دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه استارتاپی و طنز این رابطه باگ دارد اثر ویدا چراغیان

رمان این رابطه باگ دارد

  • زبان فارسی
  • 20.6K 👁
  • 94 ❤️
  • 453 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

برای اجاره کردن یه خونه، فقط کافی بود نقش زن و شوهر عاشق رو بازی کنن… مشکل از جایی شروع شد که شغل واقعیشون هم نقش بازی کردن بود. دنیا و آرین، دو دانشجوی کامپیوتر، هر روز پشت چهره‌ی یک هوش مصنوعی با آدم‌های غریبه حرف می‌زنن؛ آدم‌هایی که بی‌خبر، از عمیق‌ترین رازها، ترس‌ها و احساساتشون برای اون‌ها می‌نویسن. قرار بود همه‌چیز خیلی ساده پیش بره… یه قرارداد کاری. یه ازدواج صوری. و چند تا دروغ بی‌ضرر. اما اینقدرام ساده نبود... از کاربرهایی که عاشق «هوش مصنوعی» می‌شن، تا همسایه‌هایی که زیادی کنجکاون، خانواده‌هایی که زیادی سنتی‌ان و صاحبخونه‌ای که همه‌چیز رو زیر ذره‌بین داره… انگار هر روز، یک باگ جدید وارد زندگی دنیا و آرین می‌شه؛ باگی که هر لحظه می‌تونه همه‌چیز رو به هم بریزه. رمان «این رابطه باگ دارد»؛ یه کمدی عاشقانه‌ست درباره‌ی دو آدم که هم‌زمان باید نقش یک هوش مصنوعی، یک زوج عاشق و در نهایت… خودِ واقعی‌شون رو بازی کنن. خلاصه اینکه؛ باید بیای داخل نجوا، لابه‌لای کدها، پیام‌های نصفه‌شب و دروغ‌های کوچیکی که هر روز بزرگ‌تر میشن تا باگ اصلی رو پیدا کنی. قول نمی‌دم اوضاع خیلی راحت پیش بره… ولی قطعا از اومدن پشیمون نمیشی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

چیزی به نیمه‌شب نمانده بود که آرین برای صدمین بار تصمیم گرفت برنامه‌نویسی را کنار بگذارد و برود سراغ دزدی مسلحانه. حداقل ممکن بود شبی، آدم مناسبی به تورش بخورد که دستش به دهنش برسد. با همین منطقِ امیدوارکننده، موجودی حسابش را چک کرد و همان‌جا فهمید حتی بودجه‌ی خرید یک دست اسلحه برای شروع یک دزدی آبرومند را هم ندارد. چند ثانیه به عدد خیره ماند. آهی کشید و با انگشت اشاره اش روی میز شروع کرد به ضربه زدن، انگار داشت روی میز کد وارد میکرد. بعد زیر لب نق زد:
- ظاهراً برای خلافکار شدن هم باید سرمایه اولیه داشته باشی.
انگشتش هنوز روی میز حرکت میکرد. بی هدف و کلافه. روی صندلی لقِ شرکت لم داد و به مانیتور زل زد. کولر مثل پیرمردهای در حال مرگ صدا می‌داد و چراغ نئون آبی‌رنگِ روی ستون هر سه ثانیه یک‌بار خاموش می‌شد؛ طوری که انگار خودش هم مطمئن نبود می‌خواهد به نورافشانی اش ادامه دهد یا نه. شرکت «نجوا» یک استارتاپ نوپای هوش مصنوعی بود. محیطی گرم و دوستانه برای چند جوان خسته که در دنیای واقعی چیزی برای از دست دادن نداشتند اما هنوز به آینده ی تکنولوژی ونقش هوش مصنوعی در ارتباط با آدمها امیدار بودند.
نگاهش به دیوار روبرو افتاد که با فونت خیلی خفنی نوشته بود:
- ما آینده‌ی درخشان ارتباط انسان و هوش مصنوعی هستیم.
و زیرش، نسیم با خودکار قرمز اضافه کرده بود:
- ولی اول پول اینترنتو بدین.
پوزخندی زد و کش و قوسی به تن خسته‌ش داد. بسته بیسکویتش را باز کرد و خرچ خرچ جوید. همان وقت پنجره‌ی یک چت جدید روی پنل سیستم باز شد:
— کاربر متصل شد.
اسم کاربر: ماه پیشونی
آرین با دهنی پر ، اخمی کرد و زیر لب گفت:
- ای خدا فقط امشب دیگه شکست عشقی نباشه… بخدا من دیگه کشش ندارم.
پیام آمد:
- فکر کنم دوست پسرم می‌خواد ترکم کنه. دارم دیوونه میشم
آرین پوفی کرد و سرش را کوبید روی میز. پودر بیسکوییت شبیه گرد و غبار از دهنش روی میز پخش شد و وقتی با دست آن را پاک میکرد نگاهی به سقف دوده گرفته ی اتاق کرد و کنایه زد:
« خدا جون دمت گرم... قشنگ حال دادیا!...»
همزمان گوشی اش روی میز لرزید و نگاهش را سوی خود کشید. پیام از سوی خوابگاه دانشگاه بود:
- فردا صبح تشریف بیارید دفتر مدیریت خوابگاه. ظاهرا شما برای اقامت در خوابگاه واجد شرایط نیستید. جهت بررسی زودتر اقدام بفرمایید.
چند ثانیه به پیام خیره ماند. وسط این همه مشکل فقط همین را کم داشت. نفسش آهی شد و گوشی را روی میز به پشت گذاشت، انگار اگر نگاهش نکند مشکل خوابگاه حل خواهد شد.
پنجره چت روی سیستم دوباره لرزید.
- اوی ... پس چرا جواب نمی‌دی؟ مُردی مگه؟
آرین نفسی با حرص بیرون داد و انگشتانش را روی کیبورد گذاشت و به سرعت باد تایپ کرد:
- من در خدمتم. متاسفم که پاسخ نگرفتی. احتمالا یه اختلالی پیش اومده و جواب نرسیده. گفتم «گاهی ترسِ ما برای از دست دادن آدم‌ها، بیشتر از خودِ از دست دادنه.»
این را نوشت و خودش پوزخند زد و زیر لب با خودش گفت:
- خزعبلات اینستاگرامی.
اما کاربرِ بی اعصابی که همین چند ثانیه پیش میخواست سر هوش مصنوعی را از تنش جدا کند بلافاصله تایپ کرد:
- وای… دقیقاً چیزی بود که لازم داشتم بشنوم.
آرین با لبی آویزان واگویه کرد:
- ملت چه راحت با یه حرف خوشگل آروم میشن.
پیام بعدی خیلی زود رسید:
- خیلی دیر کرده . من مطمئنم میخواد تمومش کنه.
آرین تایپ کرد:
- دو احتمال وجود داره: یا تو ترافیک مونده ، یا داره یه بهونه ای جور مکینه که وقتی رسید بگه تو ترافیک موندم.
بعد در حالیکه به جمله ی هوشمندانه ی خودش لبخند میزد زیر لب زمزمه کرد: «امیدوارم اولی باشه.»
احساسات ماه پیشونی آنقدر تحت فشار بود که به لحن بانمک نجوا توجهی نکرد و بلافاصله نوشت:
- نه همیشه دیر میاد. احساس میکنم مخصوصا این کارو میکنه که بهم ثابت کنه براش مهم نیستم.
آرین برای چند لحظه مکث کرد. بعد ناخودآگاه نوشت:
- تو که اینو میدونی پس چرا هنوز منتظرشی؟
سه نقطه تایپ ظاهر شد. طولانی... کند... و بالاخره پیامش رسید:
- چون آدم وقتی خیلی تنها باشه، حتی رابطه‌ی اشتباه رو هم ول نمی‌کنه.
این‌بار آرین جواب نداد. نمی‌دانست چرا، ولی جمله ی ماه پیشونی محکم خورد توی صورتش.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان این رابطه باگ دارد

ویدا چراغیان : ۳ روز پیش

سلام سلام عزیزان **اومدم بگم امشب یه پارت هدیه هم داریم امیدوارم بخونین و لذت ببرید. مرسی که با همراهیتون به من انگیزه میدین. به لطف شما این رمان هم در پرفروش‌های این هفته بوده و هم در لیست رمان‌های محبوب. و البته هفته گذشته هم در لیست رمانهای پیشنهادی **مرسی که همراهمون هستید عزیزان. و خوشحالم که دنیا و آرین تونستن تو دل شما جای خودشون رو باز کنم. **بیصبرانه منتظر خوندن کامنتهای بی نظیرتون هستم **🥰❤️🙏🙏🙏شبتون طلایی

نظرات رمان این رابطه باگ دارد

  • تمنا

    در پارت 330

    سلام. چیکارکنم خب انقد مشتاق خوندنم به یه پارت راضی نمیشم😅😍😘خسته نباشید ویدا خانوم..من گفتم پ س فقط نویسندگی میکنید .نمیدونستم شاغل هم هستید.

    ۲۴ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم ممنون از لطفت خوشحالم رمان رو دوست دارید🥰🙏

    ۱۰ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 330

    به سلامتی مادر دنیا بالاخره تصمیمشو گرفت ..

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بعله خدا به داد برسه😁

    ۱۰ ساعت پیش
  • آریس

    0

    خانم چراغیان تروخداا تایم پارت هارو بیشتر کن 😭😭🥺🥺

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم طبق استاندارد سایت پارت میذارم .

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    من هر پارت رو شب قبل می‌نویسم و برای شما می‌فرستم واقعا بیشتر از این فرصت نمیکنم بنویسم منم کار و زندگی دارم بخدا 😁 اما از اینکه همراهم هستید و رمان رو دوست دارید خیلی خوشحالم🥰❤️

    ۱۰ ساعت پیش
  • آریس

    0

    شمارش معکوس 🤣🤣

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم🥰

    ۱۰ ساعت پیش
  • اریس

    0

    به شمارش معکوس رسیدم 🤣🤣

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۱۰ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 330

    الان جهرمی رو میخواد چیکار کنه ؟ اون که همون اول میپرسه ارین کجاست 🫣🫣😅😅

    دیروز
  • تمنا

    در پارت 320

    خوشم میاد دنیا واقعا درلحظات بحرانی تو دنیا نیس🤣 هر شوک بدتر از اون شوک.. میگم خانم چراغیان راه نداره شبی ۲پارت ۳پارت بزارید واسه مون🫢☺️ .این نخونده تمومه🥲

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست دارید اما به منم فرصت بدید که بنویسم 😁. غیر از این، رمان دیگه ای هم دارم و غیر از این دو رمان مسیولیتهای خانه و محل کارم هم اضافه کنید🥰

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 320

    واای اونجا که آرین گفت اون زمان من عاشق همه چی بودم عالی بود❣️❣️

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دوچرخه قرمز دختر همسایه 😁بستنی قیفی🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 320

    جهرمی که خیلی خوشحال میشه مادرت بیاد دنیا خانوم..😅😅

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اون از خداشه😂

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 320

    به نظرمنم جواب نده دنیا جان.. تو امروز روی مود خوبت نیستی 🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دقیقا تو مود بدشانسیه😁

    ۲ روز پیش
  • نازنین

    0

    فقط عاشق بیژامه ی راه راه جهرمیم 🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ روز پیش
  • نازنین

    0

    عالیه این رمان من با هر پارتش اینقدر میخندم که تو خونه همه مشتاق شدن بخوننش 🤣😂مرسی نویسنده

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ای جانم چقدر عالی خوشحالم کردید🥰❤️

    ۲ روز پیش
  • دینا

    0

    آرین بدبخت کم کم داره تبدیل به گربه می شه واقعا 😅😅دنیا داری چیکار می کنی با این پسر؟؟🤣

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    واقعاً 😁

    ۲ روز پیش
  • دینا

    0

    واای خواستگاری دیگه چی میگه این وسط😅😅

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    والا

    ۲ روز پیش
  • تمنا

    در پارت 300

    من همیشه رمان های درام میخوندم طنز قبلا خوندم یادم نمیاد تا این حد خنده دار بوده باشه.. 😂خسته نباشید ..حیف که تموم شد تا فرداشب

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوشحالم که این رمان حال خوب براتون ساخته👌🏼❤️

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️