دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه استارتاپی و طنز این رابطه باگ دارد اثر ویدا چراغیان

رمان این رابطه باگ دارد

  • زبان فارسی
  • 24.3K 👁
  • 105 ❤️
  • 663 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

برای اجاره کردن یه خونه، فقط کافی بود نقش زن و شوهر عاشق رو بازی کنن… مشکل از جایی شروع شد که شغل واقعیشون هم نقش بازی کردن بود. دنیا و آرین، دو دانشجوی کامپیوتر، هر روز پشت چهره‌ی یک هوش مصنوعی با آدم‌های غریبه حرف می‌زنن؛ آدم‌هایی که بی‌خبر، از عمیق‌ترین رازها، ترس‌ها و احساساتشون برای اون‌ها می‌نویسن. قرار بود همه‌چیز خیلی ساده پیش بره… یه قرارداد کاری. یه ازدواج صوری. و چند تا دروغ بی‌ضرر. اما اینقدرام ساده نبود... از کاربرهایی که عاشق «هوش مصنوعی» می‌شن، تا همسایه‌هایی که زیادی کنجکاون، خانواده‌هایی که زیادی سنتی‌ان و صاحبخونه‌ای که همه‌چیز رو زیر ذره‌بین داره… انگار هر روز، یک باگ جدید وارد زندگی دنیا و آرین می‌شه؛ باگی که هر لحظه می‌تونه همه‌چیز رو به هم بریزه. رمان «این رابطه باگ دارد»؛ یه کمدی عاشقانه‌ست درباره‌ی دو آدم که هم‌زمان باید نقش یک هوش مصنوعی، یک زوج عاشق و در نهایت… خودِ واقعی‌شون رو بازی کنن. خلاصه اینکه؛ باید بیای داخل نجوا، لابه‌لای کدها، پیام‌های نصفه‌شب و دروغ‌های کوچیکی که هر روز بزرگ‌تر میشن تا باگ اصلی رو پیدا کنی. قول نمی‌دم اوضاع خیلی راحت پیش بره… ولی قطعا از اومدن پشیمون نمیشی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

چیزی به نیمه‌شب نمانده بود که آرین برای صدمین بار تصمیم گرفت برنامه‌نویسی را کنار بگذارد و برود سراغ دزدی مسلحانه. حداقل ممکن بود شبی، آدم مناسبی به تورش بخورد که دستش به دهنش برسد. با همین منطقِ امیدوارکننده، موجودی حسابش را چک کرد و همان‌جا فهمید حتی بودجه‌ی خرید یک دست اسلحه برای شروع یک دزدی آبرومند را هم ندارد. چند ثانیه به عدد خیره ماند. آهی کشید و با انگشت اشاره اش روی میز شروع کرد به ضربه زدن، انگار داشت روی میز کد وارد میکرد. بعد زیر لب نق زد:
- ظاهراً برای خلافکار شدن هم باید سرمایه اولیه داشته باشی.
انگشتش هنوز روی میز حرکت میکرد. بی هدف و کلافه. روی صندلی لقِ شرکت لم داد و به مانیتور زل زد. کولر مثل پیرمردهای در حال مرگ صدا می‌داد و چراغ نئون آبی‌رنگِ روی ستون هر سه ثانیه یک‌بار خاموش می‌شد؛ طوری که انگار خودش هم مطمئن نبود می‌خواهد به نورافشانی اش ادامه دهد یا نه. شرکت «نجوا» یک استارتاپ نوپای هوش مصنوعی بود. محیطی گرم و دوستانه برای چند جوان خسته که در دنیای واقعی چیزی برای از دست دادن نداشتند اما هنوز به آینده ی تکنولوژی ونقش هوش مصنوعی در ارتباط با آدمها امیدار بودند.
نگاهش به دیوار روبرو افتاد که با فونت خیلی خفنی نوشته بود:
- ما آینده‌ی درخشان ارتباط انسان و هوش مصنوعی هستیم.
و زیرش، نسیم با خودکار قرمز اضافه کرده بود:
- ولی اول پول اینترنتو بدین.
پوزخندی زد و کش و قوسی به تن خسته‌ش داد. بسته بیسکویتش را باز کرد و خرچ خرچ جوید. همان وقت پنجره‌ی یک چت جدید روی پنل سیستم باز شد:
— کاربر متصل شد.
اسم کاربر: ماه پیشونی
آرین با دهنی پر ، اخمی کرد و زیر لب گفت:
- ای خدا فقط امشب دیگه شکست عشقی نباشه… بخدا من دیگه کشش ندارم.
پیام آمد:
- فکر کنم دوست پسرم می‌خواد ترکم کنه. دارم دیوونه میشم
آرین پوفی کرد و سرش را کوبید روی میز. پودر بیسکوییت شبیه گرد و غبار از دهنش روی میز پخش شد و وقتی با دست آن را پاک میکرد نگاهی به سقف دوده گرفته ی اتاق کرد و کنایه زد:
« خدا جون دمت گرم... قشنگ حال دادیا!...»
همزمان گوشی اش روی میز لرزید و نگاهش را سوی خود کشید. پیام از سوی خوابگاه دانشگاه بود:
- فردا صبح تشریف بیارید دفتر مدیریت خوابگاه. ظاهرا شما برای اقامت در خوابگاه واجد شرایط نیستید. جهت بررسی زودتر اقدام بفرمایید.
چند ثانیه به پیام خیره ماند. وسط این همه مشکل فقط همین را کم داشت. نفسش آهی شد و گوشی را روی میز به پشت گذاشت، انگار اگر نگاهش نکند مشکل خوابگاه حل خواهد شد.
پنجره چت روی سیستم دوباره لرزید.
- اوی ... پس چرا جواب نمی‌دی؟ مُردی مگه؟
آرین نفسی با حرص بیرون داد و انگشتانش را روی کیبورد گذاشت و به سرعت باد تایپ کرد:
- من در خدمتم. متاسفم که پاسخ نگرفتی. احتمالا یه اختلالی پیش اومده و جواب نرسیده. گفتم «گاهی ترسِ ما برای از دست دادن آدم‌ها، بیشتر از خودِ از دست دادنه.»
این را نوشت و خودش پوزخند زد و زیر لب با خودش گفت:
- خزعبلات اینستاگرامی.
اما کاربرِ بی اعصابی که همین چند ثانیه پیش میخواست سر هوش مصنوعی را از تنش جدا کند بلافاصله تایپ کرد:
- وای… دقیقاً چیزی بود که لازم داشتم بشنوم.
آرین با لبی آویزان واگویه کرد:
- ملت چه راحت با یه حرف خوشگل آروم میشن.
پیام بعدی خیلی زود رسید:
- خیلی دیر کرده . من مطمئنم میخواد تمومش کنه.
آرین تایپ کرد:
- دو احتمال وجود داره: یا تو ترافیک مونده ، یا داره یه بهونه ای جور مکینه که وقتی رسید بگه تو ترافیک موندم.
بعد در حالیکه به جمله ی هوشمندانه ی خودش لبخند میزد زیر لب زمزمه کرد: «امیدوارم اولی باشه.»
احساسات ماه پیشونی آنقدر تحت فشار بود که به لحن بانمک نجوا توجهی نکرد و بلافاصله نوشت:
- نه همیشه دیر میاد. احساس میکنم مخصوصا این کارو میکنه که بهم ثابت کنه براش مهم نیستم.
آرین برای چند لحظه مکث کرد. بعد ناخودآگاه نوشت:
- تو که اینو میدونی پس چرا هنوز منتظرشی؟
سه نقطه تایپ ظاهر شد. طولانی... کند... و بالاخره پیامش رسید:
- چون آدم وقتی خیلی تنها باشه، حتی رابطه‌ی اشتباه رو هم ول نمی‌کنه.
این‌بار آرین جواب نداد. نمی‌دانست چرا، ولی جمله ی ماه پیشونی محکم خورد توی صورتش.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 102 رای
5 ★
57%
4 ★
36%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان این رابطه باگ دارد

  • شادان

    در پارت 550

    یه حسی بهم میگه الان سر رشته ریختن تو دیگ عفت سادات میگه دوتایی بیاید رشته بریزید تا سر رشته کار از دستتون در نره ..

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂بعید نیست

    ۲ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 550

    من یه هم اتاقی داشتم دانشگاه اینجوری بود یهو یه ایده میداد دیگه نمیشد جمعش کرد.هرچی بیشتر سناریوهای دنیا رو میشه یاد دوستم میافتم. یه بار نصفه شب ساعت دو بود من از خواب بیدار کرده که گشنمه و هوس اش رشته کردم .من که تاحالا اش نپخته بودم منو گول کرد که بیا کمکم دوتایی زود میشه تا ۵ صبح حیرون شدیم🤣

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂 به نظرم گاهی خون به مغز دنیا نمیرسه وگرنه چرا باید این تئوریهای ناگهانی خونه خراب کن به مغزش برسه؟😂

    ۲ ساعت پیش
  • تمنا

    در پارت 550

    خانم چراغیان. استوری هارو دیدم به به چ آشی..فقط سومی فیلم بود گذاشته بودید؟آخه باز نمیکنه برام هیچ کدام از فیلم هایی که استوری میکنید..ولی بقیه نویسنده ها باز میشه برام.بقیه هم همین مشکل من رو دارید رفقا؟

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله عزیزم سومی یه نماهنگ جذاب از رمان هست ، چقدر حیف اگر دیده نمیشه ! لطفاً دوستان دیگه به من بگید آیا فیلمهایی که استوری میکنم براتون قابل رویت هست یا نه حتما بهم بگین لطفا🙏❤️

    دیروز
  • شادان

    در پارت 550

    عه من فکر میکردم مشکل از نت منه ولی خب اره قبلا هم اینجوری شده که ویدئویی باز نشه و فقط عکسها باز بشه .. الان امشبم فقط عکسا باز میشه

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    فکر کنم دقیقا مال نته گاهی خیلی ضعبفه با این حال من از مدیریت سوال میکنم ببیننم چی میگن

    ۲ ساعت پیش
  • تمنا

    در پارت 551

    ایی🥰😍😍چ جایی تموم شد..یه پارت هدیه به من وشادان بدید لطفا🫠🙃

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بخدا هنوز ننوشتم یعنی فرصت نکردم تازه از ساعت ١٢ مبخوام برم سراغش انرژی بفرستید که زود زود بنویسم😍🙏

    دیروز
  • شادان

    در پارت 550

    تروخدا شب میخواهید بنویسید ققط و فقط به عشق من و تمنا که پایه ثابت کامنتا هستیم فکر کنین ..بعد پارتهای طولانی طولانی از ماجراهای اش نذری برامون بنویسین

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم 😂 چشم همش به شما فکر میکنم🥰👌🏼

    ۲ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 550

    اخی چقد پارت هدیه خوبه واقعا اصلا کاش هرروز پارت داشتیم..🫣🫣

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گوارای جان عزیز

    ۲ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 550

    واای چشمام بزور باز نگه داشتم تا پارت امشب رو بخونم .. یعنی نه دلم میاد نخونم نه میتونم با دقت بخونم..

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آخی عزیزم . به نظرم یه دور سرسری بخون یه دور سر فرصت دقیق و کامل بخون🥰

    ۲ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آخی عزیزم . به نظرم یه دور سرسری بخون یه دور سر فرصت دقیق و کامل بخون🥰

    ۲ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 520

    واای این چندروز همکارم رفته مرخصی و کلی مجبور شدم شیفت بیشتر بمونم دیگه شبا وقت نکردم رمان بخونم..

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    در عوض یکجا میخونی 🥰❤️

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 520

    یعنی جایزه خوش شانس ترینا رو باید بدن به اینا ..

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 520

    واای این سکسکه های دنیا چقد رو مخه.. قشنگ تابلو میکنه یه چی شده

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اینقدر شوک روحی داشته این چند وقت میترسم آخرش خفه بشه طفلک 😂

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 521

    واای اونجا که هلنا داشت پرتقال بو میکشید قشنگ هوس پرتقال کردیم

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چجوری تو اون وضعیت تونستی هوس پرتقال کنی😂😂

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 530

    ولی چقد خوبه دوتا پارت باشه پشت سرهم بخونی 🥰🥰

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گوارای وجودت عزیزم🥰

    ۲ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 541

    یعنی من عاشق دنیا و تئوری های ذهنشنم حالا در کنارش جدی شدن مثلا همسر جانش و یعد در عین جدی بودن میزنه تو فاز شوخی. عالیی بود صبح ام رو با دل درد از خنده زیاد شروع کروم. خدا قوت نویسنده جون

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چه کامنت خوبی بود قشنگ فول آو انگیزه شدم مرسی 🥰

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 540

    حس میکنم آرین هنوز نفهمیده که دنیا شوخی هاشو نمیگیره ..🤦 ♀️🤦 ♀️ نزن برادر من این حرفا رو دنیا زیادی ذهنش خلاقهه

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂 دنیا کلا تو دنیای خودشه اینقدر برای این موقعیتی که بالاجبار توش قرار گرفته، ذهنش مشغوله که گاهی هیچی نمی‌فهمه

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 540

    یعنی با این فرمونی که اینا پیش میرن قشنگ منتظر بردن کاسه آش نذری برای همسایه ها هستیم

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂😂همین جوری پیش برن عفت سادات میره در و همسایه رو خبر می‌کنه بیان برای روضه🤦🏽‍♀️😁

    ۲ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 21

    موضوع رمانت برام خیلی جالب بود کمتر کسی رو دیدم که در موردش نوشته باشه.اگه هم نوشتن داستان کوتاه بوده. تا الان هم که خیلی خوب و قوی بوده.خدا قوت

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوشحالم براتون جذاب بوده . امبدوارم تا انتها دوست داشته باشید

    ۲ روز پیش
  • تمنا

    در پارت 540

    همینو بگو..من گفتم الان آرین میگن با چت یه عکس بساز .ولی نه خب اینا کارشون اینه حتما هلنا م زود تشخیص میده که مصنوعیه

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله قطعا این فکر دم دستی ترین فکری بود که می‌توانست به سرشون بزنه اما حتی بهش فکر هم نکردن چون خودشون میدونن تشخیصش برای هلنا و بقیه همکلاسیهاشون چقدر راحته😇

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️