعتراض مردم و سخنرانیهای وزیر رو بهتر بشنویم.
مشتریهای بیشعورش هیچ اعتراضی نکردن و تازه خودشون هم کنجکاو جلو اومدن. انگار مشکلشون فقط صدای من بود! حقشونه نویسنده محبوبشون بزنه توی سرشون و ازشون پول بقاپه.
من فقط با دقت بیشتر به وزیر خزانه داری خیره شدم. پس بگو چرا انقدر تیپ و استایل خودش و بادیگاردهاش خفن و خوبه... یعنی مجرده؟ اه لعنتی کاش تک تک آدمهای دورش بمیرن تا بتونم حلقهی توی دستش رو ببینم.
با چشمهای ریز شده به سخنرانی وزیر گوش دادم تا بفهمم صداش چنگی به دل میزنه یا نه:
- همونطور که پادشاه در سخنرانیش گفت، ما نباید اجازه بدیم جنگ و کمبود منابع بینمون تفرقه بندازه. من متوجه نگرانی شما نسبت به آینده شاران هستم اما جنگی که الان با کشور خائن جامین و ارتش سیاه داریم چیزی نیست که بشه ازش غافل شد.
آیدا دست به سینه به در تکیه داد و صدای فحشی که نثار دوست پسر آیندم کرد لا به لای هیاهوی مردم شنیده شد:
- حرومزادهی دروغگو! به بهونه جنگ دارن منابع رو واسه خودشون میبرن.
نور تیز خورشید روی جمعیت انبوه مردم افتاده بود و کثیف و چرک بودن مردم شاران رو بیشتر مشخص میکرد. اکثریت مردم روی زمینهای کشاورزی و معادن کار میکردن واسه همین پوست برنزه و البته خاکی و کثیفی داشتن.
حقارت و فقر و هوش پایین از این مردم میبارید... میبینید چجوری فاز اعتراض برداشتن؟ دوتا اسکناس پرت کنی توی صورتشون چنان خفه خون بگیرن که انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش دم و دستگاه شاران رو به فحش بسته بودن.
تکونی به شونههام دادم و خطاب به الی گفتم:
- وزیر خزانهداری مجرده؟
- من از کجا بدونم؟
- همین الان میری بیرون از لا به لای این شارانیهای بیمصرف میگذری تا برسی جلو، نگاه میکنی ببینی حلقه داره یا نه. اگر داشت مثل بقیه یه تف بنداز جلوش و برگرد.
شونههاش از ترس جمع شد و آیدا اسمم رو فریاد زد. لجبازانه کف دستم رو به میز کوبیدم و چشم غرهای به الی رفتم:
- همین الان اِلی!
مثل آیدا سرکش نبود، ازم حساب میبرد. البته این برام امتیازی محسوب نمیشه چون الی نسبت به همه انقدر ضعیف و سسته، وگرنه دو سال آشپز یولیان عوضی نبود که.
مضطرب از پشت میز بلند شد و زیر نگاه تند و تیزم از کتابخونه بیرون رفت.
آیدا با دهن باز مسیر رفتنش رو دنبال کرد و دوباره سرش رو سمتم چرخوند.
چیه؟ نکنه انتظار داره به خاطر یولیان عزاداری بگیرم؟ اونه که منو از دست داد.
تابی به موهام دادم و ابرویی برای آیدا بالا انداختم تا انقدر طلبکارانه نگاهم نکنه. از پشت میز بلند شدم و دست به سینه خودم رو به ویترین نزدیک کردم.
فقط خدا میدونه دیدن مردم بیمصرف شاران چقدر میتونه نگاهم رو پوکر یا شاید پر از تمسخر کنه...!
امیدوارم وزیر خزانهداری آسیبی نبینه، البته اگر مجرده.
مرد تقریبا هیکلیای که به نظر میرسید کشاورز باشه، از بین جمعیت دستش رو بالا برد و یه جوری بلند فریاد زد که توجه همه رو جلب کرد:
- چرا مردمو با جنگ گول میزنید؟ اون جنگ بین جامین و نِلینه، به شاران چه ربطی داره؟
و با این حرفش بنزینی روی آتیش مردم ریخت و بحثهای همیشگیشون رو دوباره شروع کردن. چه حوصلهای داشتن!
با یه چشمم اِلی رو میپاییدم که داشت از بین جمعیت خودش رو به جلو میرسوند و با یه چشم دیگه دختر قناد رو زیر نظر گرفتم:
- چی داری میگی با خودت؟ نِلین همسایهی شارانه، اگر ارتش سیاه کامل تصاحبش کنه بعداً به مرز ما هم حمله میکنن.
و پدر پیر ولی زبون درازش هم از دخترش دفاع کرد. هر دوتاشون پیشبندهای سفید و آردی داشتن و شیرینی فروشی رو ول کردن تا فقط توی هیاهو شرکت کنن:
- این مردم یادشون رفته نِلین قبلاً بخشی از شاران بوده. لعنت خدا به شماها مردم فراموشکار و خائن! هر روز دارن هزاران نفر از همخونهای شما رو قتل عام میکنن و شما نسبت بهش بیتفاوتید؟
- چی داری میگی پیرمرد؟ تو انگار فراموش مغز نداشتهت رو ازت گرفته... مردم نلین خودشون خواستن کشور مستقل بسازن، خودشون گول جامین رو خوردن. ما چرا باید تقاص بیعقلی چندین سال پیش نلین رو بدیم؟
- اما همهمون میدونیم نلین تنها منبع غنی جزیره بوده و هست. اگر جامین همه رو تصاحب کنه دیگه چی واسه ما میمونه؟ به این فکر کنید اگر ما جنگ رو ببریم و نلین رو پس بگیریم میتونیم از این قحطی کوفتی زنده بیرون بیاییم.
آخرین فریاد رو دوست کتابخون آیدا زد، اونم دقیقاً جلوی کتابخونهی آیدا. دیدم که یه لحظه آیدا با حرص و تاسف به هیکل قناصش نگاه کرد و سرش رو به طرفین تکون داد.
همه میدونیم آیدا هیتر درجه یک دولت و حکومت شارانه... فکر کنم از فردا این پسره رو توی کتابخونه راه نده!
این حرفش وزیر خزانهداری رو سر کیف آورد. البته پشت سرش کلی حرف و حدیث دراومد و یه لحظه جوری هیاهو و سر و صدا زیاد شد که احساس کردم مغزم داره منفجر میشه.
ای بابا فقط خواستم با یولیان لج کنما... چه میدونستم یهو میفتم بین آشوب و اعتراضات.
وزیر خزانهداری دست چپش رو برد بالا و یهو شونههام با ذوق جمع شد. بشکنی زدم و خطاب به آیدا تند تند گفتم:
- وای آیدا حلقه نداره... وای لعنتی میدونستم انتخابم اشتباه نیست!
شانس آوردم بینمون سه چهارتا مشتری ایستاده بودن وگرنه حتما یکی از کتابهاش رو به فرق سرم میکوبید.
در زمینه وزیر خزانهداری یه باگ بزرگ وجود داشت. حرف زدنش مردم شاران رو نمیترسوند؛ جوری به نظر میرسید انگار که صرفاً داره مردم رو قانع میکنه.
انگار از اینکه راه رفتنش رو بستن وحشت کرده و به نظرم با این لحن و قیافش کم مونده به پادشاه شاران فحش بده تا مردم بلایی سرش نیارن.
نمیدونم چرا مردهای پولدار همشون ترسواَن!
- مردم شاران حق با این جوونه... توی همچین شرایطی ما باید دست به دست هم بدیم تا بتونیم جامین رو شکست بدیم. هم نلین و مردم عزیزش رو پس بگیریم و هم خودمون رو از قحطی نجات بدیم... مشکل شما شاران نیست، جامینه!
- چرا فقط شعار میدین؟ چجوری میخواید با ارتش سیاه مبارزه کنید؟! اونا که منابع و تشکیلات جنگیشون از جامین هم کمتره ولی تونستن اون بلا رو سر مردم نلین بیارن.
- ما گردان صد رو داریم مردم... جوخه صد رمز موفقیت ماعه!
- زنیکهی احمق ببند دهنتو! جوخه صد چندین ساله تأسیس شده ولی تا حالا چیزی راجب افتخاراتش شنیدی؟ اون صدتا موش کثیف توی سوراخشون قایم شدن، تا حالا هیچکس اونا رو ندیده دیگه چه برسه به میدون جنگ.
- راست میگه... شما چند سال پیش بزرگترین بودجه دولت رو به جوخه صد اختصاص دادین تا رباتهای مبارز رو براشون بسازید. پس کو رباتهای مبارز؟
- همش دروغ بوده، چقدر ما سادهایم که گول حکومت رو خوردیم! اون بدبختا خودشون هم گول فرماندهی جوخه صد رو خوردن. الان نه ربات مبارزی در کاره و نه حتی فرماندهی جوخه صد...
- بلایی که ارتش سیاه سر فرمانده جوخه صد آورد یه روزی سر همهمون میاد.
- چطور ممکنه این همه سال کلی بودجه خرج جوخه صد بشه ولی هیچکدوم وارد جنگ نشده باشن؟ تو که وزیری و به اون بالا بالاها وصلی بگو... تا کِی فقط با اسم جوخه صد خودتونو توجیح میکنید؟
بیاراده سوتی زدم و نیشخندی روی لبم نشست. کم کم داشت هیجانی میشد... مردم یکی یکی به جمعیت میپیوستن و صدای اعتراضشون گوش آسمون رو کر میکرد.
لحظه به لحظه فشار روی وزیر خزانهداری بیشتر میشد. به خیال خودش رو سپر ماشین ایستاد تا روی مردم اشراف کامل داشته باشه و بتونه ماجرا رو کنترل کنه... حالا کم مونده اشکش دربیاد.
نه دیگه این دفعه عمراً پول و ثروت عقلم رو از کار بندازه و خودم رو اسیر یه مرد ترسوی دیگه بکنم.
اون اگر مرد بود با یه تیربارون مردم رو خفه میکرد... شارانیهای عوضی رو!
با ناخنهای بلندم روی شیشه ضربه میزدم و پر از دقت به وزیر خیره شدم.
از طرفی میتونستم نگاه خیرهی آیدا رو حس کنم؛ بعد این همه سال براش عجیب بود که چرا تا اسم "نلین" میاد به هم ریختگی از شکل و شمایلم میباره ولی باز هیچی نمیگم.
آه نه! امکان نداره دک و پوز خودم رو واسه قانع کردن مردم شاران خسته کنم، اونا همه احمق بودن.
مطالعهی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
وناز
0وای این خودشیفتگی هانا ی جورای برام باحال و خنده داره،البته شاید پشت این همه خودشیفتگی ی گذشته دردناک باشه
۲ هفته پیشملکه ی دلقک
1خب میدونید شاید یکم اخلاق هانا بد باشه ولی به این هم فکر کنید که شاید گذسته ی خوبی نداره . شاید از طرف مردم ضربه دیده که برای هیچکدوم احترام قائل نیست . فعلا ما پارت های اولیه ایم ، نمیشه اینقدر زود قضاوت کرد 😗✨️
۱ ماه پیش.....
0واقعا ایدا و الی رو درک نمیکنم که با همچین ادمی دوست شدن اگه من بودم بدتر از خودش باهاش رفتار میکردم یعنی چی الی رو مجبور کرده پاهاش با شیر شتر بشوره چه دختر منفوریه واقعا
۱ ماه پیشرویا
5وای چطوری از هانا بدتون میاد؟ فوق العادسسسس😭😍
۲ ماه پیشنازی
5از شخصیت هانا به شدت متنفرم امیدوارم عوض شه وگرنه ادامه نمیدم آخه آدم اینقدر مغرور و خودشیفته اه نوبره والا...... الی منو یاد سابرینا تو دختر کفشدوزکی میندازه که زیر دست یزیدی مثل هانا افتاده
۲ ماه پیشبرفین
8امیدوارم اخلاقش درست بشه چون خودش واسم الان شخصیت منفی شده
۲ ماه پیشنازی
0راضیم ازت به مولا ❤️🎀
۲ ماه پیشبرفین
0نوکرتم به قران
۲ ماه پیشMedusa
9واقعا چطوری خوشتون نمیاد؟😭 من از پارت اول عاشق هانا شدمم
۲ ماه پیشفن میراث
9از هانا متنفرم ، دختره یه ایکبیری ، جا الی بودم سرشو می کندم🙂انقد از شخصیتش بدم اومده که دوست ندارم بقیه رمانو بخونم ، یکی بیادبکه رفتارش تغییر می کنه توروخدا🙂🙏🏻
۲ ماه پیشسیتا (همسر دراکولا)
5اگه بخای به خاطر اخلاق هانا دیگه ادامه رمان رو نخونی اشتباه بزرگی در حق خودت کردی یکم باید صبر کنی رمان به جاهای خوب و باحالش برسه اخلاق هانا هم اینطوری باقی نمیمونه
۲ ماه پیشفن میراث
1اوکی ، میخونم پس
۲ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وا رفتارش عالیه😭
۲ ماه پیشفن میراث
4خسته نباشی عزیزم😭 ولی از رفتارش بدم اومد خیلیییی خودشیفتست که دوستان میگن باید بخونم ، و رفتارش تغییر می کنه
۲ ماه پیشBaran
1رفتار هانا خیلی با دوستش بده عین برده ها باهاش رفتار میکنه. هرچی کله گنده بود اکسش بودن که
۲ ماه پیشهمتا
6خوشم میاد تمام کله گنده های شهر اکس هانا بودن باهاشم کار ندارن چون دیونه س🤣🤣🤣
۲ ماه پیشYekta
4توی پارت ۲ بیشتر از اخلاقش خوشم میومد توی پارت ۳ با رفیقش مثل برده رفتار میکرددد
۲ ماه پیشمهدو
6هانا باحاله هااا ولی اخه چرا انقد بد با دوستش رفتار میکنه انگار برده شه
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
زود قضاوت نکن😭🤣
۳ ماه پیشaylar
6چقد هانا رومخه از همین اول شخصیت منفور به نظر میاد
۳ ماه پیشZahra
9چقد این پارت شبیه وایبر این روزهای ایران بود
۴ ماه پیش...
9هووووف دلم میخواد بزنم فرق سرش. واقعا رو اعصابه انقد به الی زور میگه و فقط خودشو قبول داره
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
Tequila
0من هر دوتا رمان هاشو خوندم هم تکنیک ها رو هم شیاطین سیاه واقعا عالی بوده یعنه بعد از هر پارت پخش زمین بودم جوری کل بقیه فک میکردن دیونه شدم