دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه استارتاپی و طنز این رابطه باگ دارد اثر ویدا چراغیان

رمان این رابطه باگ دارد

  • زبان فارسی
  • 27K 👁
  • 111 ❤️
  • 876 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

برای اجاره کردن یه خونه، فقط کافی بود نقش زن و شوهر عاشق رو بازی کنن… مشکل از جایی شروع شد که شغل واقعیشون هم نقش بازی کردن بود. دنیا و آرین، دو دانشجوی کامپیوتر، هر روز پشت چهره‌ی یک هوش مصنوعی با آدم‌های غریبه حرف می‌زنن؛ آدم‌هایی که بی‌خبر، از عمیق‌ترین رازها، ترس‌ها و احساساتشون برای اون‌ها می‌نویسن. قرار بود همه‌چیز خیلی ساده پیش بره… یه قرارداد کاری. یه ازدواج صوری. و چند تا دروغ بی‌ضرر. اما اینقدرام ساده نبود... از کاربرهایی که عاشق «هوش مصنوعی» می‌شن، تا همسایه‌هایی که زیادی کنجکاون، خانواده‌هایی که زیادی سنتی‌ان و صاحبخونه‌ای که همه‌چیز رو زیر ذره‌بین داره… انگار هر روز، یک باگ جدید وارد زندگی دنیا و آرین می‌شه؛ باگی که هر لحظه می‌تونه همه‌چیز رو به هم بریزه. رمان «این رابطه باگ دارد»؛ یه کمدی عاشقانه‌ست درباره‌ی دو آدم که هم‌زمان باید نقش یک هوش مصنوعی، یک زوج عاشق و در نهایت… خودِ واقعی‌شون رو بازی کنن. خلاصه اینکه؛ باید بیای داخل نجوا، لابه‌لای کدها، پیام‌های نصفه‌شب و دروغ‌های کوچیکی که هر روز بزرگ‌تر میشن تا باگ اصلی رو پیدا کنی. قول نمی‌دم اوضاع خیلی راحت پیش بره… ولی قطعا از اومدن پشیمون نمیشی.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

چیزی به نیمه‌شب نمانده بود که آرین برای صدمین بار تصمیم گرفت برنامه‌نویسی را کنار بگذارد و برود سراغ دزدی مسلحانه. حداقل ممکن بود شبی، آدم مناسبی به تورش بخورد که دستش به دهنش برسد. با همین منطقِ امیدوارکننده، موجودی حسابش را چک کرد و همان‌جا فهمید حتی بودجه‌ی خرید یک دست اسلحه برای شروع یک دزدی آبرومند را هم ندارد. چند ثانیه به عدد خیره ماند. آهی کشید و با انگشت اشاره اش روی میز شروع کرد به ضربه زدن، انگار داشت روی میز کد وارد میکرد. بعد زیر لب نق زد:
- ظاهراً برای خلافکار شدن هم باید سرمایه اولیه داشته باشی.
انگشتش هنوز روی میز حرکت میکرد. بی هدف و کلافه. روی صندلی لقِ شرکت لم داد و به مانیتور زل زد. کولر مثل پیرمردهای در حال مرگ صدا می‌داد و چراغ نئون آبی‌رنگِ روی ستون هر سه ثانیه یک‌بار خاموش می‌شد؛ طوری که انگار خودش هم مطمئن نبود می‌خواهد به نورافشانی اش ادامه دهد یا نه. شرکت «نجوا» یک استارتاپ نوپای هوش مصنوعی بود. محیطی گرم و دوستانه برای چند جوان خسته که در دنیای واقعی چیزی برای از دست دادن نداشتند اما هنوز به آینده ی تکنولوژی ونقش هوش مصنوعی در ارتباط با آدمها امیدار بودند.
نگاهش به دیوار روبرو افتاد که با فونت خیلی خفنی نوشته بود:
- ما آینده‌ی درخشان ارتباط انسان و هوش مصنوعی هستیم.
و زیرش، نسیم با خودکار قرمز اضافه کرده بود:
- ولی اول پول اینترنتو بدین.
پوزخندی زد و کش و قوسی به تن خسته‌ش داد. بسته بیسکویتش را باز کرد و خرچ خرچ جوید. همان وقت پنجره‌ی یک چت جدید روی پنل سیستم باز شد:
— کاربر متصل شد.
اسم کاربر: ماه پیشونی
آرین با دهنی پر ، اخمی کرد و زیر لب گفت:
- ای خدا فقط امشب دیگه شکست عشقی نباشه… بخدا من دیگه کشش ندارم.
پیام آمد:
- فکر کنم دوست پسرم می‌خواد ترکم کنه. دارم دیوونه میشم
آرین پوفی کرد و سرش را کوبید روی میز. پودر بیسکوییت شبیه گرد و غبار از دهنش روی میز پخش شد و وقتی با دست آن را پاک میکرد نگاهی به سقف دوده گرفته ی اتاق کرد و کنایه زد:
« خدا جون دمت گرم... قشنگ حال دادیا!...»
همزمان گوشی اش روی میز لرزید و نگاهش را سوی خود کشید. پیام از سوی خوابگاه دانشگاه بود:
- فردا صبح تشریف بیارید دفتر مدیریت خوابگاه. ظاهرا شما برای اقامت در خوابگاه واجد شرایط نیستید. جهت بررسی زودتر اقدام بفرمایید.
چند ثانیه به پیام خیره ماند. وسط این همه مشکل فقط همین را کم داشت. نفسش آهی شد و گوشی را روی میز به پشت گذاشت، انگار اگر نگاهش نکند مشکل خوابگاه حل خواهد شد.
پنجره چت روی سیستم دوباره لرزید.
- اوی ... پس چرا جواب نمی‌دی؟ مُردی مگه؟
آرین نفسی با حرص بیرون داد و انگشتانش را روی کیبورد گذاشت و به سرعت باد تایپ کرد:
- من در خدمتم. متاسفم که پاسخ نگرفتی. احتمالا یه اختلالی پیش اومده و جواب نرسیده. گفتم «گاهی ترسِ ما برای از دست دادن آدم‌ها، بیشتر از خودِ از دست دادنه.»
این را نوشت و خودش پوزخند زد و زیر لب با خودش گفت:
- خزعبلات اینستاگرامی.
اما کاربرِ بی اعصابی که همین چند ثانیه پیش میخواست سر هوش مصنوعی را از تنش جدا کند بلافاصله تایپ کرد:
- وای… دقیقاً چیزی بود که لازم داشتم بشنوم.
آرین با لبی آویزان واگویه کرد:
- ملت چه راحت با یه حرف خوشگل آروم میشن.
پیام بعدی خیلی زود رسید:
- خیلی دیر کرده . من مطمئنم میخواد تمومش کنه.
آرین تایپ کرد:
- دو احتمال وجود داره: یا تو ترافیک مونده ، یا داره یه بهونه ای جور مکینه که وقتی رسید بگه تو ترافیک موندم.
بعد در حالیکه به جمله ی هوشمندانه ی خودش لبخند میزد زیر لب زمزمه کرد: «امیدوارم اولی باشه.»
احساسات ماه پیشونی آنقدر تحت فشار بود که به لحن بانمک نجوا توجهی نکرد و بلافاصله نوشت:
- نه همیشه دیر میاد. احساس میکنم مخصوصا این کارو میکنه که بهم ثابت کنه براش مهم نیستم.
آرین برای چند لحظه مکث کرد. بعد ناخودآگاه نوشت:
- تو که اینو میدونی پس چرا هنوز منتظرشی؟
سه نقطه تایپ ظاهر شد. طولانی... کند... و بالاخره پیامش رسید:
- چون آدم وقتی خیلی تنها باشه، حتی رابطه‌ی اشتباه رو هم ول نمی‌کنه.
این‌بار آرین جواب نداد. نمی‌دانست چرا، ولی جمله ی ماه پیشونی محکم خورد توی صورتش.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 103 رای
5 ★
57%
4 ★
36%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان این رابطه باگ دارد

  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 160

    واکنش ارین فقط وقتی بفهمه ماه پیشونی زیدش هلناس😂🤧

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 150

    چه اثاث کشی پر دردسری 🤣

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 140

    میشه همینجور ک عکس دنیا و ارین رو گذاشتین عکس هلنای عتیقه رو هم بذارین 😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 130

    هلنای چندشش جمع کن خودتو یکم سنگین باش پسر ندیده بازیا چیه در میاری اه

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 120

    ایی چه بدم میاد از هلنا 🤧

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 110

    رو مخ تر از هلنا جهرمیه 🤧😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 100

    عاشق این عاقد شدم 😂🤣

    ۱۰ ساعت پیش
  • تمنا

    در پارت 670

    من م اومدم دنیا .. خب یک به یک مساوی 😁دیگه حالا آرین قیافه نگیره واسه دخترمون که خودشم یه نوا داره..ولی دنیا رو میخواد که خودشه وجودش پراز نوا های مختلفه واسه آرین 🥰 خداوکیلی انقد دروغ نگو دیگه شاید حلیمه از شتر های یزد پیاده شد با دلتون راه اومد .

    ۲۲ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 670

    اآخی آرش اومد ..از کی دیگه نبود تو داستان..

    ۲۳ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اومد زنشو نجات داد بخدا😂😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 670

    دلمون برای نجوا تنگ شده بود

    ۲۳ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نجوا و ماه پیشونی از این به بعد چه شود😈😈

    ۲۳ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 90

    پرنسس ارین 😂😂

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 80

    دردسر جهرمی چی میگه باز 🤦 ♀️

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    تازه اول دردسرای جهرمیه😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 70

    بدم میاد از هلنا🤧😂

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    هیچ کس دوسش نداره این طفلی رو

    ۲۳ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 670

    من خودم چندبار گفتم اشنا دارم بیا بریم خواستگاری رو اوکی کنیم تا کار به اینجا نکشه

    دیروز
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 660

    اخی چه عجب آرین بالاخره از راز دلش به ماهم گفت..🥰🥰

    ۲ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بچه مون عاشق بوده روش نمیشد بگه

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️