پارت یک :

بسم‌الله الرحمن الرحیم
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
حضرت حافظ
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
بغض نفس گیرم حتی از سرمای سخت آبان ماه هم بدتر بود.
دست لرزانش که بالا آمد، گویی به سمتش پرواز کردم.
_ ش… شیدا…
یخ کرده بود؛ انگار این روزها هیچ خونی در رگهایش جریان نداشت. با دستی که دیگر جانی در آن نبود، دستش را فشردم.
_ جانم… جانم دورت بگردم، بگو…
صورتش برای گفتن حتی یک کلمه ی ساده هم جمع میشد. لرزش چانه ام را پنهان کردم و دردی را که گلویم را به وحشت انداخته بود، قورت دادم.
پلک روی هم فشرد، دندان بر هم سایید.
_ من… من طلوع… طلوع خورشید فردا رو نمیبینم…
چنگی بر جانم افتاد. یخ کردم…
یا شاید آتشی که درونم بود، شعله ورتر شد.
نمیدانم چه بود… این حس چه بود؟
چشم هایش… این چشم ها دیگر چشم های دو روز قبل نبودند.
باید زجه میزدم…
باید اشک میریختم…
پس چرا این آتش درونم مرا نمیکشت؟
دست بی جانش آرام روی صورتم نشست.
_ ن… نباید بشکنی…
اما همین دو کلمه کافی بود تا سیل درونم طغیان کند. اشک ها جاری شدند؛ اشک هایی که حتی توان افتادن روی گونه هایم را نداشتند.
سرم را روی ملحفه ی سفیدی گذاشتم که دستش چنگ زنان آن را نگه داشته بود.
_ نگام کن… سرت رو… سرت رو بلند کن…
جانی در سینه ام پرپر میزد و تمنا میکرد درست همین لحظه پر بکشد و از این دردِ غیرقابل تحمل رها شود.
سر بلند کردم، اما تصویرش از لابه لای اشک ها فقط نمایی مبهم بود.
دست روی گلویم گذاشتم و با صدایی که بیشتر ناله بود تا صدا، زمزمه کردم:
_ نمیتونم… نمیتونم… من نمیتونم جلوی اون آدما بایستم… تو رو خدا… تو رو خدا بسه دیگه… بلند شو… تو نباید مغلوب این درد بشی…
چشم های بی فروغش را محکم بست.
_ خوب… خوب گوش بده… دیگه… دیگه از نظر من اون عقد… اون عقد باطله… اول… اول طلاق میگیری و بعد…
سرفه هایش شدیدتر از ثانیه های قبل شد.
کلامش در دهان تلخ ماند و ملحفه ی سفید دوباره و هزارباره پر شد از لکه های خونی که دیگر قرمز هم نبودند؛ به سیاهی میزدند.
وجودم پر از زهر شد. خواستم به سمت در بدوم که با آخرین توان، دستم را گرفت.
_ ن… نرو…
زجه کشان برگشتم سمتش و هق زدم:
_ باید دکتر بیاد بالای سرت دوباره… حق نداری تنهام بذاری…
چشم هایش دیگر حتی توان باز شدن نداشتند.
از حنجره اش جز نایی بی جان بیرون نمی آمد.
_ همه رو… همه رو پس بگیر… نذار… نذار این لجن زار اسمم رو… اسمم رو لکه دار کنه…
من رو… من رو ببخش دخترم… ببخش که با… باعث شدم… اون… اون آدم بیاد… بیاد تو زندگیت… من رو… من رو ببخش…
دویدم…
وقتی خون از دهانش بیرون زد، دویدم…
دویدم، اما به سمت کجا؟
به سمت دکترهایی که خودشان گفته بودند همین روزها رفتنی ست…
که همین روزها بی کس تر از قبل میشوم…
که من میمانم و دنیایی که برایم کثیف تر از همیشه است…
دویدم…
اما صدای بوق ممتد دستگاهی که از اتاق شنیده میشد، همه چیز را سیاه تر کرد.
و کسی کنار گوشم زمزمه کرد:
" تو میمانی و دیوهایی که زندگی ات را به اینجا کشاندند… تو میمانی و حقی که بر گردنت ماند…
تو میمانی و جنگ با تمام کسانی که با لبخند، خنجر به دست روبه رویت ایستاده اند و برای تکه تکه شدنت شرط بسته اند…"
و میان تمام بغضهای نفس گیرم، دخترکی مظلومانه گوشه ی پیراهنم را کشید، نگاهم کرد و پرسید:
«زندگی… مگر دیگر روی خوش هم دارد؟»
افتادم… افتادم روی زمینی که حالا جسم بابا را در دلش آرام میکرد
و دیگر کسی نبود که روح مرا به زندگی ام برگرداند…
◾️◾️◾️◾️◾️◾️
آرام انگشت روی شیشه ی بخارگرفته کشیدم.
رد انگشتم قطره شد و با شتاب تا انتهای پنجره پایین آمد در دلم به خودم خندیدم و گفتم
" حتی این پنجره هم گریه میکند، اما تو… تو حتی اشک ریختن را هم فراموش کرده ای."
_ خانم اجازه! من همه برگه م رو نوشتم.
میتونم برم بیرون؟
با صدایش، تمام افکارم درست مثل همان قطره فرو ریختند و از ذهن خسته ام دور شدند.
نفس بلندی کشیدم و پشت میز نشستم.
_ برگه‌ات رو بیار بده به من، مائده.
داره برف میاد، فعلاً نمیتونی بری توی حیاط.
بقیه ی بچه ها هم اگر برگه هاشون رو کامل کردید، بیارید بدید به من تا زنگ بخوره.
سروصدا هم نکنید تا دوستاتون امتحانشون رو خوب بدن.
برگه ها یکی یکی روی میز پر میشدند، اما صدای پچ پچ ها لحظه ای کم نمیشد.
دلم میخواست تمنا کنم که ساکت شوند، اما چرا این بیچاره ها باید تقاص بی حوصلگی های من را پس میدادند؟
بی آنکه حتی در مقابل تقلب هایشان واکنش نشان دهم، چشم دوختم به پنجره و برفی که دی ماه را سفیدپوش کرده بود.
به خودم آمدم؛ میز پر از برگه بود و نیمکت ها آرام آرام خالی میشدند.
آخرین برگه که روی میز نشست، صدای زنگ هم بلند شد و مدرسه در همهمه ی خروج دانش آموزان فرو رفت.
صدای قدم هایم روی برف خشک، صدای تمنا بود… صدای کسی که می گفت
«زندگی کردن را دیگر فراموش کرده ای!»
میان برف و سرمای زمستان، انگار بیشتر از هر کسی، از درون و بیرون یخ زده بودم.
حتی قُمری های بغ کرده روی پرچین دیوار، آغوشی داشتند تا تکیه کنند، اما من…
یقه ی پالتویم را بیشتر بالا کشیدم و شالگردنم را محکم تر دور گردنم انداختم.
چشم از سفیدی برف کندم و نگاهم را به روبه رو انداختم؛ حتی برای یک بار هم خودش زحمت نمیداد که از ماشین پیاده شود و فکر کند روی این برف لغزنده چگونه عرض خیابان را طی کند…
هنوز دوستش داشتم؟ نمیدانم…
ماشین ها یکی در میان زنجیر چرخ داشتند و اگر مراقب نبودی، جسمت لا به لای برف مدفون میشد.
آرام نگاهی به چپ و راستم انداختم و با دقت مسیر را طی کردم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مانلی

    1

    پارت اول فوق العاده بود یعنی هر چی بگم کم گفتم دم شما گرم خانوم نویسنده بریم پارت بعدی👏🏻

    ۳ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم‌عزیزدل🥰♥️

    ۳ روز پیش
  • ع

    0

    عالی😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥰♥️

    ۳ هفته پیش
  • الهه

    1

    خوب بود عالیبود قشنگ بور

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم الهه جانم🥰

    ۲ ماه پیش
  • مارال

    1

    به نظرم باید جالب باشه

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پشیمون نمیشی از خوندنش🥰

    ۲ ماه پیش
  • محبوب

    1

    قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم محبوب جانم♥️🥰

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    1

    از پارت اول پیداس که چقد قلم قوی ای داری😍 خیلی قشنگ شروع شد

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی مبینای قشنگم🫶🏻🥹🫀

    ۳ ماه پیش
  • Jolia

    2

    اسم بازیگری که به عنوان نقش جناب سرگرد در نظر گرفتیم کیه؟ و همیشه با اون دختر خوشگله استوریشو میذارین اسم سریالی که با هم بازی کردن رو میشه بگین لطفا؟🥲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اسم‌بازیگر مرد شوکرو اوزییلدیز هست و اسم دختر بورجو اوزبرک. تو سریال ( روحت هم خبر دار نمیشه) با هم‌پارتنر بودن🥹🫧✨

    ۴ ماه پیش
  • Jolia

    2

    خیلی ممنون که جواب دادی عزیزم♥️

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونت😘

    ۳ ماه پیش
  • Kimi

    2

    زیبا بود بقیه اشو کجا بخونممممم

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزدلم پارت ها پشت هم هستن بزنی روی گزینه پارت بعدی برات باز میشه

    ۳ ماه پیش
  • Kimi

    1

    زیبا بود بقیه اشو کجا بخونممممم

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    2

    بابا سمانه دمت گرم واقعا عالیه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم دختر قشنگ😘🥰

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    2

    بابا سمانه دمت گرم واقعا عالیه

    ۴ ماه پیش
  • ماهور

    4

    چقدر شروعش قشنگ بود خیلی خوشم اومد قشنگ جذب کنندس🤗

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونمممم🥰

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    3

    منی که دارم اینجا کامنت میذارم الان پارت ۱۲۰ هستم. خواستم به اونای که تازه شروع کردن بگم تردید نکنید واسه خوندنش🤞🏻🥲 واقعا لحظه به لحظه این رمان تو ذهنتون میمونه. شیدا خلق شده واسه اینکه زندگیش و قصه اش بدجوری با قلبتون بازی کنه💕🥰

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ عزیزممممم♥️🥰

    ۴ ماه پیش
  • Alia

    2

    از استوریا ترغیب شدم بیام بخونم. از شروعش خوشم اومد ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خوش اومدی عزیزم✨️♥️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    سلام عزیزم میگم استوریتون مال کدوم فیلمه؟

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم‌ سریال " روحت خبردار نمیشه" به ترکی هم‌میشه Ruhun duymaz

    ۴ ماه پیش
کپی شد!