لیست کلیه پارتهای رمان جغد انبار : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان جغد انبار - پارت 61
«هانا _ پایگاه نظامی جوخه جایگزین» پزشک ارتش چند بار وضعیت سلامتیم رو چک کرد و گفت مشکلی وجود نداره؛ با این حال بابا راضی نمیشد و دائماً به چیزهای مختلف گیر میداد. - رنگش پریده بعد شما میگی حالش خوبه؟ از دیروز هم چیزی نخورده ولی میگه اشتها ندارم، این عجیب نیست؟ اسم غذا که میاومد ناخواسته حال...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 62
- دروغگو! به معنای واقعی کلمه در رو با لگد باز کردم و این رو بلند جیغ زدم. در این شرایط خود کنترلی اصلا برام مهم نبود؛ از وقتی اسم آندرس رو از زبون اون حرومزادهها شنیدم فقط دوان دوان خودم رو به اتاق هاووک رسوندم. حتی آسانسور مشغول بود و هانا کیمبر حاضر شد از پلهها بالا بره... چیزی به برندگی چا...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 63
- این حرومزاده! سرباز جوخه صدیای که مثلا قرار بود حواسش به ایلیا باشه، با هول و کلافگی خودش رو به سمت ایلیا پرت کرد و از شدت حرص یکی محکم پشت گردن ایلیا کوبید. لعنتی صدای چلپسش گردن منو هم به درد آورد. فکر نکنم ایلیا اون قدرها قوی باشه که دردش رو حس نکنه ولی لامصب فکر کنم جدی جدی بدنش نسبت به ...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 64
بند دلم پاره شد. منظورش چیه؟ لبخندش رو جمع کرد و متنفر بودم از زمانی که انگار همه چیز در دست این ارتشه، اونا همیشه مزاحمن... ارتش شاران هرگز نجات دهنده نبوده و نیست. - آندرس رفیق وفادار تو بود. زمانی که دزدی جلوی برجهای شاران صورت گرفت، شخصاً خودش رو لو داد و از تو حفاظت کرد... نه تنها تو، بلکه ...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 65
اعتراف میکنم وقتی وارد ارتش شدم خیلی زیاد به بابام امید داشتم. بابا ازم مراقبت میکنه، حواسش هست بهم بد نگذره... بابا دلیلی بود که قبول کردم صدمین عضو از یه ارتش مردونه باشم. چون اون "بابا" بود. با خودم میگفتم درسته هنوز به کشور و خاندانش خدمت میکنه... درسته دخترش نیستم... ولی هوامو داره، د...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 66
«بیست و چهار ساعت بعد» - هانا به خاطر اشتباهاتش تنبیه شده و بیست و چهار ساعت انفرادی بود. حالا مطمئنم توی این بیست و چهار هانا به کارهای زشتش فکر کرد و الان با سرافکندگی جلومون ایستاده. بابا اینا رو خطاب به سربازهای جوخه صد گفت. بعد نزدیک به چهارتا کله سمت منی چرخید که روی صندلی زاویر نشسته بود...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 67
در اتاق جهنمی رو باز کردم و اول تیفانی رو به بیرون هول دادم. دستگیرهی در رو گرفتم و درحالی که پشت سرم میبستمش خطاب به حرومزادههای عوضی غریدم: - گور باباتون! صدای زاویر قفلم کرد: - امشب منتظرم باش عزیزم. دلم به هم پیچ خورد و به وضوح رنگم پرید. اما برنگشتم تا چهرم رو ببینه. نه نه... اون فقط خواس...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 68
چرا نفس کشیدن انقدر سخت شده؟ هر چند فکر نکنم این یه مشکل شخصی باشه، همه دچارش شده بودن. به مادر مقدس قسم که تا این پایگاه تا حالا همچین سکوتی رو تجربه نکرده و نخواهد کرد. احساس میکردم تمام سربازهای اضافی حذف شدن و فقط بچههای کلوپ پلهای باقی موندن؛ دارن نگام میکنن... به منی که به جز زاویر جرع...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 69
«سه ساعت قبل _ زندان پایگاه جوخه جایگزین» - فعلا امنه، دنبالم بیا. صدای تینا رو از راهرو شنیدم و سرم رو سمتش چرخوندم. تا اون موقع جلوی ورودی زندان روی پلهها زانوی غم بغل کرده بودم؛ آخه ورودی زندان یه راه پلهی تنگ و سیاه و نمور بود و تینا اجازه نداد جلوتر برم. قبلش بیشتر بچهها رو دستگیر ...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 70
«از دیدگاه شخصیت ایلیا ایوانف» " - یه قتل عام؟ امکان نداره، اونا به خاطر پولهاشون هم که شده نمیتونن همچین کاری کنن. از یه طرف ما مردمو سمت خودمون داریم، یادتون رفته؟ در ضمن... یه نگاه به وضعیت جفتمون انداختم. بعد از یه انفرادی جانانه و بیست و چهار ساعته، آخرین چیزی که نیاز داشتم این بود که ی...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 71
از پشت سر به راه رفتن اسپیرو دقت کردم. مفاصل زانوهاش یه حالت مصنوعی و خمیدگی داشتن اما بازم شباهتش به آدمیزاد زیاد بود. دیدن همچین تکنولوژیای که به دست اون زن ساخته شده، یه جورایی عجیب بود. عجب مخی...! از سمت پایگاه صداهایی به گوشم میرسید؛ مثل صدای کامیون یا رژهی سربازها. هر شب برج مراقب ف...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 72
- وای دارن میان! چیکار کنیم گوه توش؟ بیب بیب... این صدایی بود که از اتاق شکنجه به گوشم رسید. بیب بیب بیب... اطراف قلبم یخ زد و آروم سرم رو سمت اتاق شکنجه چرخوندم. این صدا آشنا بود؛ این صدا خیلی خیلی آشنا بود. زیر لب گفتم: - بمب! - چی؟ هفت تیر رو از روی پیشونی راشا برداشتم و به سمت تیفانی هولش داد...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 73
«از دیدگاه شخصیت هانا _ روز بعد» - الان کجاییم؟ - بیرون از پایتخت، یه روستا بالای تپهها. - یعنی از دروازههای شاران هم گذشتیم؟ آخ آروم دردم گرفت! دستم رو با هیس دردناکی عقب کشیدم و قیافم رو مچاله کردم. دیروز انقدر پشت سر هم اتفاق افتاد که خاک روی این زخم لعنتی نشست و اگر زودتر بهش رسیدگی نمی...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 74
فقط دوتا صندلی خالی بودن؛ یکی کنار میترا و یکی هم کنار ایلیا. انتخاب منم که مشخصه، نه؟ اول خواستم یه جواب سنگین به پسرا بدم، جدی چه معنی میده پسر تیکه بندازه؟ ولی دیدن کباب غاز و غذاها و دسرهای روی میز هوش از سرم پروند. یه بوی دلچسبی با باد لعنتی زیر دماغم میاومد و مطمئنم همه صدای قار و قور شکم...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 75
- مرد نیستی اگر خودتو نندازی پایین! - از لحاظ فنی آرین مرد نیست، پسره. - میترا میشه به آندرس بگی خفه بشه؟ - کیسان صدام کنید راحتترم. همون لحظه صدای فریاد جان خراش آرین همهمون رو خفه کرد: - اصرار نکنید من تصمیمم رو گرفتم، میخوام خودمو از همینجا بندازم پایین. این یتیم خونه تسخیر شده، قسم م...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 76
«نیمه شب» زیر لب با حرص و اضطراب غر غر کردم: - این در رو هم روغن کاری میکردین دیگه! سختترین پروسه امشب تعلق میگیره به بستن بیسر و صدای در اتاقم. از شانس خیلی زیاد و قشنگم بقیهی بچهها هر کدوم داخل یکی از اتاقهای راهرو خوابیده بودن و این کار رو برام سختتر میکرد... . در که بسته شد، چند ...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 77
- آشِر پاشا؟ این مردک حروم پدر که بیست و شیش سال با مریضیش قایم شده بود... چرا باید به خاطر تو خودش رو نشون بده هانا؟ ایلیا با انزجار و تمسخر صحبت میکرد؛ از اون انزجارهایی که میخواد نفرت و حسادتش رو قایم کنه. ولی برنگشتم تا اون لبخندهای تیکدار و عصبانیش رو ببینم. تمام فکر و خیالم دنبال اون شخ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 78
- چرا؟ - چی چرا؟ جلوی لبهای هم پچ میزدیم. تیر بارون و آشوبی در اطرافمون به پا شده بود و من در عجب بودم که چجوری میتونم صداش رو بشنوم. انگار تمام بدنم هوش و حواسشون رو دو دستی به ایلیا تقدیم کرده بودن... چشمام فقط میخواست اون چشمهای آبی اتمی رو ببینه که با شیفتگی بهم نگاه میکرد، نه در و دیو...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 79
- حالا حتما باید میزدی بیهوشش میکردی؟ خدایا مردک یکم به فکر آیندت نیستی همین الان یه شاهزاده رو دزدیدی یه بمب دستت گرفتی تازه با یه فرمانده که یه فرمانده دیگه رو کشته همکاری کردی دوتا ماشین هم دزدیدی... مثل بمب ترکیدم و با پا لگدی به پشت صندلی ایلیا کوبیدم و وحشیانه جیغ زدم: - ک*نت میخاره مرت...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 80
شب خیلی سختی رو گذروندیم، همین شد که بچهها تا یه تخت آماده دیدن در کسری از ثانیه بیهوش شدن. ولی من هر کاری کردم نتونستم بخوابم. درب اتاق رو با احتیاط بستم و آروم سرم رو به سمت راهرو چرخوندم. چقدر تاریک و ساکت بود همه جا... البته چه انتظاراتی دارم! دیگه داشتیم به صبح نزدیک میشدیم، معلومه که ه...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
