دوست داشتی؟
رمان ورود دختران ممنوع اثر rOya9800

رمان ورود دختران ممنوع

  • به قلم rOya9800
  • ⏱️۳ ساعت و ۴۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 108.8K 👁
  • 480 ❤️
  • 417 💬

خلاصه رمان طنز ورود دختران ممنوع

یه دختر شیطون همراه دوست و خواهر بزرگش، یه شب متوجه‌ی برادراش میشن که به طرز مشکوکی بیرون میرن پس دخترا هم تصمیم می‌گیرن اونا رو دنبال کنن تا اینکه...

قسمتی از متن رمان ورود دختران ممنوع

اونقدر شوک بهم وارد شد که از روی میز صندلی نزدیک بود با کله بیفتم ولی تونستم تعادلمو حفظ کنم وگرنه تو دانشگاه میشدم سوژه!
برگشتمو با همون حرصم نگاش کردم و گفتم:
-جنابعالی؟
-دلیلی نمیبینم معرفی کنم...اگه میشه بلند شین
بزنم...الله اکبر!
خواستم حرفی بزنم که استاد اومد تو
رفتم نشستم سرجامو رو به نیشا کردم که لبخندش تا بنا گوش رسیده بود
نگاهی به من انداختو چشمش برقی زد که با حرص کلاسورمو برداشتمو زدم تو سرم!
تق تق تق...!
با خودکارش ضرب گرفته بود روی میز...داشت رو مخم اسکی میکرد!
جوری که بشنوه گفتم:
-درگیری اعصاب داره پسره
نیم نگاهی بهم انداخت و جوری که من بشنوم گفت:
-درگیری روحی داره دختره!
حرصی شدمو پا شدمو گفتم:
-درست حرف بزن اقا!
استاد:خانوم سپهری...چه خبره سر کلاس هستین بشینین سر جاتون
بی توجه بهش پسره روشو از من گرفت و جوری که بشنوم گفت:
-دختره ی بی همه چیز
امروز واقعا از کوره در رفته بودم خودمم نمیدونستم چرا...
با لحن بلندی گفتم:
-بی همه چیز عمته پسره ی...
اینبار خودش بلند شد و تو روم وایساد و با لحن محکمی گفت:
-پسره ی چی هان؟تو...
استاد داد زد:
-بسه تمومش کنین...برای اولین وآخرین بار میگم...اگه میخواین این ترم حذف نشین باید دورشیطنت و دعوا رو خط بکشین اینجا دانشگاهه
خواستم اعتراض کنم که پسره گفت:
-من هیچ کاری نکردم این توهین کرد
-هی خودتم بهم توهین کردی
-ولی اول تو شروع کردی
-بسه الان بهتون چی گفتم؟
-ببخشید!
-حالا بفرماید برین بیرون یه ابی به سرو روتون بزنین کلاس رو بهم ریختین
خواستیم بریم که پسره پا پشت پام کرد و نزدیک بود با مخ بیفتم که خودمو با دستگیره ی در گرفتمو داد زدم:
-وحشی!
-خانوم سپهری...آقای کیانفر...همین الان اخطار آخر رو بهتون دادم خیله خب...این ترم هر دو حذفین
بچه ها همه خیره به ما که هردو همزمان گفتیم:
-چی؟
در ماشینو محکم به هم کوبیدم و به نیشا اس زدم:
-خودت بیا من دیگه نمیام دنبالت
استارت زدمو راه افتادم سمت خونه
درو باز کردم که فریاد ماهان بلند شد:
-بابا تیشرت سبزه کو؟
-تو کشو یکی مونده به آخریه!
با همون حال داغونم خواستم برم بالا که سد راهم شدو گفت:
-چیشد زود اومدی؟هه
زدمش کنار:برو حوصله ندارم
-می تو!
..
شب از مامان اجازه گرفتمو رفتم خونه ی نیشااینا و براش همه چیزو تعریف کردم و شب هم همون جا خوابیدم
یه چیزی مثل تنگ آب روسرم خالی شد!
پریدم هوا و دیدم نیشا بالاسرم ایستاده:
-تا صبح ازت کلی کتک خوردم حداقل بلند شو
چشمامو مالشی دادمو نگاهی به ساعت گوشیم انداختم...اوه خدا ساعت دوازده اس چرا این منو صبح به این زودی بیدار کرده!
موهامو جمع و جور کردم همون جا رو تخت و با کش بستم و رفتم دستشویی و گفتم:
-نیشا جای حساسش بودا...
خندید و اومد سمتم و گوشیمو بهم داد:
-بیا داره ویبره میره
تا شماره ی مامانو دیدم با لوسی گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ورود دختران ممنوع
  • دلباخته رمان 🎀✨

    0

    عام نویسنده عزیز بیشتر تلاش کن این رمانتم بد نبودا ولی سعی کن رمان بعدیت عالی باشه موفق باشی✨

    ۴ هفته پیش
  • سمیرا

    0

    خیلی مسخره و بی محتواست نویسنده فقط چرت و پرت نوشته اه

    ۱ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    بد نبود اما خوب هم نبود اصلا خیلی از چیزا مشخص نشد باید تکلیف آرسام و پدرش مشخص میشد که کارخونه رو آتیش زده بودن و همچنین آینده ماهان و نیشا هم مشخص میشد

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    به نظر من نویسنده رمان از کلمات امروزی استفاده کرده بود و زیاد کتاب ادبی ننوشته بود که سر آدم موقع خوندنش درد بگیره بعدش داستان طنز خوبی داشت و عاشقانش هم میتونست جذاب تر باشه

    ۲ ماه پیش
  • گیسو

    2

    چقدرررر ابتدایی و بچگانه بود چقدر نقص داشت انگار نویسنده یه کلاس اولی بود ک انشانوشته

    ۳ ماه پیش
  • ،،تا

    0

    باید به ارسام می رسید اون چه کاری بود خداییش

    ۳ ماه پیش
  • Yegane

    2

    واقعا چرتو پرت بود

    ۳ ماه پیش
  • طناز

    0

    چه اسمای عجیبی دارن اینا چطوری حفظ میکنن خیلی سخت بود والا من اصلا نشنیدم تاحالا رمانش هم آدمو جذب نمی کرد 😔

    ۳ ماه پیش
  • Sani

    0

    رمان خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    عالی بود❤ واز نویسنده تشکر میکنم

    ۳ ماه پیش
  • •ܣߊ‌ܝ̇ߺیܘ•

    4

    کلا سر جمع ۵۰ صفحه ازش خوندم حس کردم نویسنده فارق التحصیل از کلاس اوله انقدر ابکی نوشته شده واقعاً بد بود

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم دست نویسنده درد نکنه 🌷✨️

    ۴ ماه پیش
  • Numb

    1

    این که یه شخص تحصیل کرده که از قضا توی دانشگاه هم هست چنین رفتار های بچه گونه ای داشته باشه باحال بودن نیست درواقع عدم بلوغ رو نشون میده و بیشتر از همه نشون میده که رمان، نویسنده ی کم سنی داره ایراد های زیادی بهش وارده اما برای فراغت و حس نوستالژی بد نیست.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بد نبود چشمان خاکستریش توحلقم، چه زود تونست آرسام رو فراموش کنه، که اصن به عشقشون ادم شک میکرد از 10بهش5میدم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    خوب بود ولی باید نیشا با آرسام یا هم بودن

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!