لیست کلیه پارتهای رمان جغد انبار : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 95
-
رمان جغد انبار - پارت 41
«روز دوم پایگاه جوخه جایگزین _ از زبان شخصیت ایلیا ایوانف» یقهی کاور پلاستیکیِ حابیل رو روی دهنش گذاشتم، با اینکه خیس از بارون بود امّا برای گرم نگه داشتنش به درد میخورد. - از داخل یقهت نفس بکش حابیل، اینجوری هوای داغ وارد ریههات میشه. به توصیهم گوش کرد و تند تند سرش رو تکون داد. از شدت ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 42
فقط چون از سر حواس پرتی یه زر مفت جلوی حابیل زدم، مجبور شدم در کمال حقارت سمت محل رأی گیری برم. دائماً به پوتینهام نگاه میکردم تا مطمئن بشم بندشون رو اشتباهی نبستم. لعنتی اون دیگه چی بود؟ جلوی حابیل خودمو سکهی یه پول کردم. شانس باهام یار بود که نیفتادم وگرنه هیچ جوره نمیشد جمعش کرد. هر چق...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 43
با نگاهی خشک و مبهوت به مرد سیاهپوشی خیره شدم که جنازش روی زمین افتاده بود. از پشت تیر خورد و خون مثل فواره روی زمین میریخت... مردمکهام سمت هفت تیرش رفت که روی زمین افتاده بود. اون تیراندازی نکرد؟ پس... این صدا مال کی بود؟ همه چیز خیلی سریعتر از چیزی که انتظارش رو داشتم اتفاق افتاد. همدست م...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 44
«از دیدگاه شخصیت هانا» «پایگاه زیرزمینی جوخه جایگزین» میکائیل دستم رو گرفته بود و با احتیاط کمکم میکرد تا سمت پلهها برم. راستش میتونستم راه برم و از این بابت مشکلی نداشتم؛ فقط اوایل پاهام عجیب میلرزیدن و پزشک ارتش میگفت به خاطر ترس و شوک روانیه. لعنتی خیلی خجالت آور بود! اما نمیشد ازش فرا...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 45
مثل کسی بودم که از یه سیل مرگ بار نجات پیدا کرده و حالا نه پاهاش جون دارن و نه ریههاش درست و حسابی کار میکنن. چنگی به دیوار راهرو زدم و بالاخره آخرین پله رو هم ازش گذشتم. از شدت خستگی و پا درد چشمام از کاسه دراومد و فکر به اینکه تونستم بیشت و هفت طبقه پله رو بالا بیام باعث شد یه هین بلند بکشم...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 46
«پایگاه تحقیقاتی جوخه صد» «نه سالگی هانا کیمبر _ سیصد و سی و یک سال بعد از پایگذاری تمدن جزیره» - صد ربات ساخته شده برای جوخه صد، مرگبارترین سلاحهای نه فقط تمدن جزیره... بلکه تمدن انسانی محسوب میشن. حتی از بمب هستهای هم خطرناکتر. نگاهم رو دور تا دور آزمایشگاهی که توش بودیم چرخوندم. دیوا...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 47
«پایگاه زیرزمینی جوخه جایگزین» «سال سیصد و چهل و یکم از شروع تمدن جزیره» - امروز خبراییه؟ یه هفتهست انقدر هر صبح تخم مرغ خوردم تخم گذاشتم. - نخیر آرین جان شما تخم نذاشتی، شما متاسفانه اتاق رو تبدیل به بمباران شیمیایی چهار قرن پیش کردی. در واقع به نظر من مشکل از آشپز اینجا هم هست، تخم مرغ ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 48
- تورن خوبی؟ به مادر مقدس قسم دیگه داشتم شک میکردم که سرش به جایی خورده. بیمحابا لبم رو گاز گرفتم و رو به بقیه نالیدم: - نکنه نفرینم عمل کرد و جدی جدی از طبقه بیست و شیش افتاد؟ وای خدایا شکرت! ذوق زده بازوی ایلیا رو تکون دادم و گفتم: - حالا که نفرینهام انقدر زود میگیره بزار تو رو هم نفرین کنم...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 49
یه جوری قفسه سینه آیدا بالا و پایین شد که مطمئن بودم دندههاش به نخاعش برخورد میکنن. خیره به بلندگوی کتابخونه با چشمهای از حدقه دراومده لب زد: - اینجا همیشه از این اتفاقا میفته یا پا قدم منه؟ نباید طریقه نفس کشیدنش رو مسخره کنم، تازه اون که روز اولشه... منی که بیش از یه هفته اینجا پلاسم چرا ن...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 50
- حابیل تو به چه حقی جلوتر از من وایسادی؟ آرین هم از پشت سرم به عنوان نخود هر آش سرش رو جلو آورد و زیر لب به حابیل تشر زد: - راست میگه دیگه حابیل! نوکر همیشه عقب اربابش وایمیسته. همهمون آخر راهرو کمین کرده بودیم. به گفته میترا اونا به این قسمت از راهرو دید نداشتن چون هم طبقات بالا بودیم و هم پش...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 51
«هفت ساعت بعد از عملیات» «اتاق درمان پایگاه زیرزمینی جوخه جایگزین» - خب یه حیوونی انسانی چیزی میذاشتن جلوی اسلحه و امتحانش میکردن. این همه مسخره بازی لازم بود؟ حالا من که اصلا نترسیدم برام مهم نیست... خودشون این همه خسارت دیدن لامصب در و دیوار این خراب شده پر شده از جای تیر. مَدوکس اینا رو د...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 52
- خیلی زود برنگشتی؟ فکر کردم تا یه ماه دیگه نمیبینمت. - مأموریتمون که تموم شد قرار بود بیشتر بمونیم و یه چندتا ریزه کاری انجام بدیم، اما خب یکم ناامن بود... از طرفی هیاهویی که توی شاران شکل گرفته به خاطر ترور شاهزاده جامین ما مسئولشیم، نمیتونیم از زیرش در بریم. نفس عمیقی کشیدم و دست زاویر رو ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 53
«چهار روز بعد _ شب هنگام _ مانور جنگلی جوخه جایگزین» - آدم با سگ زرد هم گروهی بشه ولی با تورن نه! اوف کشیدهای سر دادم و از شدت خستگی همونجایی که بودم ایستادم، یا میشه گفت عین دختر بچهها پا به زمین کوبیدم. باد سردی روی پوست عرق کردهم مینشست و نگران بودم سرما بخورم. البته این این گلو درد و ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 54
تکون محکمی خوردم و با نفسی سنگین شده جیغ زدم: - تو اون بالا چه غلطی میکنی؟ خفاشی؟ یا مِیمونی؟ زود باش طناب رو دور پام باز کن اعصاب ندارما. یه زانوش رو توی شکمش جمع کرده و پای دیگش معلق بود. نمیدونم با کتش چه غلطی کرد... ولی با این پیراهن زیتونی فرقی با دوران کلوپ پلهای نداشت. محال ممکنه ارتش ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 55
«از زبان شخصیت ایلیا ایوانف» - خرس میندازی دنبال جوخه صد؟ - خودشون رفتن سمت غار به من چه؟ مثل اینکه خیلی هم بهم مربوط بود؛ با مشتی که به شکمم کوبید این بهم ثابت شد. البته همین که مشتش رو دیدم واقعا میخواستم تهمت ناروا رو بپذیرم ولی اصلا فرصتی ندادن. درد فجیعی از معدهم تا پشت کمرم رفت و یه لح...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 56
«عصر روز بعد_پایگاه زیرزمینی جوخه جایگزین» - خستمه ولم کنید. نمیدونم این پایگاه چه بلایی سر ابهت و شکوهم آورد! قسم میخورم از طبقه پونزده تا سالن اصلی نزدیک به شونزده بار گفتم "خستمه ولم کنید" ولی دو قلوها بیشتر بهم میچسبیدن و سرم رو با حرفاشون میخوردن. لنزو بازوم رو گرفت و سرش رو جلو آورد...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 57
وسط این هیری ویری، یهو صدای آژیری توی کل پایگاه پیچید. دلم هری پایین ریخت و بلافاصله با بهت چرخیدم. آخرین باری که این آژیر رو شنیدم واقعا به چیز خوبی ختم نشد. باز چه خبره؟ کاش لال میشدم و نمیگفتم امروز روز عادیای بود... تک خ*ایه شدیم، امیدوارم آرین با این ادبیاتش بمیره. دروازه ورودی اصلی باز ش...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 58
«ساعت هشت شب _ پایگاه زیرزمینی جوخه جایگزین» - زشت بیریخت با اون چشمای روحیِ بیمصرفت! امیدوارم بمیری... امیدوارم به جای زخم روی صورتت دم و دستگاهت زخمی بشه. گوش میدی چی میگم؟ مهم نیست چون بخوای یا نخوای به روح هفت جد قبلت فحش میدم، اصلا نفرینشون میکنم... من از نسل مادر مقدسم میدونی نفرینه...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 59
- اینجا چه خبره؟ هاووک این رو درحالی فریاد زد که دستهاش رو به نردهها میفشرد تا نیفته. لرزش و بهت توی صداش کاری کرد که باور کنم همه چیز واقعیه. ناباورانه چنگی به گلوی متورم و لرزونم زدم و عاجزانه دنبال اکسیژن گشتم. زیر چشمام داشت همرنگ خون میشد... همرنگ همینی که کف سالن رو خیس کرده بود؛ همین ...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 60
«ده سال پیش _ سرزمین نِلین» - فرمانده کلیئو! نمیشه بعد این همه سال یهو به نلین برگردید، اونم با این تعداد کم محافظ. حتی نذاشتید من براتون یه کاخ حاضر کنم... میخواین ارتش نلین رو خجالت زده کنید؟ سرفهی خفهای کردم و جوری از سرما لرزیدم که مامان محکمتر بغلم کرد. از زمانی که شاران رو به مقصد این ...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
