خلاصه رمان :
برای اجاره کردن یه خونه، فقط کافی بود نقش زن و شوهر عاشق رو بازی کنن… مشکل از جایی شروع شد که شغل واقعیشون هم نقش بازی کردن بود. دنیا و آرین، دو دانشجوی کامپیوتر، هر روز پشت چهرهی یک هوش مصنوعی با آدمهای غریبه حرف میزنن؛ آدمهایی که بیخبر، از عمیقترین رازها، ترسها و احساساتشون برای اونها مینویسن. قرار بود همهچیز خیلی ساده پیش بره… یه قرارداد کاری. یه ازدواج صوری. و چند تا دروغ بیضرر. اما اینقدرام ساده نبود... از کاربرهایی که عاشق «هوش مصنوعی» میشن، تا همسایههایی که زیادی کنجکاون، خانوادههایی که زیادی سنتیان و صاحبخونهای که همهچیز رو زیر ذرهبین داره… انگار هر روز، یک باگ جدید وارد زندگی دنیا و آرین میشه؛ باگی که هر لحظه میتونه همهچیز رو به هم بریزه. رمان «این رابطه باگ دارد»؛ یه کمدی عاشقانهست دربارهی دو آدم که همزمان باید نقش یک هوش مصنوعی، یک زوج عاشق و در نهایت… خودِ واقعیشون رو بازی کنن. خلاصه اینکه؛ باید بیای داخل نجوا، لابهلای کدها، پیامهای نصفهشب و دروغهای کوچیکی که هر روز بزرگتر میشن تا باگ اصلی رو پیدا کنی. قول نمیدم اوضاع خیلی راحت پیش بره… ولی قطعا از اومدن پشیمون نمیشی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان این رابطه باگ دارد - پارت 55
- خودت گفتی بیا یه تئوری بساز واسه بحران جدید. خب الان چاره ی دیگه ای نداشتیم. مگه هلنا نگفته باید یه عکس استوری کنی؟ - خب عقل کل!... من اگه آب هم تو اون دیگ میجوشوندم، برای عکس کافی بود. لارم نبود تو این بی پولی مجبور باشم برم کلی پول نخود و لوبیا بدم. خدا رحم کرد نگفتی حلیم وگرنه باید میرفتم گ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان این رابطه باگ دارد - پارت 54
فقط خدا با آنها بود که حلیمه از باد جاده، کمی گوشش سنگین شده بود. همان وقت نسیم دست حلیمه را گرفت و وقتی سمت آشپزخانه میکشید با صدایی که روی صدای عفت سادات پوشش بگذارد گفت: - یمه جان ول کن اون ور رو... بدو بیا ببین پنجرهی آشپزخونه رو به کجا باز میشه! اصلاً ابهت از سر و روی کوه دماوند میریز...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان این رابطه باگ دارد - پارت 53
کوچه شیب دار «انارستان» درست مثل عکسهای پینترستی زیبا و چشم نواز بود. پژوی آقای جهرمی با صدای قرچقرچِ لاستیکها روی مسیر شنیِ باغ متوقف شد. هوای خنک و تمیزِ دماوند از لای شیشههای نیمهباز به داخل دوید، اما برای آرین، این هوا بوی باروت میداد! دنیا در ماشین را باز کرد و عین کسی که از زندان رها ش...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان این رابطه باگ دارد - پارت 52
پیام از هلنا بود: “ما رسیدیم میدون معلم یه وانتی تو میدونه داریم ازش میوه میخریم . جاده عالی بود. تو چیکار میکنی؟ هنوز داری حلیم هم میزنی پای دیگ خاله گوهر؟” نفس آرین رفت. وحشت زده هینی گفت و وقتی نگاه همه سوی او چرخید به ناچار دستش را روی پهلویش گذاشت و نالید: - آخخخخ.... آخ پهلوم... - چی شد ب...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
😂😂بعید نیست
۲ ساعت پیششادان
در پارت 550من یه هم اتاقی داشتم دانشگاه اینجوری بود یهو یه ایده میداد دیگه نمیشد جمعش کرد.هرچی بیشتر سناریوهای دنیا رو میشه یاد دوستم میافتم. یه بار نصفه شب ساعت دو بود من از خواب بیدار کرده که گشنمه و هوس اش رشته کردم .من که تاحالا اش نپخته بودم منو گول کرد که بیا کمکم دوتایی زود میشه تا ۵ صبح حیرون شدیم🤣
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
😂😂 به نظرم گاهی خون به مغز دنیا نمیرسه وگرنه چرا باید این تئوریهای ناگهانی خونه خراب کن به مغزش برسه؟😂
۲ ساعت پیشتمنا
در پارت 550خانم چراغیان. استوری هارو دیدم به به چ آشی..فقط سومی فیلم بود گذاشته بودید؟آخه باز نمیکنه برام هیچ کدام از فیلم هایی که استوری میکنید..ولی بقیه نویسنده ها باز میشه برام.بقیه هم همین مشکل من رو دارید رفقا؟
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بله عزیزم سومی یه نماهنگ جذاب از رمان هست ، چقدر حیف اگر دیده نمیشه ! لطفاً دوستان دیگه به من بگید آیا فیلمهایی که استوری میکنم براتون قابل رویت هست یا نه حتما بهم بگین لطفا🙏❤️
دیروزشادان
در پارت 550عه من فکر میکردم مشکل از نت منه ولی خب اره قبلا هم اینجوری شده که ویدئویی باز نشه و فقط عکسها باز بشه .. الان امشبم فقط عکسا باز میشه
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
فکر کنم دقیقا مال نته گاهی خیلی ضعبفه با این حال من از مدیریت سوال میکنم ببیننم چی میگن
۲ ساعت پیشتمنا
در پارت 551ایی🥰😍😍چ جایی تموم شد..یه پارت هدیه به من وشادان بدید لطفا🫠🙃
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بخدا هنوز ننوشتم یعنی فرصت نکردم تازه از ساعت ١٢ مبخوام برم سراغش انرژی بفرستید که زود زود بنویسم😍🙏
دیروزشادان
در پارت 550تروخدا شب میخواهید بنویسید ققط و فقط به عشق من و تمنا که پایه ثابت کامنتا هستیم فکر کنین ..بعد پارتهای طولانی طولانی از ماجراهای اش نذری برامون بنویسین
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
عزیزم 😂 چشم همش به شما فکر میکنم🥰👌🏼
۲ ساعت پیششادان
در پارت 550اخی چقد پارت هدیه خوبه واقعا اصلا کاش هرروز پارت داشتیم..🫣🫣
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
گوارای جان عزیز
۲ ساعت پیششادان
در پارت 550واای چشمام بزور باز نگه داشتم تا پارت امشب رو بخونم .. یعنی نه دلم میاد نخونم نه میتونم با دقت بخونم..
دیروز
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
آخی عزیزم . به نظرم یه دور سرسری بخون یه دور سر فرصت دقیق و کامل بخون🥰
۲ ساعت پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
آخی عزیزم . به نظرم یه دور سرسری بخون یه دور سر فرصت دقیق و کامل بخون🥰
۲ ساعت پیششادان
در پارت 520واای این چندروز همکارم رفته مرخصی و کلی مجبور شدم شیفت بیشتر بمونم دیگه شبا وقت نکردم رمان بخونم..
۳ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
در عوض یکجا میخونی 🥰❤️
۲ روز پیششادان
در پارت 520یعنی جایزه خوش شانس ترینا رو باید بدن به اینا ..
۳ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۲ روز پیششادان
در پارت 520واای این سکسکه های دنیا چقد رو مخه.. قشنگ تابلو میکنه یه چی شده
۳ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
اینقدر شوک روحی داشته این چند وقت میترسم آخرش خفه بشه طفلک 😂
۲ روز پیششادان
در پارت 521واای اونجا که هلنا داشت پرتقال بو میکشید قشنگ هوس پرتقال کردیم
۳ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
چجوری تو اون وضعیت تونستی هوس پرتقال کنی😂😂
۲ روز پیششادان
در پارت 530ولی چقد خوبه دوتا پارت باشه پشت سرهم بخونی 🥰🥰
۳ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
گوارای وجودت عزیزم🥰
۲ روز پیشهناسه
در پارت 541یعنی من عاشق دنیا و تئوری های ذهنشنم حالا در کنارش جدی شدن مثلا همسر جانش و یعد در عین جدی بودن میزنه تو فاز شوخی. عالیی بود صبح ام رو با دل درد از خنده زیاد شروع کروم. خدا قوت نویسنده جون
۲ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
چه کامنت خوبی بود قشنگ فول آو انگیزه شدم مرسی 🥰
۲ روز پیششادان
در پارت 540حس میکنم آرین هنوز نفهمیده که دنیا شوخی هاشو نمیگیره ..🤦 ♀️🤦 ♀️ نزن برادر من این حرفا رو دنیا زیادی ذهنش خلاقهه
۲ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
😂😂 دنیا کلا تو دنیای خودشه اینقدر برای این موقعیتی که بالاجبار توش قرار گرفته، ذهنش مشغوله که گاهی هیچی نمیفهمه
۲ روز پیششادان
در پارت 540یعنی با این فرمونی که اینا پیش میرن قشنگ منتظر بردن کاسه آش نذری برای همسایه ها هستیم
۲ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
😂😂😂همین جوری پیش برن عفت سادات میره در و همسایه رو خبر میکنه بیان برای روضه🤦🏽♀️😁
۲ روز پیشهناسه
در پارت 21موضوع رمانت برام خیلی جالب بود کمتر کسی رو دیدم که در موردش نوشته باشه.اگه هم نوشتن داستان کوتاه بوده. تا الان هم که خیلی خوب و قوی بوده.خدا قوت
۲ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
خوشحالم براتون جذاب بوده . امبدوارم تا انتها دوست داشته باشید
۲ روز پیشتمنا
در پارت 540همینو بگو..من گفتم الان آرین میگن با چت یه عکس بساز .ولی نه خب اینا کارشون اینه حتما هلنا م زود تشخیص میده که مصنوعیه
۲ روز پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بله قطعا این فکر دم دستی ترین فکری بود که میتوانست به سرشون بزنه اما حتی بهش فکر هم نکردن چون خودشون میدونن تشخیصش برای هلنا و بقیه همکلاسیهاشون چقدر راحته😇
۲ روز پیش

شادان
در پارت 550یه حسی بهم میگه الان سر رشته ریختن تو دیگ عفت سادات میگه دوتایی بیاید رشته بریزید تا سر رشته کار از دستتون در نره ..