پارت صد و پنجاه و هشتم :

سوزش خفیفی روی پوستم حس می‌کنم؛ نشانه‌ای که می‌گوید زیدن همراه بقیه وارد اتاق گزارش جنگ شده است. پروفسور دورا شروع به صحبت می‌کند اما افکار من جای دیگری پرسه می‌زند.
امروز ششمین سالگرد مرگ برنن است. اگر زنده بود حالا شاید ازدواج کرده بود و من عمه شده بودم. شاید قلب پدرم آن‌قدر زود از تپش نمی‌ایستاد.
بی‌هوا و از سر دلتنگی در ذهنم می‌گویم:
«من رو ببر توی تخت.»
کمی در صندلی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️